فرامرز در را باز کرد و متعجب گفت طوری شده؟

سریع جور کردم که مدارک ماشین را ندادی.

گفت تو داشبورد است اخوی.

گفتم می توانم بیایم تو؟ Bukit Bintang هنوز غلغله است. نتوانستم جلو بروم اصلاً.

راهم داد.

گفتم مردم دارند با خوشی خودکشی می کنند، نصفه شب است و هنوز خیابان شلوغ است.

فرامرز گفت گفتم که بمان تا ترافیک بخوابد.

گفتم راستی ببخشیدها، می خواستی بخوابی؟

گفت نه، داشتم برای خودم چای می ریختم، می خوری؟

گفتم پرسش و پاسخ؟

خندید.

گفتم پونه خوابیده.

گفت فکر کنم، رفت که بخوابد.

چای را آورد و نشست مقابلم، پشت صفحه ی شطرنج.

گفت در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود  کان شاهد بازاری، وین پرده نشین باشد.

گفتم به به جناب پورمحمدی.

گفت چرا پورمحمدی؟

گفتم پورمحمدی که رفت مجلس رای اعتماد بگیرد، برای این که نشان بدهد این مدت بیکار نبوده و پشت پرده خیلی کارها می کرده، این بیت را خواند.

گفت بی خیال بابا. پورمحمدی خر کی است؟

گفتم همچین هم کم کسی نبوده. پرده هایش پرده های ما درید.

قاه قاه زد زیر خنده. گفت آخر شبی زده به سرت؟ چیزی خورده ای؟

خندیدم. گفتم بازی کن، تو سفیدی.

چند حرکت که بازی کردیم، پونه با چمدان از اتاق آمد بیرون. فرامرز آچمز شد. شانه بالا انداخت که یعنی چی و انگار که روحش خبر ندارد. پونه گفت مگر قرارمان این نبود؟

فرامرز نگاهی به من کرد، خندید، بلند شد و رفت چمدان را از دست پونه بگیرد، پونه نگذاشت. پونه گفت که مادوکس، می دانی چرا فرامرز به زور برای شام نگهت داشت؟ برای این که آن موقع داشتم می رفتم.

فرامرز دوباره به من نگاه کرد و گفت جدی نمی گوید، عصبانی است.

گفتم من فقط یک چیز را می دانم و آن این است که اگر من را وارد ماجرا کنید، دوستی مان به هم می خورد. بهتر است که بروم.

پونه گفت من هم باهات می آیم.

فرامرز گفت کجا پونه؟ مگر با هم حرف نزدیم؟

با صورت و بدنش چنان بازی می کرد که انگار در جست و جوی جادوی از دست رفته اش باشد، نگاه یا حالتی که مانند sesame قلب پونه را باز کرده بود. حالتی که می توانست در ذهن پونه همان فرامرزی را بسازد که زمانی عاشقش شده بود.

پونه گفت آخر بگو چطور ممکن است وقتی که دست روم بلند کردی؟

فرامرز دیگر حتی سرش را بلند نکرد. گفت قبول دارم اشتباه کردم، اولین بار بود. معذرت می خواهم.

پونه گفت این وسط اعتماد من به تو بود که شکست.

فرامرز گفت نشکسته، ترک برداشته.

پونه لبخند زد و گفت مادوکس برویم؟

و به سمت در حرکت کرد.

فرامرز گفت خب تو که این ها را به مادوکس گفتی، چرا بقیه اش را نمی گویی؟

پونه گفت بقیه اش این است که تو اعتماد به نفسم را گرفته ای، خانواده ات اعتماد به نفسم را گرفته اند. هر چه بهتان محبت می کنیم، فکر می کنید وظیفه ام است. خسته شده ام.

فرامرز صداش را بالا برد و گفت من هم خسته شده ام، هر روز این کار را بکن، آن کار را بکن. کافی است یکی از خواسته هاش را رد کنم، زمین و زمان را جلوی چشمم می آورد که تو برای من هیچ کاری نمی کنی و فلان و بهمان.

پونه گفت خب من هم همین را می گویم من خسته شده ام، تو خسته شده ای، بهتر است از هم جدا شویم.

فرامرز گفت آخر من بدون تو نمی توانم زندگی کنم.

پونه گفت مگر مریضی؟ من دارم آزارت می دهم و نمی توانی بدون آزارهام زندگی کنی؟

فرامرز گفت خب این بخشی از زندگی است. بخش دیگرش که با هم از زندگی لذت می بریم هم هست.

پونه گفت ببین فرامرز جان، اولش سخت است، برای من هم سخت است ولی بعد کم کم یادت می رود.

فرامرز شانه های پونه را گرفت و گفت: یعنی چی یادت می رود؟ به همین راحتی تمام شود؟

پونه گفت آره، تو الان احساساتی شده ای و گرنه می دانم که از بودن با من لذت نمی بری.

فرامرز خواست پونه را بغل کند. پونه پسش زد و عصبانی گفت ولم کن.

فرامرز عقب کشید.

پونه رسید به دم در، گفت مادوکس برویم.

گفتم آخر من نمی خواهم طرف هیچ کدام تان را بگیرم. حس خوبی ندارم که تو را ببرم، انگار طرف تو را گرفته باشم.

پونه گفت اصلاً این طور نیست. برای هر دومان خوب است که مدتی از هم دور باشیم. ببینیم واقعاً چه می خواهیم.

گفتم پس قرار است فقط یک مدت از هم دور باشید.

گفت آره، فعلاً نمی توانیم تصمیم بگیریم. یک مدت که از هم دور باشیم سنگ هامان را از هم وا می کنیم و اگر بتوانیم با هم زندگی می کنیم.

فرامرز که انگار نفس راحتی کشیده باشد، گفت خب بگذار من با مادوکس بروم.

پونه گفت من نمی توانم این جا تنها بمانم. تنهایی دیوانه ام می کند.

فرامرز گفت خب به محبوبه و تینا بگو بیایند پیشت.

پونه گفت تو بهشان بگو بیایند پیشت.

فرامرز گفت باشد بروید، بعداً باهات تماس می گیرم.