وقتی که رفتم سوییچ ماشین را به فرامرز بدهم، فهمیدم رابطه ی زناشویی پیچیده تر از آنی است که بتوانم درک یا تحلیلش بکنم. فرامرز گفت خانه نیستیم بیا دم استخر. رفتم دم استخر و دیدم که با پونه داشتند آب بازی می کردند و از سر و کول هم بالا می رفتند. به پونه گفتم چمدانت هنوز تو صندوق عقب است و سریع سوییچ و بسته ی آجیل را گذاشتم زیر حوله شان، گفتم که حتماً تا گودو هست برنامه می گذاریم دور هم جمع شویم و جلدی خداحافظی کردم.

برگشتم به خانه. گودو هنوز خواب بود. به مادر پیغام فرستادم که گودو سالم رسیده و خیال شان راحت باشد. دراز کشیدم روی کاناپه. آن قدر موضوع برای فکر کردن داشتم که نمی دانستم از کدام شروع کنم. گودو، پدر و مادر، هانا، بی پولی و نیاز برای پیدا کردن کار، دانشگاه و پایان نامه، فرامرز و پونه …

بعضی وقت ها ممکن است براتان پیش آمده باشد که وقتی مغزتان پر از داده های پردازش نشده است، ذهنِ از زیر کار در رو برای فرار بازیچه یی پیدا می کند، موضوعی بی ربط و بی ارزش برای فکر کردن و کش دادن. درست مثل شب های امتحان که یک کلمه در کتاب درسی ردی نامرئی را طی می کند تا به تصویری برای بازی برسد، مثلاً با دیدن نماد دلتا در درس معادلات دیفرانسیل، یاد دلتا در جغرافیا می افتی، بعد یاد معلم ریاضی تان که شعر خواند

دلتای دلم پر از ملال است     از بس که به زیر رادیکال است

لعنت به برادران سینوس        تانژانت و کتانژانت و کسینوس

بعد یاد همکلاسی های نوبالغت می افتی که با شنیدن کلمه ی کسینوس چه میمون بازی هایی در می آوردند، از آن جا ذهنت می رود سمت صحبت با دوستی که گفت مسئولین اداره ی سانسور (اسم رسمی اش ارشاد است؟) بعد از خواندن یک قسمت از سریال چی چی، گفته بودند که نیاز به بازبینی دارد. دوستت که نویسنده فیلمنامه بود گفته بود که چند بار خواندش و هیچ چیزی پیدا نکرد. ازشان پرسیدند چرا باید بازبینی بشود، جواب گرفتند که در سکانس آشپزخانه، زن دارد بادنجان پوست می کند، باید حذف بشود. بعد یاد حرف کلهر می افتی که گفته بود برج میلاد نماد مردانگی است و تونل توحید نماد زنانگی است. بعد به این فکر می کنی که این گرسنه های جنسی مانند همسفر چارلی چاپلین در جویندگان طلا که از شدت گرسنگی او را شکل مرغ می دید، تمام پستی بلندی های طبیعی و مصنوعی را به شکل آلت زن و مرد می بینند. اگر اعصابت به اندازه ی کافی خرد بشود، برمی گردی به واقعیت و از خودت می پرسیدی که اصلاً چطور شد به این جا رسیدم و اگر خودآزاری داشته باشی مسیر رفته را برمی گردی تا دلتا.

خسته شدم از فکرهای بیهوده، خوابم هم می آمد اما نمی خواستم بخوابم، شاید گودو بیدار می شد و می خواستم ببرمش بیرون. برای خودم ویسکی ریختم بلکه آرامم کند، بدون مزه. چند وقت پیش همکارم از اسکاتلند برام Glenfiddich آورد سوغات. سه بطری کوچک است، یکی دوازده ساله، یکی پانزده ساله و آخری هم هجده ساله. بطری هاش اندازه ی بطری شربت اکسپکتورانت خودمان است. وقتی دوباره ازش تشکر کردم که خیلی خوش خوراک بود و مزه اش حرف نداشت، پرسید ویسکی را با چی می خوری؟ گفتم معمولاً با پسته و چیپس و این چیزها. گفت منظورم این بود با چی مخلوطش می کنی؟ گفتم خالی می خورم. دخترک شاخ در آورده بود و فکر کرده بود عرق خور قهاری هستم، انگار در کشورشان فقط هفت خط هاشان این طور عرق می خورند. نمی دانم والله.

ویسکی را که خوردم کتاب دست گرفتم که بخوانم اما چنان آرام شدم که خوابم برد.