با گودو خیابان Bukit Bintang را رفتیم پایین تا Pavilion. در راه با هم گپ زدیم.

گفتم اینم مالزی ما. هنوز باورم نمی شه که سه ساله این جام. اگه تقویم نبود جداً متوجه نمی شدم که چند وقته مالزی ام. حالا اینو داشته باش:

مالزیا، ما به ناز تو جوانی داده ایم        دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

گودو خندید. گفت مگه می خوای همین جا بمونی؟

گفتم نه ولی خسته تر از اونی هستم که بخوام به کشور دیگه فکر بکنم. دارم فکر می کنم که برگردم ایران.

گفت برای چی؟

گفتم تنهایی سخته. این که هیچ کی نباشه که بخوای باهاش حرف بزنی. دلم واسه شماها و خونه مون تنگ شده.

گفت تو اون موقع هم که ایران بودی همه ش تو اتاق خودت بودی. ما که هیچ وقت نمی دیدیمت.

گفتم آره ولی باز اون موقع می تونستم بیام پایین و دور هم باشیم. این جا خیلی فرق می کنه.

گفت یعنی این جا با هیچ کی دوست نیستی؟

گفتم با یکی دو نفر رفت و آمد دارم اما دوست نه. شاید هم واسه بالا رفتن سنه. سخت به آدما نزدیک می شم.

گفت تو از اولش هم به آدما سخت نزدیک می شدی.

نگاهش کردم یعنی منتظر توضیحم.

گفت مگه غیر از اینه؟

گفتم خب …… یه جورایی مممممم …. نه.

لبخند زد و گفت نه یعنی چی؟

گفتم یعنی حق با توئه تا یه جایی.

گفت دوست دختر نداری؟

گفتم می شه بحثو عوض کنیم؟

گفت یعنی نمی خوای بگی داری یا نداری؟

گفتم نمی خوام وقتی می گم نه تو بپرسی چرا.

گودو بازوم را گرفت و چیزی نگفت. از خودم پرسیدم آیا هانا را دوست داری؟ ماندم چه جوابی بدهم. مِن مِن کنان گفتم خب می شود به یک رابطه ی دراز مدت فکر کرد. سوده گفت می دونی چیه؟ تو از آدما زود خسته می شی.

احساس سرما کردم و بدنم لرزید. گودو گفت طوری شده؟

گفتم نه سردم شد.

گفت می خوای برگردیم خونه؟

گفتم نه. الان تازه شب همه جا چراغاش روشن می شه و قشنگ می شه. می خوام ببرمت Teppanyaki. سیگار بکشم اذیتت نمی کنه؟

گفت نه.

گفتم نه سوده، این طور نیست.

خندید و گفت نه این طوره… آخ که من چقدر خوشحال شدم امروز و لپم را کشید.

گفتم ببین همه دارن نگاه مون می کنن.

گفت اون موقعی که تو پارک و کافی شاپ و هر جا وقت و بی وقت منو بغل می کردی و می بوسیدی کسی نگاه مون نمی کرد؟

گفتم چته؟ چرا امروز عصبانی هستی؟

گفت هیچی، حالم خوب نیست. من برم. بعداً با هم صحبت می کنیم.

بعدنی در کار نبود.