با گودو رفتم به Teppanyaki. نشستیم جلوی آشپز تا غذامان را بیاورد. گفتم مانده ام که بعضی از این نویسنده ها چطور می توانند دو صفحه درباره ی یک غذا یا رستوران بنویسند، چنان با اشتها از غذا تعریف کنند که دهانت آب بیفتد و بخواهی امتحانش کنی. چنان می نویسند که فردوسی جنگ رستم و اشکبوس را ننوشته. برای خودم زمزمه کردم

ستون کرد چپ را و خم کرد راست     خروش از خم چرخ چاچی بخاست

و مانند لیسیدن لواشک دلم قیلی ویلی شد.

ادامه دادم مثلاً همین آشپز را در می آورند به هیئت بازمانده ی یک نسل سامورایی که در رویای نبردی دیگر دارد جوانه ی گندم و گوشت خرد می کند.

گودو خندید. گفت حالا مگر کسی این کار را کرده؟

گفتم اگر گذرشان به Teppanyaki بیفتد بعید نیست.

گودو گفت من که نمی دانم کی را می گویی ولی خب حتماً براشان این قدر ارزش دارد که دو صفحه درباره ی یک غذا مدیحه سرایی کنند. مگر فسنجان یادت نیست؟

گفتم تو چطور یادت مانده؟ آن موقع تو یک سال هم نداشتی.

گفت مامان هربار که فسنجان می پزد، سر سفره ماجرا را می گوید که گفتی آخ جون فسنجون.

فسنجان معلم من در درس نیروی گریز از مرکز بود. هفت ساله بودم که مادرم فسنجان پخته بود. بعد از ظهری بودم و باید می رفتم مدرسه. مامان برام پلو و فسنجان ریخت توی بشقاب و داد دستم که ببرم تو هال بخورم. من هم که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم با ظرف غذا چرخی زدم و گفتم آخ جون فسنجون.

نیروی گریز از مرکز تمام پلو و فسنجان را پاشاند روی در و دیوار خانه.

خندیدم. گفتم خب هفت سالم بود.

گودو گفت مگر من بازخواستت کردم؟

گفتم جداً چه دورانی بود ها.

گودو گفت آره چه دورانی بود ها.

و کافی است یاد گذشته بیفتم تا در بازگشت به زمان حال بفهمم سی سال به همین سرعت گذشت و من هنوز هیچ کاری نکرده ام.

گفتم تعریف کن دانشگاه چطور است؟

گفت دیگر تمام شد. فقط تزم مانده که نمایش است و باید کارگردانی اش کنم.

یاد روزهایی افتادم که با پدر و مادر درباره ی انتخاب رشته صحبت می کردم که بروم انسانی. گودو اصلاً باهاشان صحبت نکرد. رشته ی ریاضی خواند و رفت کنکور هنر داد. دست پدر و مادر را گذاشت تو پوست گردو.

گفتم حالا کدام کار را می خواهی ببری روی صحنه؟

گفت خرده جنایت های زناشوهری را.

گفتم خواندمش ولی جزییاتش یادم نیست. پیچش هاش اما یادم مانده که جالب بود.

گفت آره. فعلاً با عطا و آذر درباره اش صحبت کردم. قرار است آن ها در کارم بازی کنند.

آشپز غذا را گذاشت جلومان. سعی کردم خودم را ذوق زده نشان بدهم که به به عجب غذای تکی داریم می خوریم اما حس چندانی بهش نداشتم. به پدرم فکر کردم که به سن من دو بچه داشت. به این که گودو کاری را می کند که دوست دارد و من نه. به مکانیک داستان گلشیری که مفتون پیچ رودخانه در قسمت پرت جاده تعمیرگاه زده بود و حاضر نبود آن را به دنیایی بفروشد. به نویسنده یی فکر کردم که با دیدن غذا چشمه های احساسش فوران می کند و همچون منوچهری قصیده یی منثور در وصف غذا می سراید.

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک      چو بیژن در میان چاه او من

باید جوششی یی باشد. باید انگیزه یی باشد که بتوانم بنویسم. انگیزه؟ می خواهم معروف بشوم؟ نه. دوست ندارم معروف بشوم. دوست ندارم که عکسم را بیندازند رو مجله ها و پاپاراتزی ها بیفتند دنبالم. دوست ندارم که خدای عصر جدید (دوربین) از هر حرکتم قیامتی بسازد و من را پای میز محاکمه بکشاند. قیامتی با حضور میلیون ها چشم و دهان هایی باز به  تعجب و اُه گفتن. دوست ندارم جمله هام را مانند جمله های گارسیا مارکزِ این روزها، نقل قول کنند، مخصوصاً سایت های زرد. دوست ندارم حریمم را بفروشم.

دارم خودم را گول می زنم، با نیمچه کتاب و مقاله خواندن، هفته یی یک بار وبلاگ نوشتن، ترجیح می دهم به جای این که شمشیر در دست بگیرم با موبایلم Ninja Fruit بازی کنم.