از پله ها که پایین آمدیم پونه به محبوبه زنگ زد. پرسید که می تواند برود پیششان یا نه. گفت می تواند. پونه گفت اگر زحمتی نیست من را جلوی خانه ی محبوبه پیاده کن. چمدانم را بعدتر ازت می گیرم.

فکرکردم که لابد پیش من راحت نیست. گفتم باشد.

گفت فکر نکن معذبم ها، فردا خواهرت می آید و بهتر است که من نباشم.

راست می گفت اما سعی کردم مودب باشم: مسئله ای نیست که، فرض کن هم خانه ام هستی.

گفت نه این طوری بهتر است.

دیگر کش ش ندادم.

ترافیک از تک و تا افتاده بود و ماشین ها هم مانند آخرین قطراتی که از جریان آب جذب خاک می شدند، یکی یکی به خانه هاشان می رفتند، و شهر تن خسته اش را برای خواب آماده می کرد.

پونه گفت معذرت می خواهم که تو را هم درگیر کردم، می دانی این جا تنهام و هیچ کس را ندارم.

گفتم می فهمم.

گفت اگر ایران بودیم می رفتم خانه ی بابا، این جا کجا را دارم که بروم؟ به هر کس هم که بگویی روسیاهی اش برای خودت می ماند.

گفتم می دانم.

گفت ما هیچ جوره به هم نمی خوریم و نمی دانم چرا ادامه می دهیم. می دانم ها، به خاطر فرامرز است، از شکست می ترسد. اگر از من جدا نمی شود برای این است که می ترسد اعتراف کند ازدواجش یک اشتباه بوده.

نگاهم کرد طوری که انتظار داشت جوابش را بدهم، جمله ای دلگرم کننده یا بازدارنده بگویم. نگفتم. لبخند زدم، تلخ.

گفت خودم هم می ترسم، اگر هم بخواهم برگردم ایران آن هم به عنوان مطلقه، روانی می شوم.

انگار که یک بخش حرف هاش را در ذهن گفته باشد ادامه داد مخصوصاً امشب که روم دست بلند کرد.

داشت با دسته ی کیفش بازی می کرد. گفت می دانم که نفرینم کرده.

حرفی برای گفتن داشتم. پرسیدم کی؟ فرامرز؟

گفت نه کسی که عاشقم بود. می دانم دلش را شکستم و حالا دارم تقاصش را پس می دهم.

گفتم این حرف ها را نزن پونه. نفرین دیگر چیست این وسط؟

گفت تو به نفرین اعتقاد نداری؟ این ها همه انرژی است. آه آن بنده خدا هم انرژی است.

چیزی برای گفتن نداشتم، اصولاً من یکی از مخالفین سرسخت پای انرژی را به میان کشیدن هستم. مخالف هر نوع بحث به ظاهر مدرن و علمی هستم که در آن تمام اعتقادات خرافی قدیمی با انرژی توجیه می شود. این که فردی انرژی داشته باشد که نفرین کند هم درست، تو مگر انرژی نداری که نفرینش را خنثی کنی؟

بیشتر وقتی عصبانی می شوی که یاد می آوری رییس جمهور و مسئولین هم بی لیاقتی خودشان را می اندازند گردن دست های پنهان و توطنه ی دشمن و این ها. خب مرتیکه تو چه کاره ای؟ اگر قرار باشد که مبارزه نکنی و بگذاری توطئه گران کارشان را بکنند چرا رییس جمهور شده ای؟ اگر قرار بود مشکلی نباشد و همه چیز امن و امان باشد تو به چه دردی می خوردی؟

باید اضافه کنم که من یکی از مخالفین فیلم راز هستم که بارها از تلویزیون ایران پخش شده و کتابش هم لابد به چاپ پنجاهم رسیده. من مخالف انرژی و تعیین هدف و همواره مدنظر داشتنش برای رسیدن به موفقیت نیستم و اتفاقاً قبولش هم دارم، اما به نظرم تصویری که راز ترسیم می کند، چیزی مثل درخت طلای پینوکیو است، رویایی و بسیار مبتنی به پول. نکته ی پنهان در این فیلم و کتاب راز، مانند درخت طلای پینوکیو تلاش کردن و برنامه ی مدون و زمانبندی شده برای ساختن درخت طلاست، سیستمی که پول تولید کند، نه این که پولت را چال کنی و انتظار داشته باشی فردا درختی سبز شود.

در کنار این مسئله تاکید بیش از حد راز به مسئله ی پولدار شدن و ترسیم زندگی رویایی بر مبنای پول است که من را دلزده می کند. چرا در این مجموعه حرفی از دانشمندانی که هدفشان را از نظر دور نداشته اند به میان نمی آید؟ چرا تمام حرف ها حول محور پول و پولدار شدن است؟ پوپولیسمی که در این مجموعه است برای من بیشتر دافعه برانگیز است.

گفتم فرض کنیم که نفرین شده ای. می خواهی چه کار کنی؟

دقیقاً انتظار همین جواب را داشتم: چه کار کنم؟ چه کار می توانم بکنم؟

جلوی خانه ی محبوبه پیاده شد. تشکر کرد و گفت باهام تماس می گیرد.

گفتم مواظب خودت باش.