چمدان های گودو را بردم به اتاقم. گفتم این جا اتاق توست. گفت خودت چه کار می کنی؟ گفتم می روم به آن یکی اتاق. تشک هم دارم. لبخند زد و گفت ممنون.

گفتم خسته ای، استراحت کن، برای شب برنامه می ریزیم که کجا برویم.

گفت موافقم. همسفرهام زن و مردی میان سال بودند که از خود فرودگاه امام حرف زدند تا وقتی هواپیما این جا فرود آمد. هنوز صداشان تو گوشم زنگ می زند.

داشتم می رفتم بیرون که گودو گفت این چمدان مال توست. مامان برات پُرش کرده.

هنوز نفهمیده ام جنس احساسات چیست؟ واکنش های شیمیایی است یا جریان الکتریسیته، عاملش negative feedback است یا positive feedback. چه اتفاقی می افتد که با شنیدن اسم مادر، با دیدن وسایلی که برات فرستاده، با بو کردن شان، در دست گرفتن شان، در ذهن و بدنت توفانی به پا می شود ویرانگر. انگار تمام سلول ها و مولکول های بدنت دست هاشان را دراز کرده اند و حضور کسی را از تو می خواهند که هزارها کیلومتر از تو دور است. انگار اتصال به زمینت را از دست داده باشی و ندانی جریان جمع شده الکتریسیته را چطور از بدنت خارج کنی و مادرت می خواهد از راه دور زمینت باشد، دارد آخرین برگ را روی دیوار نقاشی می کند.

بسته های سبزی خرد شده فرستاده بود که روی هر کدام با اتیکت چسبانده بود مورد مصرفش را. من که این چیزها حالیم نمی شود. از بین سبزی ها فقط گشنیز را تشخیص می دهم به خاطر گشنیز ورق و تربچه را. البته نعناع، شوید و ریحان را از بوشان تشخیص می دهم.

آجیل فرستاده بود، گردو، انار، شیرینی ناپلئونی، کله پاچه بسته بندی شده، پنیر تبریز و غزلیات سعدی پدرم.

این کتاب جدای از کتاب های دیگر روی میز عسلی کنار کتابخانه بود و پدر هر از گاهی باز می کردش و غزلی می خواند. یا برای خودش یا با صدای بلند برای همه.

وقتی که یکی دو ساله بودم، یادم نمی آید از روی آثارش می گویم، صفحه های غزلیات را با خودکار خط خطی کرده بودم.

هنوز نفهمیده ام که نمی توانم این نوشته را تمام کنم ………………………………………………………

به گیرنده هاتان دست نزنید، صفحه تان را Refresh نکنید. اشکال از فرستنده است. تا قصه ی بعدی توجه شما را به غزلی از سعدی جلب می کنم.

ای یار جفا کرده ی پیوند بریده                         این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم          گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند                     افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام                از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم                 چون طفل دوان از پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی                الا به کمان مهره ی ابروی خمیده

میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس               غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می نهم از نقطه ی شیراز             ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد                   رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی                    گر دیده به کس باز کند روی تو دیده