در جواب نقدم به داستانش که گفتم شما درباره ی گدای سر کوچه تان نوشتید ولی معلوم است که درکش نکرده اید و تنها چندباری توجه تان را جلب کرده و برای همین است که شخصیت گدا خوب از آب در نیامده، گفت باید باهاش می خوابیدم که خوب درکش کنم؟

پچ پچ ها خوابید و همه نگاه شان چرخید طرف ما. گفتم وقتی شما دردی را حس نکرده اید چطور می توانید آن را به ما منتقل کنید؟ اگر من بخواهم بنویسم می توانم درباره ی گداها، دزدها، فاحشه ها و خیلی افراد دیگر بنویسم ولی کارم آبکی می شود، چرا چون تجربه شان نکرده ام. تازه اگر چیزی را تجربه کرده باشم و درباره اش تعمق نکرده باشم هم آبکی می شود، اگر درباره ی چیزی تعمق کرده باشم و فن نوشتن ندانم هم آبکی می شود.

گفت ولی من این داستان را برای خیلی ها خواندم و گفتند ازش لذت برده اند.

گفتم حق با شماست، نویسنده با نوع نوشته اش مخاطبش را تعیین می کند. شما هم اگر دوست دارید می توانید برای همان ها که داستان تان را دوست دارند بنویسید اما اگر مخاطب بیشتر می خواهید باید ببینید که نویسندگان بزرگ چطور می نوشتند، اولِ راه کپی کنید آن قدر که فوت و فن را یاد بگیرید و بعد بروید دنبال زبان خودتان و آن را خلق کنید یا پیدا کنید.

حمید پیش از آن که سوده حرف بزند از من تشکر کرد و گفت شقایق هم دست بلند کرده بود که نظرش را بگوید.

اولین گفت و گوی من و سوده بود.

سوده … خب اولین چیزی که یادم می آید این است که دوستی مان بی فراز و فرود بود، مجموعه ای از بیرون رفتن های دسته جمعی یا دو نفره که حرف هامان هم حول ادبیات و هنر و این جور مسائل بود. کمی هم از خودمان می گفتیم مثلاً می دانستم که دو برادر و دو خواهر دارد،  یک بار خواهر و برادر کوچک ترش را دیده بودم، سروین و سامین. سروین نه ساله بود و سامین هفت ساله. سامین آسم داشت و یک عالمه بیماری دیگر که یادم رفته، فقط یادم است که حسابی نحیف بود طوری که فکر می کردی باد می بردش.

گفتم خب پس بهتر است برویم جایی بنشینیم، نمی توانیم سامین را پیاده با خودمان این طرف و آن طرف بکشانیم.

سوده، سوده، سوده … با کی به جلسه ی داستان آمده بود؟ جلسه ها در خانه ی حمید بود، اول از خودمان چهار نفر شروع شد و بعد کم کم افراد دیگر را آوردیم و آن ها افراد دیگری را آوردند تا حدی که به پنجاه نفر هم رسیده بود. اولش قانونی برای دعوت از افراد نبود و خوشحال می شدیم که جمع بزرگتری داشته باشیم اما وقتی که دوست پسر مرجان به جان علی افتاد که چرا به دوست دخترش گفته عزیزم (که تکیه کلام علی بود به پسر و دختر)، بنا را بر آن گذاشتیم که به دوستان بگوییم که همراه شان هم باید نویسنده باشد و در جلسه حضوری فعال داشته باشد، همچنین مسئول همراه شان هستند و اگر اتفاقی بیفتد خودشان از آمدن به جلسه محروم می شوند. منصفانه بود کسی هم دلخور نشد.

تصویری که از آن جلسه ها در ذهنم مانده بیشتر از اتفاق هایی که افتاد و داستان هایی که خوانده شد پر بودن هال و پذیرایی خانه ی حمید از جوان هایی بود که به شوق داستان می آمدند. هر جا که گیرشان می آمد می نشستند، دراز می کشیدند حتی. جلسه ها سه ساعته بود اما بعد از سه ساعت باید بیرون شان می کردی. به آن ها بود تا نصفه شب هم داستان می خواندند و داستان می شنیدند.

کجا می روی؟ سوده.

یادم نمی آید کی دعوتش کرده بود. حتی یادم نمی آید که شماره ام را از کی گرفته بود که به من زنگ زد و قرار گذاشت برویم بیرون تا داستانش را برام بخواند. حتی نفهمیدم که حس متفاوتی به من داشت یا نه.

سوده داستانش را برام خواند. دختر گفت یادت است که گفتی به عشق در نگاه اول اعتقاد نداری و فکر می کنی که عشق باید در طول زمان و با شناخت خصوصیات طرف به وجود بیاید، من به عشق در نگاه اول اعتقاد دارم. شاید آن چیزی نباشد که بشود اسمش را عشق گذاشت اما همان باعث می شود که تو سعی کنی طرف مقابل را بشناسی. تو حتی سعی نمی کنی که طرف مقابلت را بشناسی.

حتی الان نمی دانم که وقتی شخصیت داستان سوده جواب جمله ی من را داده، به سوده گفته بودم که به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم و این حرف ها، بخشی از داستان بوده یا واقعاً خطاب به من نوشته شده. آن روزها که صد در صد فکر می کردم کارکرد داستانی  دارد. چرا که از آن هایی که از داستان های دیگران استفاده می کردند که به نویسنده نزدیک بشوند بدم می آمد. فکر می کردم که نویسنده وقتی داستانش را برامان می خواند درهای روحش را برامان باز می کند، یعنی به ما اعتماد کرده، پس استفاده از داستان (شناخت نسبت به روحیات نویسنده) و بعد سعی در نزدیک شدن به او (که عمدتاً همراه با بازی گرفتن احساساتش بود) یک جور خیانت است.