هر خانواده یی روحی دارد، خصوصیتی که کمابیش در تمام اعضای خانواده می توان یافتش. این خصوصیت ممکن است در بعضی خانواده ها نهفته باشد و یا آشکار. روح خانواده ی ما سکوت و کم حرفی است. پدرم سرلوحه ی زندگی اش را به من، گودو و مادرم منتقل کرد در یک جمله. قبل از این که حرف بزنی تا ده بشمار و بعد چیزی که می خواهی بگو و اگر دیدی که ضروری نیست بهتر است که به زبان نیاوریش و پشت بندش این شعر سعدی که

از آن مرد دانا دهان دوخته است      که بیند که شمع از زبان سوخته است

و این تغییر با دیدن سکوت پدر، مختصر و گزیده گویی اش در ما نیز شکل گرفت. وقتی که دور هم بودیم، موقع شام مثلاً، پدر اگر حرفی می زد اتفاق هایی را تعریف می کرد که ضرورت داشت بشنویم یا اطلاعاتی که به نظرش مفید می رسید با ما به اشتراک می گذاشت. وقتی که کتاب می خواند، قسمت های سودمندش را برامان گلچین می کرد و یا اگر کلاً کتاب ارزنده یی بود، بهمان توصیه می کرد بخوانیمش. یک بار سر سفره تعریف کرد که آخوندها هر کالای تازه یی را که وارد کشور می شد تحریم می کردند. دوچرخه که آمد گفتند مرکب شیطان است، کت و شلوار که آمد گفتند رخت شیطان است. علاوه بر این آخوندها در قانون شکنی مردم ما نقش مهمی  داشته اند چرا که در منبرهاشان به مردم می گفتند که حکم شاه چون حکم خدا نیست، نباید اجراش کرد و بعضاً هم تحریمش می کردند. بلایی که آخوندها تدریجی سر فکر مردم آوردند از کشتار چنگیزخان مغول فجیع تراست.

تفاوت را وقتی حس کردم که در نظر دیگران موجودی کم حرف، نچسب و در برخی مواقع فاقد مهارت آداب معاشرت (بی ادب) معرفی می شدم. برای این که وقتی موضوعی پیش کشیده می شد تا حرف هام را جمع و جور می کردم که بگویم دیگری شروع می کرد به حرف زدن. بعد در جریان حرف زدن از آن جایی که هدفمند نبود، موضوع عوض می شد و تا می آمدم برای موضوع جدید حرفی آماده کنم، اگر حرفی داشتم، دوباره کسی بود که شروع کند به حرف زدن. همین می شد که وقتی حرف هاشان ته می کشید تازه یادشان می آمد که من حرف نزده ام و آن وقت سوال هاشان شروع می شد و تا می آمدم فکر کنم و چون به سرعت آن ها جواب نمی دادم چنین برداشت می کردند که نشنیده ام یا محل شان نگذاشته ام.

سر همین قضیه به حرف زدن آدم ها دقیق شدم و متوجه شدم برای اکثرشان آن زمانی که باید فکر بکنند تا سخن منسجم و هدفمندی بگویند یا وجود ندارد، یا وقتی که حرف های کسی را می شنوند دارند حرف هاشان را آماده می کنند. یعنی مهم تر از شنیدن حرف های طرف مقابل براشان حرف زدن خودشان است. تفاوت را وقتی متوجه می شوی که می آیی خارج و می بینی وقتی که نیاز داری فکر کنی و حرفی پخته بزنی، در دیگران احساس منفی به وجود نمی آورد. لازم نیست که تیز و بز بازی دربیاوری و برای هر جمله ای جوابی در آستین داشته باشی.

گودو از خانواده ی نلی تاثیر گرفته بود، بس که باهاشان مراوده داشت، در این مورد خانواده ی شان با ما 180 درجه فرق داشتند. خانواده شان آن قدر با هم حرف می زدند که انگار بعد از یک سال همدیگر را دیده اند. از بقال و چقال سر کوچه شان تعریف می کردند تا فرهنگ و هنر و سیاست. مانند ایران تنها کاری که می کردند صادرات کلمه خام بود.

گودو هم کم کم تغییر کرد، گمانم درس خواندن برای کنکور هم تاثیر داشت، می رفت تو اتاقش و با کسی حرف نمی زد از صبح تا شب. سر آخر صرافت وراجی از کله اش افتاد و پوست انداخت.

گودو گفت: یک خورده خسته ام. نتوانستم بخوابم.