پیش از آن که از فکر گودو، هانا و بی پولی بیایم بیرون و خیلی محترمانه به فرامرز بگویم که الان در شرایطی نیستم که بتوانم به وضعیت تو فکر بکنم که می خواهی از پونه جدا شوی یا نه، فرامرز با دستش ده سانت بالای سرش را نشان داد و گفت که دیگر به این جاش رسیده.

آخرین تلاشم را کردم که بحث را به شوخی بکشانم و بگویم چه فکر احمقانه ای است بخواهد از پونه جدا شود. گفتم: فکر نمی کردم این قدر احمق باشی که بخواهی از پونه جدا شوی. شما دوتا هویت مشترکی گرفته اید، مگر از بین بردنش به همین سادگی هاست؟

کار را تمام کرد و گفت: می دانم ولی راستش را بگویم پنج شش سال است دارم به این موضوع فکر می کنم.

گفتم: خب چرا تا حالا کش ش داده ای؟

گفت: برای این که دوستش دارم.

گفتم: خب چرا می خواهی ازش جدا شوی؟

گفت: برای این که به هم نمی خوریم.

گفتم: من که در این زمینه تجربه ای ندارم. بهتر است با یک روانشناس صحبت کنید. راه و چاه را نشان تان می دهد.

گفت: روانشناس هم رفته ایم. دو سال. سودی نداشت.

گفتم: از چه نظر با هم نمی خوانید؟

گفت: می دانی پونه را خیلی دوست دارم، خیلی زن زندگی است، همه چیزش سر جاش است و اخلاق بدی ندارد که به چشم بیاید، مثل همه ی زن و شوهرها جر و بحث می کنیم که مسئله ی حادی نیست. خیلی به فکرم است، خیلی مراقبم است و خیلی دوستم دارد، اما حرفی برای گفتن به هم نداریم. علائق مان آن قدر از هم دور است که هیچ جوره نمی شود به هم نزدیک شان کرد. نمی دانم این مسئله را چه کار بکنم. روز به روز بیشتر احساس تنهایی می کنم، او هم فکر کنم همین طور باشد.

گفتم امکان مصالحه نیست؟

گفت چطور؟ سلیقه ی فیلم دیدن مان به هم نمی خورد. باید ببرمش سینما و فیلم های درب و داغان ببینیم، چه کار کنم؟ احساس می کنم دارم ذائقه م، حس زیبایی شناختی ام را از دست می دهم. بقیه ی چیزها هم مثل این است.

گفتم: خب اگر این معیار این قدر برات مهم است که زندگی مشترکت را حاضری فداش بکنی، بهتر است همین الان جدا بشوید که جوانید.

گفت: من هم به همین فکر می کنم، می ترسم که چند سال بعد یک هو همه ی زندگی ام را بگذارم و بروم جایی که هیچ کس نشناسدم. می ترسم اگر با زنی ملاقات کنم که هم فکرم باشد عاشقش بشوم.

چشم تو چشم شدیم و سرش را پایین انداخت.

ادامه داد: تا حالا هم این مسئله را به کسی نگفتم، می دانی که.

گفتم: آره… حالا به کسی هم فکر می کنی؟

گفت: نه بابا، باور کن از زن ها فرار می کنم که یک وقت به پونه خیانت نکنم. از خیانت بدم می آید.

گفتم: تو از پونه جدا شده ای.

نگاهم کرد. گفت: پس تو هم این نظر را داری؟

گفتم: مگر کس دیگری هم این حرف را به تو زده؟

گفت: خودم …

ادامه داد: اما فقط این بخش زندگی مان است که به هم نمی خورد، بقیه ی زندگی مان خوب است. یعنی آن آرامش و امنیت رابطه ی زناشویی را دارد. می دانی وقتی به چشم هاش نگاه می کنم، می بینم که هیچ جوره حاضر نیستم ازش جدا شوم، حس می کنم بیشتر از این ها به هم گره خورده ایم.