آن قدر خسته بودم که برگشتم خانه. حتی به این فکر نکردم که با دیدن پدر چه بگویم، چطور معذرت بخواهم. آن شب البته معذرت نخواستم، رفتم به اتاق خودم و خوابیدم. فردا شبش معذرت خواستم.

پدر اما به خودش نیامد که بخواهد تغییری در روند زندگیش بدهد و وضع زندگی مان را بهتر کند؛ تا وقتی که سند خانه ی اکباتان را دید.

یکی از آن جمعه ها که پدر حالش خوب بود، صبحش بلند شده بود، سه تیغه کرده بود و رفته بود نان بربری گرفته بود، بعد برای صبحانه نوار مورد علاقه اش را که موسیقی محلی روسی است (ربطی به اعتقادات چپی اش نداشت البته) گذاشته بود پخش بشود، بعد دور هم صبحانه خوردیم؛ پدر قصد کرد که دستی به سر و گوش کمد بکشد. مادر گفت چه کار به کار این خرت و پرت ها داری، کیف و دفتر و دستک سندهای قدیمی، کوپن ها و آلبوم های قدیمی را می خواهی در بیاوری که چه؟

پدر گفت می خواهم مرتب شان بکنم، آلبوم ها را ورق بزنم. بیکار بودم و نشستم کنار دستش.

پدر آلبومی موزیکال را درآورد که با کوک کردن ماسماسک درونش، تکیه کلام پدر برای هر قطعه یا وسیله یی که اسمش را نمی دانست، گذاشت که  Fur Elizeبنوازد؛ و آلبوم را ورق زد. عکس های سیاه و سفید داشتند زرد می شدند و لبخندها و نگاه ها کمرنگ و محو.  بعضی هاشان را می شناختم، بعضی شان را معرفی کرد یا اگر ماجرایی ازشان به یاد داشت تعریف کرد. گاهی صداش را بلند می کرد و مادر را که در آشپزخانه بود مورد خطاب قرار می داد که یادت هست فخری چه بدمست کرده بود و دستش را آویخته بود به گردنم که باهاش برقصم. مادر هم گفت تو هم که بدت نیامد، باهاش رقصیدی، روز عروسی مان نرقصیدی ولی با فخری رقصیدی. پدر گفت کدام رقص، مست بود، خودم را تکان دادم که فکر کند می رقصم، ناخوش بود، پسرش مریض بود و شوهرش مریض تر.

مادر گفت آره بنده خدا، همان سال هم هر دوشان مردند از سرطان خون.

و از قضا زنی بود که در عکس به نقطه یی دیگر نگاه می کرد، نیم رخش معلوم بود با غبغبی بزرگ و گوشواره یی کوچک و موهایی خیسِ از عرق. انگار کسی بیرون کادر خطابش قرار داده بود یا داشت طنزی می شنید یا می دید که لبخندی بر لب داشت.

پدر آلبوم را ورق زد. با سنگین شدن صفحات آلبوم روی ماسماسک، قطعه ی چرخان که انگشت های نوازنده روش تعبیه شده بود از حرکت باز ماند.

بعد پدر تمام کاغذها را ریخت بیرون، کارنامه هاش را از اول ابتدایی داشت، دسته ای از این کاغذها نوشته های دوران جوانی اش بودند، نشانم نداد. من هم اصراری نکردم ببینم. قبل تر خوانده بودمشان. شعرهاش بود و مقاله هایی درباره ی خوشبختی. آن زمان همه درباره ی خوشبختی توده و ملت مقاله و نظریه صادر می کردند.

چشم پدر خورد به چیزی که تا آن روز ندیده بود، سندی گوشه ی کمد. پدر سند را برداشت و بازش کرد. سند خانه یی بود که تا آن وقت از وجودش بی خبر بودیم. مادر با کمک پدربزرگ خانه یی خریده بود در اکباتان و داده بودش اجاره که پول وامش هم درآمد و بعد هم که وام تصفیه شد، بی آن که پدر بداند شد منبع دوم درآمد ما.

چرا مادر به پدر چیزی نگفته بود؟ خیلی ساده، چون پدر با وام گرفتن مخالف بود و هیچ جوره زیر بار قسط نمی رفت. همه چیزمان را نقدی خریده بود، اعتقاد داشت که با وام گرفتن آینده ات را می فروشی و این بدترین نوع بردگی است. مادر در جواب سوال پدر که پرسید چرا به من نگفتی که خانه خریدی، گفت که من گفتم بیا بخریم، مخالفت کردی، گفتی وام نمی گیرم، من هم به امید تو نماندم، وام گرفتم. بقیه اش را هم از پدرم قرض کردم و خرد خرد بهش پس دادم.

بعد پدر چیزی نگفت. چند دقیقه بی حرف و حرکت ماند. بعد بلند شد، به من گفت که خرت و پرت ها را جمع کنم و خودش رفت تو حیاط، کنار باغچه اش نشست.

شاید دلیل نوشتن این ماجراها سوالی باشد که دلم می خواهد جواب شان را بدانم. می خواهم بدانم که در ذهن پدر چه گذشت که از این رو به آن رو شد، کارش را گسترش داد (کتاب خواندنش به شدت کم شد)، و زندگی مان را بهتر کرد. می خواهم بدانم چه نیرویی بوده که در ذهن مردی که پنجاه را گذرانده بود تغییر به وجود آورد.

بعدتر پدر خودش به شوخی به مادر می گفت که باید زودتر سند را جایی جلو چشمم می گذاشتی.