در حالی که به آشپزخانه می رفتم و پشتم به هانا بود گفتم که کارم با لپ تاپ تمام شده. نمی خواستم صورت متورم و خیسم را ببیند. اسمش را نمی شود غرور گذاشت یا رخت چرک نشستن در خانه ی غریبه. سوختن سوختن است، هر انسانی ظرفی آب برای درد دل شنیدن دارد، برای این که داغی دستت را در آن فرو کنی. باید حواست باشد که هر چند نامحسوس، هر بار مقداری از آن آب تبخیر خواهد شد. در فیزیک بی نهایت معنی ندارد.

برای خودم ویسکی برداشتم. حال و حوصله ی کوکتل نداشتم. لیوانم را پر کردم و رفتم سمت بالکن. به هانا نگاه نکردم، مبادا چشم تو چشم شویم و مجبور بشوم ماجرا را براش توضیح بدهم. کمتر از یک دقیقه که در بالکن ایستادم متوجه شدم چه کار احمقانه ای است، سر ظهر، آفتاب می خورد تو فرق سرت، هوا هم که گرم و شرجی، آمده ای بیرون چه کار؟

برگشتم به اتاق و مثل خوک، بی آن که سر بچرخانم، رفتم به اتاق خواب. لبه ی تخت نشستم. یک قلپ ویسکی را بعد از این که در دهانم چرخاندم و پدر دهانم در آمد، نوشیدم. می خواستم بیشتر و سریع تر بگیردم.

به قاب عکس کنار تخت نگاه کردم، بعد از ظهر جمعه بود. پدر و گودو و من هر کدام یک گوشه از اتاق داشتیم کتاب می خواندیم که مادر هم به جمع مان پیوست. کتاب فرنی و زویی را برداشت و شروع کرد به خواندن. سرم را از کتاب بلند کردم. آفتاب عصر داخل خانه مان را کمابیش روشن می کرد و سایه روشن جانداری به وجود آمده بود. در رو به حیاط خلوت باز بود و درخت انارمان در وسط کادر در. تصویر چنان مسحور کننده بود که دوربین آوردم و عکس گرفتم. هیچ کدام شان متوجه نشدند که ازشان عکس می گیرم.

یکی از روزهایی که دلتنگ شان شدم رفتم سراغ فولدر عکس های خانوادگی، بعدش فولدر بهترین لحظه ها: وقتی به این عکس رسیدم حس کردم بهشتم را از دست داده ام، سکون و آرامشی تخدیرکننده در این عکس است که تو را به سمت خودش می کشاند، لبخند کمرنگی که روی لب های مادر است، دسته ی عینک پدر که بازتاب نور درخشانش کرده، حتی گودو که تقریباً پشت به دوربین است. حس کردم بهشتم را از دست داده ام چرا که در این عکس نیستم.

عکس را پرینت کردم، براش قابی خریدم و گذاشتمش کنار تخت.

این تصویر مایه ی آرامشم بود، دلخوشی ام بود. می دانستم زندگی شان چندان راحت نیست (خانواده ی من هم جزو اکثریت تحت فشار هستند). با این همه وقتی به این عکس نگاه می کردم آرامشی که در خانه مان بود حتی در سخت ترین شرایط، دلم را قرص می کرد.

شلاق نه تنها به تن گودو و روحش آسیب رساند که به جان عکس هم افتاد، تصویر من از خانواده ام را هم متلاشی کرد. دیگر چطور می توانم نگران شان نباشم؟ اگر گودو بخواهد برگردد ایران چطور می توانم مطمئن باشم که هر بار می رود بیرون سالم به خانه برمی گردد؟ فرض کنیم که بازداشت هم نشود، با ترسی که هر لحظه با دیدن ماشین سبز و دیدن زن های چادری به جانش می افتد، چطور می تواند سالم باشد؟