باید بنویسمش. بگذارید به حساب سوگنامه یی که پخش سریال را یک هفته به عقب می اندازد.

با همکار اسکاتلندی ام سر ناهار حرف می زدیم که گفتم هفته ی دیگر سال تحویل ماست. گفتم ما اول بهار را جشن می گیریم. گفتم این ها فصل ندارند که تغییر زمان را حس کنی. برای همین است که احساس نمی کنم که سه سال از عمرم را این جا گذاشته ام، هنوز حس می کنم که مسافرم. برای همین است که به انتظار سوت بیدار باش فصل سه سال است که خواب مانده ام. گفتم الان کم کم دیگر هوا گرم شده، درخت ها شکوفه زده اند و گل ها روییدن آغاز کرده اند، بوی خوبی از کوچه ها به مشام می رسد و پرنده ها چه چه می زنند. مانند کارتون های والت دیسنی جان دار و بی جان سرود آمدن بهار را می خوانند.

گفت خب چرا بر نمی گردی ایران؟

خیسِ خالی گفتم کاش می توانستم و بعد بی اشتها گازی به ساندویچ چیکن تریاکی Teriyaki زدم که در عین خوشمزگی قرابت چندانی با ذائقه ام که به هوای ایران هوس فسنجان به سرش افتاده بود، نداشت. دلم گرفت. به این فکر کردم که چرا نباید بتوانم برگردم؟

بقیه اش را نگفتم که دلم می خواست برگردم به تهران که هفته ی اول بهشت است، خیابان های تقریباً خالی اش جان می دهند برای پیاده روی، از این سر شهر به آن سر شهر بروی که انگار همه اش دیگر مال خودت است.

موراکامی اول کتاب Norwegian Wood جایی که دارد گفت و گوی راوی و نائوکو را در چمنزار به تصویر می کشد از زبان راوی می گوید که هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از این همه سال تصویر آن چمنزار را به وضوح به یاد بیاورم در حالی که همان موقع کوچک ترین توجهی بهش نمی کردم. برای من هم الان تهران بی هیچ آشنا و اتفاقی مجسم می شود. به خود تهران فکر می کنم، به خیابان هاش، بزرگراه هاش، به غروب خورشید از بالای برج سفید، به خانه هایی که فروتنانه بار غم صاحبان شان را به دوش می کشند و کوچه هایی که شیار جوی آب دو نیم شان کرده. به ویترین مغازه های ولیعصر، به تاریکی کوچه ها که لامپ هاشان سوخته.

بعد آدم ها آمدند و پر کردند، خیابان ها و مغازه ها و خانه ها را. مادرم که نشسته بود تو ایوان و گردو می شکست برای صبحانه، وقتی که در را باز کردم بر گشت و گفت چند تا مانده، الان می شکنم شان و می آیم تو.

عید دیگر آن عید حوصله سر بر و بعضاً حال به هم زن نبود که فامیل ها به دلیل پیوند خونی دور هم جمع می شدند در حالی که واقعاً حرفی برای گفتن به هم نداشتند. عید دیگر جایگشت آجیل، چای، شیرینی و میوه نبود که سه خانه پشت هم که بروی حالت از تکرارش به هم بخورد. عید خانه هایی پر از قهقهه و حرف برای گفتن بود.

به همکارم نگاه کردم، داشت Nasi Goreng می خورد. هشت سال است که مالزی زندگی می کند. گه گاهی می رود اسکاتلند، سری به خانواده اش می زند، کریسمس هم رفت. با دوست پسرش رفت که با خانواده اش قرار و مدار ازدواج بگذارند. دوست پسرش مالایی است و مربی موج سواری است که در پارک آبی کار می کند. نشنیده ام که بگوید دلش برای اسکاتلند تنگ شده. هر بار هم که حرفش را می زند می گوید مالای ها احمقند که کریسمس می روند انگلیس، بدترین هوا را دارد.

می خواستم بگویم می دانی بند ناف م را هنوز نبریده ام. نمی دانستم بند ناف به انگلیسی چه می شود. بی خیال گفتنش شدم.