بار دوم که پونه زنگ زد، فرامرز گفت بعد باهات حرف می زنم. گفتم باشد. جمله ی دیگری به ذهنم نرسید. پکر بود و فکر کنم پشیمان شده بود که باهام درد دل کرده بود. گفتم من فقط این را می دانم که انتخاب یعنی قربانی. یعنی بی نهایت راه دیگر، زندگی دیگر را کنار می گذاری که از مسیری خاص بروی. می توانی حسرت بی نهایت راه دیگر را بخوری؟

مصنوعی خندید. گفت آره. قبول دارم. برو که خیلی وقتت را گرفتم.

از در پارکینگ بیرون نرفته بودم که پونه زنگ زد. بهانه داشتم که جوابش را ندهم: داشتم رانندگی می کردم. چند دقیقه بعد sms فرستاد که بهش زنگ بزنم: وقتی رسیدم خانه جوابش را می دهم.

Bukit Bintang همیشه شلوغ است، حتی خیابانش را یک طرفه کرده اند اما همچنان شلوغ است، مخصوصاً که یک شنبه شب بود و مردم آمده بودند بیرون که حال کنند. پنجره را کشیدم پایین و سیگاری آتش زدم.

به مردمی نگاه کردم که بی دغدغه از پلیس، هر جور که دلشان خواسته لباس پوشیده بودند و آمده بودند بیرون. گودو در ذهنم شلاق خورد. به مردمی نگاه می کردم که حتی اگر دختری سکسی ترین لباس ممکن را بپوشد، مثل شهابی که نگاه را برای مدتی می چرخاند از کنارشان رد می شود و تمام.

سیگار را آن قدر نتکاندم که خاکسترش ریخت تو ماشین، با تلنگری انداختمش زیر پا و سعی کردم با له کردن محوش کنم.

صدای بوق ماشین عقبی پیچید توی سرم. دیدم چراغ سبز شده. راه افتادم. دست بردم توی داشبورد ببینم CD برای پخش کردن دارند یا نه. کیف CD را بیرون آوردم. دیدم که CD هاشان از هم جداست. روی هر کدام اسم شان را نوشته اند، مثلاً شاد – فرامرز، شاد – پونه. می توانستید آهنگ ها را لیست کنید که بفهمید کدام شان مال کی است. اگر یک ماه هر روز به این CD ها نگاه کنید، روز سی و یکم از هم جدا خواهید شد.

پونه دوباره زنگ زد. گفتم نکند اتفاقی افتاده. جواب دادم. عذرخواهی کردم که داشتم رانندگی می کردم و گوشی تو جیبم بوده. آهسته انگار که نمی خواست فرامرز بشنود ازم خواست که برگردم. گفتم نمی شود فردا بیایم؟

گفت فرامرز زده به سرش. ممکن است بلایی سرم بیاورد.