هر چه بهشان گفتم که لازم نیست با من بیایید فرودگاه و خودم تاکسی می گیرم قبول نکردند. گفتند هزار تا اتفاق ممکن است پیش بیاید. اگر اضافه بار داشتی، چه کارش می کنی؟ لااقل برش می گردانیم خانه. گفتم ماشین جا ندارد اگر بخواهیم همه گی برویم. پدر زنگ زد به عمو فرهاد که اگر وقت داشت همراه مان تا فرودگاه بیاید. دو ماشینه رفتیم.

یک چیزی می دانستم که نمی خواستم بدرقه ام کنند. مادر کل مسیر بغض کرده بود و یک کلمه هم حرف نزد. از آینه نگاهش می کردم و می دیدم که چشمش خیره به من است. انگار نمی خواست باور کند که دارم ازشان جدا می شوم. انگار بعد از تقریباً سی سال، تازه می خواست بند ناف مان را ببرد.

لویی آرمسترانگ سعی می کرد شادمان کند، ترومپت می زد، می خواند چه دنیای شگفت انگیزی! بعد هم با الا فیتزجرالد دوتایی شروع کردند به خواندن. کسی اما شاد نشد، ریتم را نداد به بدنش که لااقل پا بکوبد یا بشکنی بزند. تنها وقتی که عمو داشت سبقت می گرفت و برامان دست تکان می داد، براش دست تکان می دادیم.

خودم هم دل و دماغ چندانی برای رفتن نداشتم، بیشتر به اصرار پدر بود. گفت برو بلکه رفتنت دلیلی بشود که ما هم از این کشور بکنیم. البته دلیل اصلی اش افسردگی طولانی مدتم بود. چقدر قصه دارم برای گفتن.

به فرودگاه که رسیدیم چمدان ها را گذاشتیم رو چرخ دستی. مادر بازوش را در بازوم حلقه کرد بی این که چیزی بگوید. اول فکر کردم کارم دارد، اما نمی خواست از من جدا شود. به نیم رخش نگاه کردم که در این سال ها چقدر پیر شده بود. یاد روزی افتادم که من را سپرد به مادربزرگ و خودش رفت آرایشگاه که موهاش را فر کند، درست مثل موهای Cher. وقتی برگشت چنان تعجب کرده بودم که نمی توانستم چشم ازش بردارم. ازم پرسید موهام خوشگل شده؟ من گفته بودم نه، چرا که هنوز باور نکرده بودم مادرم است، مادرم می تواند آن طور باشد که خودش دوست دارد، حق دارد آن طور باشد که خودش دوست دارد، شش ساله بودم. بعد از آن دیگر هیچ وقت موهاش را فر نکرد.

بازوم را از دستش بیرون کشیدم و دور شانه اش حلقه کردم. گفتم مامان اگر ناراحت باشی نمی روم.

گفت نه پسرم، برات خوشحالم که داری می روی.

کارت پرواز را گرفتم. چند کیلویی اضافه بار داشتم. متصدی آن بخش با لبخند گفت هشت کیلو اضافه بار داری. می خواستم بگویم این با هشت کیلو کمبود وزنم در، نگفتم، حالش نبود. گفتم دارم می روم آن جا ماندگار شوم. وسایل زندگی است.

قبول کرد. چمدان ها را فرستاد به قسمت بار. من هم برگشتم پیش بقیه و منتظر تا زمان ورود برسد.

عمو از جیبش یک صد دلاری در آورد و پیش از آن که بتوانم واکنشی نشان بدهم، گذاشت تو جیبم. گفت وقتی که رسیدی جشن بگیر. برو شراب بگیر و یک گیلاسش را هم به سلامتی من بزن. مادرم نیم چه اخمی کرد اما چیزی نگفت. عمو فرهاد گفت خودم هم می آیم پیشت و هم پیاله ات می شوم.

گفتم خوشحال می شوم بیایید.

مادر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت نه برای هم پیاله شدن.

عمو فرهاد خندید و به مادر گفت مادوکس دیگر مردی شده برای خودش، حد و اندازه اش را می داند.

عمو اشتباه می کرد.

وقتی خواستیم برویم مادر در آغوشم فشرد، چنان محکم که انگار نمی خواست بگذارد بروم. گریه اش گرفت. داشت گریه ام می گرفت. گفتم مامان گریه نکن، زندگی ام دارد بهتر می شود. باید خوشحال باشی. چند ماه بعد شما هم می آیید پیشم.

هنوز نیامده اند.

گودو را بغل کردم و گفتم مواظب خودت و مامان و بابا باش. گودو گفت تو هم مواظب خودت باش.

وقتی که خواستم با پدر خداحافظی کنم گفت من را ببخش پسرم که تو سختی بزرگ شدی.

یادم نمی آید چطور با عمو خداحافظی کردم.

از گیت که رد شدم اشکم جاری شد. بر نگشتم که نگاه شان کنم یا براشان دست تکان بدهم. قدرتش را نداشتم. عینک آفتابی زدم اما فایده نداشت، معلوم بود جریان اشک. البته چندان هم برام مهم نبود دیگران زل بزنند بهم که زدند فضول های حریم نشناس. بازرسی بدنی آخر هم تمام شد و رفتیم به طرف هواپیما.

هدفون گذاشتم تو گوشم اما تو MP3 Player آهنگی نداشتم که بتواند از این حال درم بیاورد، هر چه آهنگ نوستالژیک بود که بیشتر خاطره یاد می آورد، ریخته بودم توش. با Angie هم شروع می شد از بخت بد.

بیشتر از صدای Mick Jagger، صدای فریادم سر پدر بود که می پیچید در سرم. بعد نوشته های پدر را یاد آوردم که برام کتاب از آرژانتین تا یونان را خلاصه می کرد. کتابی بود درباره ی کشورهای جهان که یکی دو صفحه درباره ی هر کشور توضیح داده بود. پدر برام اطلاعات مفیدش را مثل جمعیت، مساحت، پایتخت، صادرات، منابع طبیعی و اطلاعاتی از این دست را خلاصه می کرد. کم کاری اش در تامین مخارج مان در مقابل توجهش به وضعیت درس و رشد فکرمان رنگ می باخت. به خودم گفتم اگر قرار بود انتخاب کنم بین پدری که تنها به فکر رفاه مالی بچه هاش بود یا تنها به فکر ارتقای فکری فرزندهاش، حتماً دومی را انتخاب می کردم. شاید چون به همین شیوه بزرگ شده بودم.

غروب بود، آسمان بیابان نارنجی شده بود. همسفرهام زن و شوهری جوان بودند همسن خودم. مرد از من خواست اگر امکانش باشد، خانمش کنار پنجره بنشیند.

دوست داشتم کنار پنجره بنشینم، اما گفتم مانعی ندارد.