اگنس روزی را به یاد آورد که با لورا، مادر و پدرش در جنگل قدم می زدند. پسربچه یی با چوب دستی جلو راه شان را گرفت و گفت یا بهش پول بدهند و یا از راه دیگری بروند. پدرش (و به تبع او بقیه) راهشان را کج کردند و از مسیر دیگری رفتند.

هنگام و بعد از خواندن جاودانگی، این واکنش مدت زیادی به فکرم واداشت، سعی کردم پدر اگنس را منصفانه قضاوت کنم: آیا در نیفتادن با بچه نشانه ی ضعف است؟

ورسیون دیگری از ماجرا برای خودم ساختم: اگر این اتفاق در ایران می افتاد، واکنش مرد چه بود؟ به جرئت می توانم بگویم که به احتمال قریب به یقین مرد با گرفتن چوب دستی و داد زدن سر کودک (اگر نمی زدش) او را می تاراند. حال جهت سوال عوض می شود: آیا در افتادن با بچه نشانه ی قدرت است؟

می توان اتفاق را از زاویه ی دیگر مورد بررسی قرار داد: پسربچه دارد عملی ناهنجار انجام می دهد پس باید متنبه شود. کدام ورسیون باعث می شود که کودک متنبه شود؟ پدر اگنس به سادگی به پسربچه نشان می دهد که اگر هدف تو پول گرفتن است حداقل این راهش نیست، اگر هدف تو برخوردی خشن است، باز هم در آن موفق نمی شوی و در نهایت رفتن من از این راه به تو چه سودی می رساند؟

در ورسیون دوم مرد با رفتار خشن خود رفتار پسربچه را تایید می کند چرا که بر خلاف پدر اگنس از روش خود پسر (خشونت) برای مقابله استفاده کرده. نتیجه یی که پسر می گیرد این است که روش من درست بوده اما اشکال کار این جا بوده که من به اندازه ی آن مرد قوی نبوده ام، پس توسل به خشونت از ذهنش پاک نمی شود بلکه شدت می گیرد.

اگر از زاویه ی دیگری به ماجرا نگاه کنیم پدر اگنس که استاد ریاضیات بوده، آن قدر آرامش داشته و به آرامش نیاز داشته که زورگیری پسربچه در نظرش موضوع پیش پا افتاده یی بیش نبوده که ارزش از بین بردن آرامشش را نداشته، بنابراین به راحتی تغییر مسیر داده، اما مرد ایرانی از آن جا که فشار بسیار زیادی را تحمل می کند موضوعی چنین بی ارزش می تواند او را از کوره به در ببرد که خدا به داد بچه برسد.

آرامش پدر اگنس به پسربچه فرصتی برای اندیشیدن می دهد اما خشونت مرد دوم آرامش را از کودک می گیرد.

چرا در جامعه ی ما سطح تنش بالاست و یک تصادف کوچک دعوایی بزرگ را سبب می شود، دعوایی که حتی به قتل می انجامد؟ برای این که آن قطره ی کوچک ظرفی پر را سر ریز کرده است. برای این که مفری برای تخلیه ی تنش نداریم و فشار اضافی موجب انفجار می شود.

فشار وقتی به وجود می آید که با هویتی که در ذهن مان نسبت به خودمان ساخته ایم فاصله یی داریم که ثابت است یا روز به روز بیشتر می شود. می توانیم تک تک مولفه هایی را که در ذهن خودمان داریم در نظر بگیریم. من از خودم انتظار پولدار شدن دارم، اما پولدار نیستم و به سمت پولدار شدن هم حرکت نمی کنم (بدا به حالم که فقیرتر هم بشوم) پس فشاری روی من وجود دارد. من دوست دارم لباس مورد علاقه ام را بپوشم اما در نظام جمهوری اسلامی نمی توانم بپوشمش، پس فشاری روی من وجود دارد. من دوست دارم با خیال آسوده دست دوست دخترم را بگیرم و به خیابان بروم. من دلم می خواهد که بتوانم دوست پسر داشته باشم و خانواده ام بپذیرندش (شاید هم برای حفظ ناموس شان بکشندم). من به اسلام اعتقادی ندارم اما مجبورم که تظاهر کنم، به نوعی از خودم فاصله دارم پس فشاری روی خودم حس می کنم. من می خواهم آرامش داشته باشم اما هر روز در معرض تخلیه ی فشار آدم های تحت فشار قرار دارم، پس فشار به من وارد می شود. من می خواهم در کشورم زندگی کنم و به زبان فارسی حرف بزنم اما نمی توانم در ایران زندگی کنم پس باز تحت فشار هستم. من با پدرم بحث کرده ام پس تحت فشار هستم.

شاید اگر این فشار بر ذهن من نبود، مانند پدر اگنس راهی برای برون رفت از ماجرا پیدا می کردم، می گفتم برادر معذرت می خواهم، می دانم که اشتباه کرده ام، با پدرم دعوا کردم و از خانه زدم بیرون، عصبی بودم و حواسم نبود و بعد سیگار را زیر پا له می کردم. اما گفتم مرجع تقلیدم فاضل لنکرانیه و اونم فتوا داده که سیگار روزه رو باطل نمی کنه.