یا بلد نبود با بی سیم کار بکند یا بی سیمش کار نمی کرد که شروع کرد باهاش ور رفتن بلکه بتواند کسی را خبر کند، شکارش را محتملاً مفتخرانه گزارش کند. چند نفری که از کنارمان رد شدند سرک کشیدند در کارمان و رفتند. لابد فکر کردند با ریش بلندی که داشتم، رفیقش بودم و داشتیم خودمان را برای به زور کشاندن مردم به بهشت آماده می کردیم.

گفتم «خب که چی؟ الان می خوای بی سیم بزنی که بیان منو بگیرن؟»

گفت صبر کن و باز با بی سیمش ور رفت. خنده ام گرفت. یاد بخشی از کتاب چنگیزخان افتادم که نمی دانم چقدر واقعیت دارد اما روایت می کنند که وقتی سربازان چنگیز به نیشابور حمله می کنند (کشتارشان به حدی بود که حتی سگ و گربه را هم از دم تیغ گذراندند)، سربازی پنج نیشابوری را دستگیر می کند و چون اسلحه یی نداشته، بهشان می گوید که همان جا منتظر بمانند. آن ها هم همان جا منتظر می مانند. سرباز می رود، شمشیری تهیه می کند و هر پنج تاشان را می کشد.

این هم یکی از اتفاق هایی بود که بعد از خواندنش فکرم را مشغول کرد. با خودم گفتم که بر فرض شمشیر هم می داشت، اگر هر پنج تاشان همزمان به سمتش هجوم می بردند، شاید سه یا چهار نفرشان هم کشته می شدند اما پنج تایی می توانستند بکشندش. چرا هیچ حرکتی نکردند؟ به چه چیزی فکر می کردند؟ حالا همه ی این ها به کنار، چرا فرار نکردند وقتی که فرصت داشتند؟

خنده ام، جوانک را عصبانی کرد و برای جوانی در جست و جوی هویت هیچ چیز بدتر از زیر سوال بردن نیم چه هویتی که برای به دست آوردنش زحمت زیادی کشیده نیست. دستم را گرفت و گفت بیا بریم.

گفتم کجا؟

گفت کاریت نباشه.

گفتم من کار دارم. باید برم.

گفت من می گم که بری یا نری.

دوباره خنده ام گرفت. به صورتش نگاه کردم و پرسیدم چند سالته؟

بازوم را گرفت و هلم داد که راه بروم. گفتم من هیچ جا نمی رم.

صداش یک گام بالاتر رفت و گفت من می گم که بری یا نری.

گفتم حالا که این طوره من می رم. به راهم ادامه دادم و چند قدمی رفتم جلو که از ناحیه ی گردن به سمت عقب کشیده شدم. با گرفتن کلاه کاپشنم می خواست متوقفم کند.

از این جا به بعدش را که برای دوست هام تعریف کردم، برای این که ناباوری شان را پنهان کنند گفتند خب بعدش چی شد؟

خودم هم هنوز باور نمی کنم که در حین چرخش به عقب با مشت زده باشم به شکمش و بعد هم مشت دیگری به صورتش. منی که از سال اول دبیرستان تا آن روز دست رو کسی بلند نکرده بودم، منی که یکی از افتخاراتم این بود که به احساسم مسلطم، زده بودم و جوانک را ناکار کرده بودم.

دو سه نفری آمدند و جدامان کردند. یادم نیست دقیقاً چه گفتند اما یادم است که مدام تکرار می کردند که در ماه رمضان خوبیت ندارد. وقتی که دعوا می کنی، صدایی در مغزت می پیچد که بزن بزن، و همین باعث می شود که صداهای دیگر را نشنوی.

بیشتر به این دلیل عذاب وجدان گرفتم که جوان بود، و چیزی هم نگفت. شاخ و شانه نکشید، نخواست از دست کسی که گرفته بودش بیرون بیاید و به سمتم هجوم بیاورد. انتظار چنین واکنشی را نداشتم. شاید به این دلیل که نمی دانست در جمعی که احاطه اش کرده بودند چطور رفتار کند. شاید برای این که یک هو بادش خوابیده بود. شاید هم فهمیده بود که اشتباه کرده. نمی دانم.

با لحنی که هنوز کمی خشم و تهدید داشت گفتم دیگر نبینم که دنبالم بیایی. راهم را کشیدم و رفتم. دیگر دنبالم نیامد.

بعضی وقت ها که به یاد این ماجرا می افتم، دلم می خواهد جوانک را بار دیگر ببینم. باهاش حرف بزنم. ازش بپرسم که چرا بعد آن همه سماجت و خشونت دفعتاً آرام گرفت. چیزی نگفت. می خواهم بدانم که می خواست من را کجا ببرد. می خواهم بدانم که به چه فکر می کرد، آیا با دیدن سیگار کشیدن من در ماه رمضان واقعاً حس کرده بود که دارم به اعتقاداتش توهین می کنم، یا می خواست هدایتم کند یا که چی؟ می خواهم بدانم الان چه کار می کند؟ آیا بی سیمش را تعمیر کرده یا نه؟