و نیوشا در ذهنم انگار که در سانتریفیوژ، شتاب گرفت و شتاب گرفت. تصاویر با کات های تند و برنده در ذهنم نشستند، لبخندش، نگاه مورب و شیطنت آمیزش وقتی که داشتیم بطری های tiger مان را به هم می زدیم، قرمزی ماتیکش روی سیگار، بوسه ناگهانی اش بر جای سیلی معلم هنرم در خیابان پاسداران.

چرا عاشقش شده بودم؟  باید این کلمه را با احتیاط و در قامت پسری بیست و دو ساله به کار ببرم که از بخت بد شاعر مسلک هم بود. الان البته چنین فکری ندارم. نمی گویم عشق نبود اما چنان با شوریدگی و افتخار از آن دفاع نخواهم کرد، حداقل جراحت هاش را خواهم دید و دیوانگی هام را.

داشتم می گفتم عاشقش شده بودم چرا که تقریباً با هم زندگی می کردیم. گاهی اوقات هر کدام کار خودمان را می کردیم اما من می رفتم خانه ش. اولین بار شبی بود که فرداش امتحان داشتم. گفت اگر دوست دارم می توانم بمانم و فردا صبح مستقیم بروم دانشگاه. گفت می توانی بروی تو اتاق من و درس بخوانی.

رفتم به اتاقش، کتاب را باز کردم ولی مگر می توانستم یک کلمه درس بخوانم. مسئله ها را بالا و پایین می کردم اما چشمم به سمت تمام وسایل اتاق می رفت. تجسم می کردم نیوشا را که دارد در این اتاق زندگی می کند، که خوابیده روی تخت  یا که دارد صورتش را در جست و جوی هر نوع ناهمگونی در آینه وارسی می کند.  به عکس های روی دیوار نگاه کردم. جیمی هندریکس بود، باب دیلن و فردی مرکوری و عکس قدیمی از فردی که می خورد در جبهه باشد و حدس زدم که پدرش بود.

سعی کردم از اشتیاقم به حل مسئله استفاده کنم اما فایده یی نداشت، به جای مسئله حل کردن شروع کردم به شعر نوشتن.

شعر مزخرفی هم شد که چند ماه بعد انداختمش دور. حتی برای شعر نوشتن هم باید از سوژه دور شد.

فرداش امتحان را خراب کردم، درسی را که می توانستم بیست بگیرم افتادم.