گودو گفت: چند ماه پیش مهشید رو دیدم. تو مترو. اون نشسته بود و من جلوش سرپا واستاده بودم. نشناختمش. خیلی عوض شده بود. اون منو شناخت.

گفتم خب چی کار می کرد؟ برام نوشته بود که داره ازدواج می کنه.

گفت نپرسیدم. بیشتر درباره ی تو حرف زدیم. یعنی اون سوال پرسید و من جواب دادم.

گفتم خب چیا گفتین؟

گفت اون ازم پرسید چی کار می کنی و من گفتم مالزی هستی و داری درس می خونی.

گفتم خب …

گفت پرسید که برمی گردی ایران یا نه. برنامه ت چیه؟ منم گفتم که نمی دونم.

با خنده گفتم از منم می پرسید می گفتم نمی دونم.

نخندید. به غذا خوردنش ادامه داد. گفتم یعنی همین قدر حرف زدین؟

گفت آره.

گفتم بهم میل زده که داره با یکی از همکاراش ازدواج می کنه. اسمش فکر کنم احسان بود. پزشکی رو ول کرد.

چیزی نگفت.

گفتم یعنی برات مهم نیست بدونی داره چی کار می کنه؟

گفت چرا باید برام مهم باشه؟ من رو هم پنج بار هم ندیدمش. تو هم که الان چند ساله ندیدیش.

گفتم آره خب.

مهشید در را که باز کرد هنوز مبهوت مکالمه ی دو دقیقه قبل مان بود که گفتم مهمان نمی خواهی؟ من جلوی در خانه تان هستم. گفت تو این جا چی کار می کنی این وقت شب؟

گفتم حالا می خوای برم؟

گفت آخر کجا ببرمت؟ قرار گذاشتیم مرد تو خونه نیاریم. اونا دوست پسراشونو نمی آرن.

گفتم خب من که دوست پسرت نیستم.

گفت باز از اون حرفا زدیا… تازه صابخونه هم هست. طبقه ی پایین مونه.

گفتم عیبی نداره من این دور و بر می چرخم تا صبح بشه و با هم بریم بیرون.

گفت چی کارت کنم آخه؟ بریم تو. فقط سر و صدا نکن.

وقتی رفتیم تو اتاقش در را قفل کرد و گفت خوبیش اینه که خواب شون سنگینه. بعد لبخند زد. گفت خب اینم اتاق من. کفش را که از دم را در آورده بودم، گذاشتم گوشه ی اتاق. نشستیم روی تخت. گفتم این قدر خوب برام توصیفش کرده بودی که حس کردم قبلاً هم اومدم این جا.

گفت حالا چطور شد بی خبر زدی و اومدی؟

گفتم دلم برات تنگ شده بود، گفتم اگه زنگ بزنم شاید نه بیاری.

گفت منم دلم برات تنگ شده بود. خوب کاری کردی که اومدی… خسته ای، دراز بکش. بلند شد و نشست روی صندلی.

گفتم خسته نیستم. الان هیجان زده ام.

گفت آب، چایی چیزی می خوای؟

گفتم آب آره.

برام آب آورد.

گفت چه خبر؟ بگو چی می کنی.

گفتم خبرها رو که تو نامه نوشتم، فکر کنم از نامه هام زودتر رسیدم.

کارتن پفک نمکی گوشه ی اتاق را نشانم داد و گفت اینا نامه هاییه که تا حالا برام نوشتی. گفت هر بار هم خونه یی هام نامه رو واسم می گیرن یه تیکه یی می ندازن. از رو حسودیشونه.

به گودو گفتم یه دورانی هر روز براش نامه می نوشتم.

گودو گفت چی شد که دیگه ننوشتی؟

گفتم خودش گفت که براش نامه ننویسم.

پرسید چرا؟

گفتم نمی دونم، آخرین بار تو جشن تولد نیوشا با هم بودیم و بعدش تلفنمو جواب نداد و بعد یه مدت که هنوز براش می نوشتم نامه فرستاد که چیزی براش ننویسم… فکر کنم برای این بود که اون شب زیاده روی کردم تو مشروب خوردن، خوشش نیومد.

گودو گفت حالا چرا هی داری ازش حرف می زنی؟

گفتم تو پرسیدی.

گفت نه، تو دوست داری درباره اش حرف بزنی. تو همه ی جواب هات یک جمله ییه مگه این که از موضوعی خوشت بیاد.

گفتم خب آره دوستم بود. هنوز تصویر خوبی ازش تو ذهنم دارم. بعضی وقت ها ناراحت می شم که چرا اون طوری همه چی تموم شد.

گودو گفت خب بعدش چی کار می کنی؟

گفتم هیچی. چی کار می تونم بکنم؟

گودو گفت دقیقاً مشکلت همین جاست.

گفتم مشکلم کجاست؟

گفت تو برای چیزی که دوست داری نمی جنگی. همه چیز رو اون طوری که هست می پذیری.