از خانه ی نیوشا که برگشتم، جوی آب وسط کوچه، شکستگی سنگ پله درگاه و رنگ و رو رفتگی دیوارها توی ذوقم خورد، انگار که هبوط کرده باشم. ساعت دوازده ظهر بود و می دانستم که پدر نشسته بود روی صندلی اش و داشت کتاب می خواند، مادر کم کم بساط ناهار را آماده می کرد و گودو اگر به مادر کمک نمی کرد یا با نلی حرف نمی زد، تو اتاقش داشت آهنگ گوش می داد.

از پله ها رفتم بالا. به سوییت خودم. دراز کشیدم روی تخت. نیوشا دراز کشید و سر گذاشت روی پام وقتی که داشتم شعر می خواندم.

می آیی

یکی یکی

از کمین گاه بیرون

سوار بر افسون و لبخندی در دست …

یادم رفته باقی شعر را. دفترهام را گذاشتم و آمدم، به قهر و لجبازی با خودم.

مهشید گفت برای من این شعر را گفتی؟

گفتم نه. همین طوری به ذهنم رسید.

گفت مگر می شود؟

گفتم چرا که نه.

مهشید گفت پس تف سر بالاست.

گفتم خواهش می کنم …

نیوشا گفت این شعر را به من تقدیم می کنی؟

گفتم چرا که نه.

گفت پس کنارش بنویس قول دادی که وقتی چاپ کردی بنویسی تقدیم به مهرداد.

گفتم چرا مهرداد حالا؟

گفت نمی خواهم اسمم را بنویسی. دوست ندارم اسمم را بنویسی …

به اتاق محقرم نگاه کردم، به ترک روی دیوار که می رفت تا پشت کتابخانه. نمی خواستم نیوشا را به خانه مان دعوت کنم. تمام دوست هام به خانه مان آمده بودند و هیچ وقت چنین حسی نداشتم اما نمی خواستم نیوشا من را در چنین اتاق رکوع گویانی ببیند. سرم را فرو بردم در بالش.

صدای در به خود آوردم. مادر گفت مادوکس جان، اگر آمدی خانه بیا ناهار بخور.

نمی خواستم بروم. اشتهای غذا خوردن نداشتم. تصور این که پدر سر سفره با آرامش غذا می خورد، حرصم را در می آورد. به این فکر می کردم که پدر هر روز می رود در مغازه را باز می کند که مشتری بیاید، برای خودش کتاب می خواند، نیامد هم نیامد. بالا و پایین خرج مان را می زند. بعد می آید خانه. با آرامش غذاش را می خورد، اخبار می بیند، اعصابش خرد می شود، کتاب می خواند، دوباره آرام می شود و همین.

پدر مغز اقتصادی نداشت؛ عدم امنیت اقتصادی و هزار سال تبلیغ چشم پوشیدن از لذات دنیوی و بی اعتنایی به مال دنیا در متون ادبی (که به اعتقاد من نشان وارفتگی است تا وارستگی)، و سرخوردگی به دلیل اخراج از دانشگاه مغزش را شست و شو داده بودند. پدر سقراط بود، شیفته ی جهان آرمانی-انتزاعی خودش، و همان قدر به دور از واقعیت زندگی و دخل و خرج.

سر برگرداندم به سمت دیوار کنار تخت، چشمم افتاد به سوراخی که خودم کم کم کنده بودم. به حالت انزجار از تخت جهیدم و از پله ها رفتم پایین، سر سفره.

سلامی جویده گفتم و نشستم. برای خودم غذا کشیدم.

پدر با نیم چه کنایه ای این بیت را خواند:

دردم از یارست و درمان نیز هم        دل فدای او شد و جان نیز هم

دیگر تاب نیاوردم. گفتم فدای ما که نشد، فدای کی شده خدا می داند.

سنگینی نگاه هر سه نفرشان را رو خودم حس کردم. پدر گفت ممکن است فدای کی  شده باشد؟

تن صدایم ناخودآگاه رفت بالا که تو حتی آرامشت را فدای ما نکردی، حالا می گویی دل و جانت را فدای ما کردی؟ می روی تو مغازه ات می نشینی، منتظر می مانی که مشتری بیاید، خرت و پرت هاشان را تعمیر کنی، نیاورد هم نیاورد. کتابت را بخوانی کافی است. قرار نیست که ما چیزی بخواهیم.

فهمیدم که تندروی کرده ام، همان لحظه پشیمان شدم اما دیگر توان سر بلند کردن و نگاه در چشم هاشان و مخصوصاً چشم های پدر را نداشتم. از خانه زدم بیرون.

ادامه دارد. فرصت کامل کردنش را ندارم و از طرفی نمی خواهم فاصله ی بین نوشته ها زیاد بشود.