گودو نکته یی تازه که تا آن وقت به ذهن خودم نرسیده باشد نگفت. خودم هم فهمیده بودم که چندان اهل جنگ نیستم. به هزار و یک دلیل با ربط و بی ربط تمام چیزها و افراد دور و برم به دو دسته ی دست نیافتنی و هلو بپر تو گلو تقسیم شده اند و میانه یی هم وجود ندارد. الان نمی خواهم خودم را ببرم زیر تیغ تشریح و دلایل تاریخی نجنگیدن را براتان واو به واو بگویم. وقتی هم که گودو گفت جنگاور نیستم به دلایلش فکر نکردم. می دانستم چه می گوید. به جاش تصویر نیوشا آمد مقابل چشمم.

به سادگی تمام به خودم گفتم وضع زندگی مان به هم نمی خورد، نیاز هم عشق و این حرف ها حالیش نیست. بعدِ مدتی لیلی و مجنون هم که باشید، هزینه ها عشق تان را به گند می کشانند.

بیت:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق                       که یاران فراموش کردند عشق

تصویر می کنم نیوشا را که نشسته و دارد به ناخنش لاک می زند و با تلفن با مادرش صحبت می کند و من در عمق دریا دارم دنبال موزماهی می گردم بی آن که بدانم موزماهی چه شکلی است. بوی گرم و مخدر قهوه می پیچد تو دماغم. نیوشا نشسته رو به روم، پا انداخته رو پا و می گوید تعریف کن چه خبرا، خیلی وقته که نیومدی پیشم. می گویم درسا زیاد شده، پروژه ورداشتم، تو تعریف کن چه خبر. سیگاری آتش می زنم. می گوید می خوام دکوراسیون این جا رو عوض کنم. پر چیزای بی خوده. می خوام ساده ترش کنم. با طراح داخلی صحبت کردم. گفتم می خوام ترکیب سفید و آبی استفاده کنی، آبی فیروزه ای. به خانه ی خودمان فکر می کنم و به این که تا به حال از نیوشا دعوت نکرده ام بیاید خانه مان. می گویم قشنگ می شه، ترکیب فوق العاده ایه. می گوید آره. خود طراح هم خوشش اومد. به رومیزی سفید فکر می کنم و به درخت انار خانه مان. می گویم منم برای دکوراسیونت یه هدیه می آرم. با لبخند می گوید: تو خیلی خوبی، وقتی باهات حرف می زنم بهم انرژی مثبت می دی.

هزار و یک سوال نمی پرسد که بداند چه می خواهم بیاورم. حتی ابراز احساسش را کش نمی دهد. دیگر نفس ماندن زیر آب را ندارم. ظرف شیشه ای گود را می گذارم روی میز و توش سه دانه انار قرمز که یکی شان ترک خورده. از آشپزخانه که می آید متوجه ظرف انار می شود. می گویم اینم هدیه ی من واسه دکوراسیون خونه ت.

مدتی بی هیچ حرفی به ظرف نگاه می کند و بعد به سمتم می آید و در آغوشم می گیرد. از دست هام می ترسم که لو بدهندم، پس آرام در آغوشش می گیرم در حالی که می خواهم چنان تنگ به سینه بفشارمش که تمام انرژی ام، احساسم تخلیه بشود. نگاهم می رود به کارگرهایی که دارند برجی را بالا می برند. غروب شده و هنوز دارند کار می کنند.

می گوید چه جالب! دقیقاً شد سه رنگ.

می گویم فقط بدیش اینه که زود پلاسیده می شه. باید بخوریش.

می گوید حتی اگه یه لحظه باشه قشنگه.