فرودگاه LCCT جایی است شبیه ترمینال جنوب: فاصله مسافر با هواپیما آن قدر کم است و تعداد پروازها آن قدر زیاد که فکر می کنی قرار است اتوبوس سوار شوی. ساختمانش هم که در نهایت صرفه جویی ساخته شده، چنان دلگیر است که به فرودگاه نمی ماند.

مادر زنگ زد که گودو ساعت یازده پرواز می کند. گفت که کمی خرت و پرت برام فرستاده و معذرت خواست که در این وقت کم چیز بیشتری آماده نکرده، گفت که پدر هم رفته و به هزار زحمت و با این در و آن در زدن توانسته یک خرده ارز مسافرتی گیر بیاورد و باقی اش را هم دلار آزاد خریده. گفت که گودو خوشحال آمد خانه که بلیت خریده، حالا هم رفته بیرون یک خرده خرید کند. بعد از آن ماجرا اولین بار است که می خندد.

بعد از این که مدتی دور خودم می چرخم (تازه متوجه شده ام که سه ساعت و نیم اختلاف زمانی را حساب نکرده ام)، پشت یکی از صندلی های مک دونالد می نشینم. Norwegian wood را در می آورم که هم کتاب خوانده باشم و هم وقت بگذرد.

نمی توانم روی کلمه ها تمرکز کنم. سرم را می گذارم روی کتاب و چشمم را می بندم.

از اتاق که آمدم بیرون هانا رفته بود. متوجه نشدم کی رفت. زنگ زدم بهش. عذرخواهی کردم و گفتم که ماجرایی خانوادگی رخ داده و بهش نگفته ام چون نمی خواستم ناراحتش کنم. فکر کردم از دستم ناراحت شده. گفت می فهمد. گفت مسئله یی نیست. چند تا از رفرنس هاش را لازم داشته و بدون آن ها نمی توانسته تکلیفش را انجام بدهد، برای همین رفته. دیده خوابیده بودم و بیدارم نکرده.

گفتم که باهاش تماس می گیرم که زود بیاید خانه مان. گفتم خواهرم دارد می آید و خوشحال می شوم معرفی شان کنم. گفت که خوشحال می شود.

در این چهار ساعت به هزار چیز با ربط و بی ربط فکر می کنم اما مغزم در شرایطی نیست که بارورشان کند. تصاویر در حافظه ام جان می گیرند و محو می شوند.

بالاخره گودو می آید. لا به لای جمعیت می بینمش که سه تا چمدان را با چرخ دستی حمل می کند و او هم دارد استقبال کنندگان را برای پیدا کردن من از نظر می گذراند. براش دست تکان می دهم. می بیند. لبخند می زند. نمی تواند سریع بیاید. مسافرانی که با تور لیدرهاشان صحبت می کنند راه را بند آورده اند. با اشاره به من می فهماند که گیر کرده و شیطنت آمیز شانه بالا می اندازد. می خندم.

بالاخره از دست شان خلاص می شود. دست هام را باز می کنم که در آغوشش بگیرم. می گویم خوبی؟

می گوید مامان بهت گفت؟

خودم را می زنم به کوچه ی علی چپ که چی را؟

می گوید دروغ نگو. معلوم است که می دانی.

می گویم باور کن نمی دانم.

می گوید پس چرا مثل همیشه محکم بغلم نکردی؟

راست می گوید. دلم نیامد محکم در آغوشش بگیرم. فکر کردم که ممکن است فشار دستم پشتش را به درد بیاورد.

می گوید دیگر آن قدر درد نمی کند. خوب شده. دلم می خواهد محکم بغلم کنی. دلم برات تنگ شده.

محکم در آغوشش می گیرم.