وقتی که تراکت را جلوش گرفتم، گرفتش و به رفتنش ادامه داد. چند قدم نرفته، برگشت و گفت شما به این کار اعتقاد دارید؟

گفتم تا حدی که خاتمی را می شناسم بله.

گفت منظورم انتخابات است.

گفتم از رای ندادن بهتر است.

گفت با آمدن خاتمی که مشکل حل نمی شود. مملکت احتیاج به آدم مقتدری مثل رضاشاه دارد که بیاید و همه ی مخالفین را سر جاشان بنشاند، آخوندها را بفرستد کنج مساجد، تا بتوان مشکلات را حل کرد.

گفتم با سرکوب؟

گفت زور لازم است دیگر.

بحث بالا گرفت، بی هدف، بی قاعده و بی موقع. تا ده بشمارم؟ نه، چنان عجول و شتابزده بحث می کردیم که حتی بین حرف هم می پریدیم. چنان به عقیده مان مومن که شاید پیامبرها هم ایمان شان این قدر قوی نبود و چنان کم دانش که به حیطه ی اعتقادمان اشراف نداشتیم تا بتوانیم مستدل از حرف مان دفاع کنیم و بدتر از آن درباره ی بحث منطقی چیزی نمی دانستیم.

سروش به من اشاره کرد که دَکش کن، باید تراکت پخش می کردم. گفتم اگر دوست دارید می توانیم بقیه ی بحث را در ستاد ادامه بدهیم، و در حالی که چشم غره ی سروش را نادیده می گرفتم تراکت ها را دادم دستش که من خسته شده ام و اگر می توانی پخش شان کن. چه می توانست بگوید بیچاره؟

ته ستاد، روی دو تا صندلی سفید پلاستیکی نشستیم. تغییر فضا انگار باعث شد که از حال و هوای بحث بیرون بیاییم چرا که گفت: راستی من تهمینه هستم، خبرنگارم.

نگاهم رفت به موهای آشفته اش که از زیر مقنعه ی نامرتبش زده بود بیرون و به اندام لاغر و صورت استخوانی اش که در کنار کوله پشتی بزرگش خسته و بی رمق تر به نظر می رسید.

گفتم من هم مادوکسم. از آشنایی با شما خوشوقتم.

گفت خیلی حرف زدیم ها. چه بحث بی خودی هم بود.

خندیدم. گفتم کار هر روز ما همین است.

گفت یعنی با هر کی دو سه ساعت بحث می کنید؟

گفتم نه ولی خب از یکی دو دقیقه شروع می شود تا امروز که رکورد دو ساعت را هم زدیم.

گفت می توانم این جا سیگار بکشم؟

گفتم فکر نکنم مشکلی داشته باشد.

مشکلش این بود که جرقه یی شد تا تمام عصبانیت سروش که از تمام بی برنامه گی ها و ندانم کاری ها جمع شده بود سر من منفجر بشود.

سیگارش را از کیفش در آورد، گفت می کشی؟

دلم می خواست ولی توی ستاد بودم و ترجیح دادم که نکشم. گفتم الان نه.

گفت این مملکت واقعاً درست بشو نیست. حالا هر چقدر می خواهی بگو که باید برویم رای بدهیم حتی اگر شده بین بد و بدتر. وضع ما روز به روز دارد بدتر می شود و بد فقط سرعت بدتر شدن را کم می کند، جلوش را که نمی گیرد.

گفتم ولی خاتمی از وقتی که آمده کارهای زیادی کرده، به مطبوعات آزادی بیشتر داده. تا قبل از خاتمی کسی درباره ی جامعه ی مدنی حرف می زد؟

گفت چند سالت است؟ می خورد بیست، بیست و یکی دو سال داشته باشی.

گفتم حدست درست است.

گفت برای همین است که خوش بینی.

گفتم مگر تو چند سالت است که این قدر بدبینی؟

با لبخند گفت یکی دو تا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده ام.

خندیدم. گفتم الان مجسم کردمت که داری پیرهن هات را پاره می کنی.

پکی به سیگارش زد و گفت بیست و هشت سالم است.

گودو گفت تو تعریف کن این جا چه کار می کنی؟

گفتم من هم هر روز می روم دانشگاه و برمی گردم خانه. بیشتر وقتم را خانه هستم. فیلم می بینم. اگر هم وقت کنم کتاب می خوانم. راستی اصل ناتوردشت را گیر آوردم. بهت می دهمش که بخوانی. آن وقت می بینی که این کتاب غیر قابل ترجمه است.

گفت خوبی خودت؟

گفتم آره خوبم.

گفت از لاغری پوست و استخوان شده ای. چشم هات هم که گود رفته.

گفتم نامنظم غذا می خورم، هر چی که دستم برسد و راحت باشد خوردنش.

گفت مامان حق داشت که نگرانت باشد.

گفتم چرا نگران؟

گفت تو هیچ وقت حواست به خودت نبود.

گفتم نه بابا خوبم، چیزیم نیست.

چیزی نگفت. نگاهم کرد. لبخندی زد و سر برگرداند.

گفتم مامان همیشه نگران است. ایران هم که بودم نگرانم بود. نگران تو هم بود. از وقتی که آمده ام این جا دلتنگی اش هم اضافه می شود به نگرانی اش.

دوباره سکوتش محکومم کرد. در مقام دفاع از خودم گفتم من این جا خوشحالم، آرامش دارم، کسی کاری به کارم ندارد، خودمم و خودم.

گفت وقتی هم که ایران بودی کسی کاری به کارت نداشت.

گفتم منظورم شماها نبودید. مردم را می گویم. راننده تاکسی و فروشنده و حتی دوست ها را می گویم.

چیزی نگفت. چشمش به پاکت سیگار روی داشبورد افتاد و گفت می توانم سیگار بکشم؟

چشم هام گرد شد. گفتم مگر سیگار می کشی؟

گفت مگر ایرادی دارد؟

من و من کنان گفتم خب … ایراد که ندارد اما …

خندید. گفت چیزی می خواستی بگویی داداشی؟

چیزی نداشتم که بگویم. گفتم هر جور که راحتی.

سیگار برنداشت. گفت بابا خودش را سرزنش می کند که تو سیگار را دست او دیده ای.

گفتم شماها خوشی زده زیر دل تان. کم مشکلات دارید، دلیل هم می تراشید که آزار بدهید خودتان را.

چیزی نگفت.

گفتم بابا و مامان حق دارند نگران باشند، نمی دانند این جا چطور زندگی می کنم و فکر می کنند به من سخت می گذرد. من زندگی ام خوب است. هر بار هم به شان گفته ام اما باور نمی کنند.

گودو چیزی نگفت. سرش را فرو برد در پشتی صندلی و چشم هاش را بست. بعد از یکی دو دقیقه سرش را به طرفم برگرداند و گفت حالا هی آسمان ریسمان کن، تو خوب نیستی.

بعد با لبخند شیطنت آمیزی گفت من که وقت دارم بفهمم چه ات است.