گودو پرسید که ماشین خودم است؟

گفتم از دوستم گرفتمش.

فرامرز یکی دو بار بفرما زده بود که اگر کاری دارم می توانم ماشینش را بردارم و حتی وقتی که خودش رفت ایران، سوییچش را برام گذاشت و گفت نمی خواهی ازش استفاده کنی نکن، لااقل هر چند وقت روشنش کن که باتری خالی نکند.

پول کافی برای تاکسی گرفتن نداشتم و نمی خواستم گودو را بعدِ هفت ساعت پرواز با اتوبوس بیاورم، این شد که تصمیم گرفتم ماشینش را قرض کنم. گفت چه عجب افتخار دادی که ماشین ما را سوار شوی. حالا برای کی می خواهی؟

گفتم فردا صبح، امشب می آیم برای گرفتنش.

با جان من و جان تو و اصرارهایی که تا حد در آوردن شلوار پیش می رود، برای شام نگهم داشت. گفت پونه ناراحت می شود اگر بفهمد برای شام نمانده ای.

خانه شان تمیز اما به اندازه ی سمساری، انباشته از وسایلی بود که به عنوان یادگاری از سفرهاشان از گوشه و کنار دنیا خریده بودند. باید اعتراف کنم این خصوصیت را دوست دارم که بروی بیرون و چشمت را چیزی بگیرد که فکر کنی به درد دکوراسیون خانه ات می خورد، فکر کنی این مجسمه ساخته شده که رو جا کفشی من باشد؛ فکر کردن به جزییات است که به زندگی رنگ می دهد، مهارتی که من ندارم.

پونه داشت با لپ تاپ کار می کرد. نیم ایستاده برام دست تکان داد و گفت که چند دقیقه دیگر می آید.

فرامرز گفت ببین پونه چه کرده، بوی قیمه خانه را برداشته.

راست می گفت. بوی آرامش بخش، تحریک کننده و دلتنگی آور قیمه نرم در بر می گرفتت.

گفتم یک سال می شود که قیمه نخورده ام.

فرامرز گفت ما اگر هفته یی یک بار قیمه نخوریم میزان نیستیم، می شود غذاهای دیگر را ماهی یک بار خورد اما قیمه نه. با خلال های درشت سیب زمینی که تو قیمه خیس خورده باشد، نه از این خلال های ریز سوسولی که رو قیمه می ریزند و هیچ جوره طعمش با قیمه نمی خواند.

چنان با آب و تاب درباره ی غذا حرف می زند که می توانی قیمه را مقابل خودت تصور کنی. دهانت را آب می اندازد. شکم نسبتاً برآمده اش هم مهر تاییدی است بر علاقه ی توصیف ناپذیرش نسبت به غذا.

مشتری فروشگاه های ایرانی است. هر وقت خانه اش رفته ام تو یخچالش دوغ دیده ام و ایستک. یک بار ازش پرسیدم تو که می خواهی غذای ایرانی بخوری، چرا ایران نماندی؟

گفت که برمی گردیم ایران، درس مان تمام بشود.

دانشجوی فوق لیسانس مکانیک است و پونه دارد فوق لیسانس برق می گیرد.

پونه به جمع مان پیوست، معذرت خواست که سرش شلوغ بوده و از این حرف ها. گفت پس خواهرت قرار است بیاید.

گفتم امشب پرواز دارد.

گفت چشمت روشن. من که خیلی وقت است برادر و خواهرهام را ندیده ام. این درس هم ما را پیر می کند سر آخر.

گفتم هنوز که خیلی راه داری. ز گهواره تا گور دانش بجوی.

خندید و گفت آخرش همین دانش گورمان را می کند.

فرامرز سه تا پیاله پر آجیل کرد و گفت می دانی که نمی شود آجیل بیرون گذاشت، به ساعت نکشیده نم می کشد.

گفتم چقدر خوب است که خانه تان دانشجویی نیست. دل آدم باز می شود.

پونه گفت آخی خب چرا نمی آیی پیش ما؟ سال به سال پیدات نمی شود.

فرامرز گفت باید زن بگیری که خانه ات شبیه آدمیزاد بشود. به من بود این جا جای زندگی کردن نبود.

پونه را بغل کرد و بوسید.

پونه خندید و گفت دسته گل آب داده که این طور هندوانه زیر بغلم می گذارد. مگر نه قورباغه ی شکم گنده ی من؟

دست کشید روی شکم گرد شوهرش.

فرامرز گفت کدام دسته گل؟

پونه گفت مگر قرار نبود به مادرت نگویی که من می روم ایران؟ وقت نمی کنم بروم تهران و ببینم شان. حالا انتظار دارند چند روزی هم خانه شان بمانم.

فرامرز گفت من چیزی بهشان نگفتم. مادرم پرسید قرار است بیایی ایران. خودت گفتی آره و حرف گذاشتی تو دهانش.

پونه گفت چرا باید همچین سوالی را بپرسد؟

فرامرز گفت دلش برات تنگ شده، دوست دارد ببیندت.

پونه گفت آهان.

گفتم قیمه دارد ته می گیرد ها.

پونه رفت سر وقت قیمه. فرامرز نگاهی به من کرد و لبخند کمرنگی زد.

پونه از آشپزخانه گفت آخر مسئله همین نیست که. من باید نقشه های تو را از زبان مادرت بشنوم.

صداش را بالا برده بود.

فرامرز چیزی نگفت.

پونه ادامه داد انگار همه محرم اسرارت هستند الا من.

فرامرز سکوت کرد.

پونه گفت این هم شانس من است دیگر.

رفتم تو آشپزخانه. به پونه گفتم مواد سالاد داری؟ می خواهم سالاد درست کنم.

پونه گفت تو یخچال است.

در یخچال را باز کردم. جا میوه ای را باز کردم، گوجه، خیار و فلفل دلمه ای در آوردم.

گفتم چقدر تازه اند، از کجا می خری شان؟

گفت از Carrefour. میوه و سبزی اش گران تر است اما کیفیتش هم خیلی بهتر است.

گفتم تخته داری که این ها را روش خرد کنم؟

گفت بگذار خودم درست می کنم.

گفتم سالاد من را نخوری نصف عمرت برفناست.

گفت تو کابینت است. دست چپی را باز کن.

تخته را پیدا کردم. گفتم یک ظرف هم بده که مواد را بریزم توش.

ظرف را بهم داد.

گفتم ایران که بودم مسئولیت سالاد با من بود. بس که درست کرده ام تمام فوت و فن هاش را یاد گرفته ام. فقط مسئله اش این است که خیلی با حوصله سالاد درست می کنم طوری که همه حوصله شان سر می رود. اگر دستت خالی شده بیا کمکم کن که سریعتر تمام شود.

پونه گفت گفتم بگذار خودم درستش می کنم.

گفتم نه دلم می خواهد سالاد درست کنم. بوی قیمه برگرداندم به ایران.

پونه لبخند زد. گفت جدی نمی خواهی برگردی؟

گفتم بعضی وقت ها چنان دلم می خواهد که به سرم می زند چمدانم را ببندم و یک راست بروم فرودگاه، اما وقتی سبک سنگین می کنم، بی خیالش می شوم.

پونه گفت سخت است، من که نمی توانم. دلم تنگ می شود.

گفتم هر کی یک جور است.

پونه پرسید خواهرت برای ادامه تحصیل می آید؟

گفتم می آید استراحت کند، هوا بخورد. مثل خودت است، نمی تواند از ایران دل بکند.

پونه گفت حتماً یک شب شام با هم بیایید خانه مان. خوشحال می شویم.

نیم نگاهی به فرامرز انداخت که خیره به فرش داشت آجیلش را می خورد.

گفتم حتماً.

پونه گفت پارمیس گفته این دختر فرانسویه را با تو فرستاده خرید.

گفتم آره. بردمش China town.

پونه گفت خوش گذشت؟

گفتم خوب بود. بهم پیاز هم می دهی؟ یکی بزرگ یا دو تا کوچک.

پیاز آورد. پونه گفت خودش را می گیرد. نه؟

گفتم فکر نکنم. شاید در برخورد اول تو را نمی شناخته و باهات گرم نگرفته.

پونه گفت با تو گرم گرفت؟

گفتم نه. با هم آن قدرها هم حرف نزدیم. بیشتر راه ساکت بودیم ولی من ناراحت نمی شوم.

ادامه دارد…