فهمیدی که اشتباه کردی، اما مغزت برای این که دهانت را سرویس کند تمام مدت تصویر چشم های خسته ی پدر و شکستگی های صورتش را مقابل چشمت آورد و پشت بندش تصویر جوانی اش را که از کودکی به یادت مانده بود، با موهای سیاه وزوزی پرپشت که یادگار دوران هیپی گری اش بوده. برای این که از خودت بدت بیاید تصویر آن روزی را به یادت آورد که با پدر رفتید به مسابقات شطرنج. در دور سوم به هم خوردید و پدر به عمد به تو باخت، و تو خوشحال از این که پدرت را بردی، به خانه آمدی و به مادر گفتی که پدر را توی مسابقه بردی. مادر تشویقت کرد. مغزت پدر را از پشت سرت مقابل چشمت آورد که از خوشحالی ات خوشحال بود که داغان ترت کرد.

قرار نبود بیرون بروم و جایی را هم نداشتم بروم اما روی برگشتن به خانه را نداشتم. می توانستم خیلی آهسته و بی آن که متوجه بشوند بخزم درون خانه و بروم بالا، می توانستم همین که رفتم بالا لباس نپوشم و نزنم بیرون، بالا می ماندم چه می شد، اما تاب حبس در آن چهار دیواری را نداشتم.

تصورشان کردم که دیگر غذا از گلوشان پایین نمی رفت، سرشان را پایین انداخته بودند و هیچ کدام شان نمی خواستند با دیگری چشم تو چشم شوند، نمی خواستند سیل افکار و احساس شان حتی از راه چشم جاری شود، تا این که پدر سرش را بلند کرد، سعی کرد ماهیچه های صورتش را به کنترل در بیاورد، لبخندی به ناکجا زد و گفت اتفاقی نیفتاده ناهارتان را بخورید و خودش سعی می کرد قاشق غذا را به دهان ببرد، امیدوار بودم که پدر چنین کاری کرده باشد. پدر چنین کاری نکرد، گودو بعدتر برام تعریف کرد، با عصبانیت و پرخاش البته، که پدر رفت به حیاط خلوت و کنار باغچه نشست. ما هم دیگر نتوانستیم غذا بخوریم.

از باجه ی تلفن سر خیابان زنگ زدم به هومن. گفتم اگر وقت داری همدیگر را ببینیم. گفت رفته مهمانی. به مهدی زنگ زدم. گفتم اگر وقت دارد همدیگر را ببینیم، گفت شاگرد دارد تا شب، نمی تواند بیاید. به حمید زنگ زدم گفتم اگر وقت داری همدیگر را ببینیم. پرسید اتفاقی افتاده؟ گفتم نه چطور مگر؟ گفت ما که تا چند ساعت پیش با هم بودیم و خندید.

گفتم آره راست می گویی، بی خیال یک وقت دیگر.

زنگ زدم به سوده. گفتم وقت داری برویم بیرون؟ گفت ظهر جمعه؟ بیرون؟

با هر نه یی که می شنیدم تمایلم برای بودن با دیگران زیادتر می شد که احساس طرد شدگی نکنم، مانند غریقی که به هر چیزی چنگ می زد. زنگ زدم به نیوشا، اما قطعش کردم. نمی توانستم به نیوشا فکر کنم در حالی که تصویر پدر مقابل چشمم نباشد. مهشید هم که رفته بود اصفهان. دیگر شماره ی کسی را در حافظه نداشتم. دفترچه تلفنم هم همراهم نبود.

بی هدف شروع کردم به قدم زدن. از دست خودم عصبانی بودم که چرا ارزش انتقادی را که می دانستم درست بود با چنین طرز بیانی پایین آوردم؟ چرا به آزارنده ترین شکل ممکن بیانش کردم؟ دیگر هیچ کس انتقاد را یادش نمی ماند اما این تصویر هیچ وقت از یادشان نمی رود. به پدر حق دادم که گناهی نداشته، شم اقتصادی نداشته، سرش توی کتاب بوده، به فکر جامعه یی بهتر برای همه بوده. دوباره محکومش کردم که کسی که نمی تواند وضع خانواده ی خودش را بهتر کند، چطور می خواسته وضع جامعه را بهتر کند؟

از جیبم سیگار در آوردم و آتش زدم. خیابان تقریباً خلوت بود. رسیدم به خیابان انقلاب که از شور مذهبی-انقلابی نمازگزاران پر از آشغال شده بود. یکی از همین جوانان پرشور که overcoat اسراییلی تنش بود مقابلم ایستاد و گفت که ماه رمضون سیگار می کشی، ها؟