جوانی بود با ریش تنک که بیست سال را هم نداشت؛ یک دست تسبیح و یک دست بی سیم مقابلم ایستاده بود و طلبکارانه و جنگ طلبانه بازخواستم می کرد. چشم هاش درخشش نداشت، عین مسخ شده ها، عین مجتبی.

در باز شد و جوانفکر آمد تو کلاس. گفت: کیف هاتونو خالی کنین رو میز.

عادت داشت که ماه به ماه بیاید تو کلاس و کیف هامان را در جست و جوی عکس و فیلم سکسی، یا سیگار و مواد محترقه خالی کند. بچه ها هم می دانستند و محموله هاشان را بعد از آمدن به کلاس پشت شوفاژ جاسازی می کردند. قاچاقچی های کلاس، میزشان کنار شوفاژ بود.

همین طور که بچه ها وسایل شان را از کیف ها در می آوردند، جوانفکر مثل خرچنگ به سمت دیوار رفت و انگار که چیزی را کشف کرده و قبلاً کسی بهش خبر نداده گفت: اون چیه پشت شوفاژ؟

همه خشک شان زده بود، مجتبی مانده بود که چه کار بکند. گفت: چی آقا؟

جوانفکر گفت: گفتم اون چیه پشت شوفاژ، بیارش بیرون.

مجتبی فس فس کنان و انگار که اصلاً از وجود محموله ی پیچیده در پلاستیک سیاه بی خبر بوده، بیرونش آورد و گفت: این آقا؟ چی هست؟

جوانفکر گفت: که نمی دونی چی هست، بیارش دفتر.

مجتبی گفت: چرا ما آقا؟

جوانفکر گفت: مگه مال تو نیست؟

مجتبی گفت: نه آقا.

جوانفکر گفت: تو دفتر معلوم می شه.

بعد به تک تک ما نگاهی کرد و محض زهر چشم گرفتن گفت: حالا حالاها باهاتون کار دارم. بدو دیگه تخم سگ.

از کلاس رفتند بیرون.

جوانفکر آن قدر محموله کشف کرده بود که اگر در نیروی انتظامی بود تا حالا سرهنگ شده بود. این یکی اما حسابی پر و پیمان بود. فیلم و آلبوم عکس سوپر که مجتبی برای فروش آورده بود. فیلم ها را پنج هزار تومن می فروخت و عکس ها را بسته به سایز از صد تومن تا پانصد تومن. اگر فیلم را ده هزار تومن هم می گفت باز مشتری داشت.

قرار شد اخراجش کنند. پدر و مادرش آمدند وساطت کردند، گفتند برنامه های آموزشی براش بگذارید تا از این کار دست بردارد، که اگر به هر مدرسه یی برود باز هم همین آش و همین کاسه است، که هدف شما باید اصلاح باشد نه اخراج. بعد از کلی تعهد گرفتن قرار شد مجتبی بشود عضو بسیج مدرسه. تابستان همان سال هم رفت به اردوی دیدار با مقام معظم رهبری.

هیچ کس نفهمید در آن یک هفته چه اتفاقی برای مجتبی افتاد که وقتی از اردو برگشت ریش گذاشت، پیرهن سفیدش را انداخت روی شلوار و همه جا خامنه ای را آقا خطاب می کرد و می گفت آقا فرموده اند فلان و آقا فرموده اند بهمان.

دوست نزدیکش مهران بود که می گفت بهش شوک داده اند اما معلوم بود که داشت خالی می بست، او هم چیزی از اردوی مجتبی نمی دانست.

اول بچه ها فکر می کردند که داشت شوخی می کرد و فیلم جدیدش بود، اما بعد از این که مهران گفت حالا به یاد آقا می زنی؟ و مجتبی چنان به جانش افتاد و به قصد ناکار کردن زدش، همه فهمیدند که ماجرا جدی است.

برای من تغییر مجتبی بیشتر از لباس و رفتارش در چشم هاش بود، برق نگاهش رفته بود و به جای شیطنت، خلایی را حس می کردی که انگار پر شدنی نبود، خلایی که داشت مجتبی را آرام آرام در بر می گرفت.

وقتی که جوانک بی سیم به دست را مقابلم دیدم یاد روزی افتادم که مجتبی جلوم را گرفت و گفت: فیلم یا عکس سوپر نمی خوای؟

گفتم: پولشو ندارم.

گفت: حالا بگیر هر وقت داشتی بهم بده.

گفتم: واسه پولم برنامه دارم.

گفت: می خوای چی کار کنی؟

نگفتم می خواهم کتاب بخرم، گفتم: می خوام واسه نرگس هدیه بخرم.

گفت: چی می خوای بخری؟

گفتم: به تو چه؟

گفت: حالا چطور تورش زدی؟

گفتم: به تو چه؟

خندید و گفت: جدی پرسیدم، تو کف این دختره ام، هدی. دیدیش که؟

گفتم: آره.

گفت: چطوری مخشو بزنم؟

گفتم: باید تو خونت باشه. این چیزا یاد دادنی نیست.

گفت: ارواح عمه ت، یعنی تو خونته دیگه؟

با خنده گفتم: پس چی.

گفت: یه بار رفتم باهاش حرف بزنم، داداش حرومزاده ش منو دید، تا سه تا خیابون دنبالم کرد پدرسگ.

از خنده رو پام بند نبودم. گفتم: خب باهاش معامله می کردی، یه چند تا فیلم می دادی، دمش را می دیدی.

گفت: برو عمه تو مسخره کن.

رفت.

گفتم: مرجع تقلیدم فاضل لنکرانیه، اونم فتوا داده که سیگار روزه رو باطل نمی کنه.