فرامرز دیگر دل و دماغ حرف زدن نداشت. در چیدن سفره کمک کرد بی آن که کلمه ای از دهانش بیرون بیاید. خبری از آن اشتیاقش در تعریف از غذا و جزییاتی که به ذهنش می رسید نبود. پونه متوجه شد و گفت: فرامرز قیمه اش خوب شده؟

فرامرز گفت: محشر است. دستت درد نکند.

گفتم: راست می گوید. فوق العاده خوشمزه است. دستت درد نکند.

پونه گفت: نوش جان.

دوباره سکوت.

پونه گفت: من عادت دارم تو قیمه دارچین هم می ریزم.

گفتم: می خواستم بگویم اتفاقاً. من دارچین خیلی دوست دارم.

پونه لبخند زد.

دوباره سکوت.

پونه گفت: راستی خبر داری مقاله ی فرامرز برای کنفرانسی در سوییس پذیرفته شده. حالا قرار است برود سوییس.

گفتم: پس بگو چرا ناراحت است. قرار است برود سوییس.

پونه خندید. اشک فرامرز جاری شد. ببخشیدِ جویده یی گفت و رفت سمت دستشویی.

سعی کردم نشان بدهم که اتفاقی نیفتاده و به خوردن ادامه دادم اما زیر چشمی می دیدم که پونه دیگر غذا نمی خورد.

فرامرز که برگشت دیگر کسی چیزی نگفت تا خودش با لبخند گفت: پونه که خندید، حالی به حالی شدم، بس که قشنگ می خندد.

پونه در آغوش فرامرز نشست و همان طور که سرش را نوازش می کرد گفت: خرس مهربونِ من.

فرامرز گفت: می بینی؟ شوهر نکرده که باغ وحش خریده.

بعد از شام، فرامرز شطرنجش را آورد و سه دست با هم شطرنج بازی کردیم. بعد از دست سوم گفتم که باید بروم خانه. فرامرز گفت که تا پارکینگ با من می آید که ماشین را بهم بدهد.

گفت: ماشین همه چیزش رو به راه است، خیالت راحت.

گفتم: باکش را پر می کنم و برات می آورم.

گفت: به جای این که باک را پر کنی ما را در محموله شریک کن. به یک انجیر خشکه هم راضی هستیم.

خندیدم. گفتم: دستت درد نکند. شام خیلی خوشمزه ای بود.

فرامرز سر تکان داد و گفت آره خیلی خوشمزه بود. دست پخت پونه حرف ندارد.

گفتم: فردا ماشین را برات می آورم.

گفت: بهت زنگ می زنم. خودم می آیم ازت می گیرم. باهات یک خورده هم حرف دارم.

گفتم: درباره ی چی؟

گفت: حالا بعداً بهت می گویم.

لحنش نگران کننده بود. گفتم: حالا بگو درباره ی چی؟

زد روی شانه ام و گفت: چیزی نیست. می خواهم باهات مشورت کنم.

گفتم: خب موضوعش را بگو. شاید لازم شد بروم درباره اش تحقیق کنم.

فرامرز خندید و گفت: برو تو گوگل بزن چگونه از پونه جدا شوم؟