مادر زنگ زد. ازم پرسید که می توانم بیایم تو اسکایپ؟ گفتم حتماً.

از هانا خواستم که لپ تاپ را در اختیارم بگذارد که با مادر گپ بزنم. نشست روی Rocking Chair و Norwegian wood را دست گرفت.

تا صفحه بالا بیاید، تطبیق زمانی را انجام دادم، باید هشت صبح باشد، شنبه: حتماً اتفاقی افتاده.

چهره ی تکیده از غم و خطوط اندوهگین صورتش را که دیدم، غم به دلم چنگ زد. آن قدر که می خواستم در آغوشش بگیرم، آن قدر که میلی متر میلی متر فاصله را حس کردم. نکند اتفاقی برای پدر افتاده. نه فکر نکنم، دیروز باهاش حرف زدم، سالم بود. گودو چطور؟

مادر گفت خوبی پسرم؟ اوضاع روبه راهه؟

گفتم من خوبم. تو چرا این قدر به هم ریخته ای.

گفت چیزی نیست. من خوبم.

اگر خوبی که نباید اشکت سرازیر بشود، نباید بگویی که الان برمی گردی تا بروی و آبی به سر و صورتت بزنی و بعد بگویی که دلم برات تنگ شده بود، گریه ام گرفت، که من را با دلتنگی خلع سلاح کنی. خطوط صورتت از دلتنگی نیست مادرم، مصیبت تراش شان داده.

من این جنس پیر شدن را می فهمم، درست مانند پیر شدن پدر مازیار بود که در هشت روزی که پسرش در کما بود و بعد هم مرد، تمام موهاش سفید شد، چهل و پنج سال بیشتر نداشت و تمام موهاش سفید شد مادر.

پرسیدم اتفاقی افتاده؟

گفت آره. پدرت دیروز زنگ زد که به تو بگوید گودو امروز یا فردا می آید مالزی. نتوانست بگوید. الان هم رفته بلیت هواپیما بخرد، اگر چیزی گیرش بیاید. البته اگر اجازه بدهی.

گفتم خواهرم می خواهد بیاید پیشم، باید اجازه بدهم؟ چی شده مگر؟ چرا پدر نتوانست این موضوع را بگوید؟ اگر نگویی از گودو می پرسم.

مادر گفت: نپرس. بهش هم نگو که می دانی. قول گرفته از ما که چیزی به تو نگوییم.

گفتم باشد. بگو چی شده؟

گفت گودو را گرفتند … چهار هفته پیش. با نلی داشت می رفت مغازه ی دایی جهان. گشت می بیندشان. سوار تاکسی می شوند … تعقیب شان می کند … موقع پیاده شدن راننده بهشان می گوید که مواظب باشید ماشین گشت پشت سرتان است. آن ها سریع از ماشین پیاده می شوند و می روند داخل پاساژ. یکی از آن زن ها صداشان می کند … بر نمی گردند … دم در مغازه ی دایی جهان، از پشت دست گودو را می گیرد که متوقفش کند. گودو دستش را از دست زن بیرون می کشد و می روند داخل مغازه ی دایی. دایی هم در را روی زن می بندد. زنیکه تماس می گیرد و درخواست نیرو می کند. به زور وارد مغازه می شوند. دایی جلوشان می ایستد. می گوید حق ندارید دست به دخترهام بزنید. بهشان پرخاش می کند، به سرتاپاشان فحش می دهد … می دانی که چه جوشی است. دستگیرشان می کنند و می اندازندشان بازداشتگاه …

دادگاه برای دایی پنج میلیون تومن جریمه برید، به جرم توهین و تشویش افکار عمومی. گودو و نلی هم … شلاق خوردند.

تمام بدنم مرتعش شد. تصویر این که گودوی کوچکم را شلاق زده باشند، چهارستون بدنم را لرزاند. تصویر تاتی تاتی کردنش آمد مقابل چشمم، داداییش صدا کردن من (داداشی را نمی توانست بگوید) و وقت هایی که براش قصه می خواندم. به این فکر می کنم آیا کودکی که پاسخ هر حرکتش تحسین و آفرین و تشویق بود، هیچ وقت به مخیله اش خطور می کرد بیست سال بعد، درست هنگامی که می خواهد بدرخشد، خردش می کنند.

پشتم داغ شد. انگار شلاق خورده باشم. دلم می خواست فریاد بزنم. گفتم یعنی شما هیچ کاری نکردید، هیچ طوری جریمه اش را کم نکردید، نمی دانم چه کار، یک طوری نقدی اش می کردید؟ آشنایی را می فرستادید؟

مادر گفت پدرت به دست و پاشان افتاد که ببخشندش، سودی نکرد؛ جریمه بدهد، فایده نداشت؛ گفت من تربیتش کردم، من را جاش شلاق بزنید، قبول نکردند. پدرت را که می شناسی، در این دم و دستگاه آشنایی ندارد.

گفتم گودو چطور است؟

مادر گفت چند روز بیمارستان بستری بود، تا حالش جا آمد. بعد از آن هم افسردگی گرفته. لب به چیزی نمی زند. از اتاقش هم بیرون نمی آید. پدرت گفت که از ایران بزند بیرون. قبول نکرده، می گوید باید درسم را تمام کنم. من گفتم این ترم را مرخصی بگیر، برو پیش برادرت آب و هوایی عوض کن. بعد برگرد سر درس و زندگیت.

این بار نوبت من بود که به بهانه ی دستشویی از جلوی دوربین کنار بروم تا مادر اشک هام را نبیند.

تصویر تن گداخته ی خواهرم با این فکر که در چنین شرایطی من کنارشان نیستم یکی شد. چمباتمه زدم گوشه ی اتاق و خودم را محکم فشردم که بتوانم خودم را کنترل کنم. هر بار که به تن گودو فکر می کردم، رد شلاق بر تنم داغ می شد.

وب کم را خاموش کردم که مادر صورتم را نبیند. گفتم تصویر سرعت اینترنت را کم می کند. بهتر است فقط گپ بزنیم.

بیشتر از این که به حرف های مادر گوش بدهم، به این فکر می کردم که برگردم ایران و شکنجه گرش را پیدا کنم و ازش بپرسم آیا عذاب وجدان نمی گیرد؟ آیا صدای ناله ی خواهرم شب ها خوابش را به هم نمی زند؟ آیا به بهشت فکر می کند وقتی که زندگی را برای گروهی جهنم می کند؟

چنان عصبانی بودم که می خواستم فریاد بزنم، می خواستم فحش بدهم، به سرتاپای همه شان؛ اما فکر کردم که این طوری تنها خودم را تخلیه خواهم کرد. باید درد را سر می کشیدم، درست مانند الکل. می گذاشتم به خورد روحم برود، تا بتوانم مقابلشان بایستم. تا بتوانم بی هیچ نشانی از کینه و استیصال درباره شان بنویسم.

قرار شد که مادر زنگ بزند و شماره ی پرواز و ساعتش را بگوید.