داشتم می گفتم عاشقش شده بودم چرا که تا آن وقت هرگز چنین به دختری نزدیک نشده بودم که بخواهم زندگی اش را از نزدیک ببینم و کنار خودم احساسش کنم. به علاوه گمان کنم که در آن سن به چنین عشقی نیاز داشتم، قطب نمایی می خواستم یا شاید هم لنگری میان خورشیدهای همیشه.

نه این که به خودم بگویم عاشقش شده ام، چرا که از صدقه سری خداحافظ گری کوپر تا مدت ها آزادی از قید تعلق شده بود ورد زبانم و هر نوع رابطه ی جدی و تعهد و این حرف ها ظرف چسب را در ذهنم تداعی می کرد. با این همه از روی تمایلم به هر روز دیدنش، از دلتنگی های گاه و بیگاه و از این که به خودم و خانواده ام و رفتارهامان دقیق تر شده بودم می شد فهمید که عاشقش هستم. همه می دانستند و هربار هم که به من مستقیم یا غیرمستقیم می گفتند انکار می کردم و می گفتم فقط با هم دوستیم.

فردای امتحان زنگ زدم بهش که بگویم خراب کردم، گفت بروم پیشش، من هم که از خدا خواسته، با سر دویدم.

حامد هم بود، جواب سلامم را با نگاهی خیره و مکثی طولانی داد: علیک سلام.

بعد رو به نیوشا کرد و گفت به مهشید هم گفتی که بیاد؟

نیوشا گفت مهشید که اصفهانه بابا.

حامد بی هیچ ملاحظه یی گفت پس این این جا چی کار می کنه؟

نیوشا گفت من دعوتش کردم.

حامد چیزی نگفت. من هم که اصلاً روحم خبر نداشت که قرار بود نه فقط حامد که مهمانی هم باشد دیگر نمی دانستم که چه بگویم. از جیبم دفترچه یادداشتم را در آوردم و برای وقت کشی شروع کردم به خط خطی کردن. یعنی اول به قصد نوشتن درآوردمش ولی در آن شرایط نمی توانستم چیزی بنویسم. برای همین خط خطی اش کردم.

نیوشا گفت دیگه حق نداره پاشو بذاره خونه ام. بعد از این که تو رفتی بین مون جر و بحث شد و منم بهش گفتم دیگه حق نداره پاشو بذاره خونه ام.

ساعت پنج صبح از خانه شان زدم بیرون. بعد از این که حامد نشست کنارمان که وسط حرف مان باشد، که ببیند داریم به هم چه می گوییم. نیوشا داشت درباره ی این حرف می زد که سعی می کند دنیا را حس کند، آدم ها را و اشیا را. داشت می گفت دوست ندارد که دنیاش قاطی یا آلوده بشود، گفت وقتی که کسی به کتابم دست می زنه، دیگه کتاب من نیست که کتاب منه با اثر انگشت یکی دیگه.

من هم در حالت خواب و بیداری و مستی تاییدش می کردم.

بحث هامان موضوع های مزخرف و پیش پا افتاده یی مانند همین بود اما حامد با این که خوابش می آمد و عملاً داشت چرت می زد بین ما نشسته بود و با از خواب پریدن هاش گند می زد به بی قیدی و سرخوشی بحث مان. نیوشا دیگر حرصش گرفت که من می رم بخوابم و رفت که بخوابد. بقیه هم روی کاناپه و زمین و این ور و آن ور خوابیده بودند چرا که تا یک ساعت قبلش داشتیم با هم پانتومیم بازی می کردیم و قبل ترش هم درباره ی ادبیات بحث می کردیم و ویسکی می خوردیم.

نه این که فقط آن جا حامد بخواهد گند بزند، موقع بحث هامان هم نیوشا را بیشتر از همه ناراحت می کرد. اول از همه برای این که اهل ادبیات نیود و نظرهایی که می داد رسماً چرت و پرت بود مثلاً استنادش در بحث ها به کتاب های ذبیح الله منصوری بود. دوم این که وقتی دید همه دارند سیگار می کشند شروع کرد به سیگار کشیدن، در واقع چس دود کردن.

گفتم خب تو که الان تو اروپا زندگی نمی کنی. از دوست پسر ایرانیت توقع داری که روش زندگی تو قبول بکنه؟

گفت من از اول همه ی این چیزا رو بهش گفتم و گفتم که حق نداره به هیچ کارم اعتراض بکنه و باید همون طوری که هستم قبولم بکنه. گفته بود قبوله.

گفتم خب تو هم حواست اون قدر بهش نبود، مثلاً وقتی منو به دوستات می خواستی معرفی کنی بیشتر مایه می ذاشتی تا حامد.

هر کدام از دوست هاش می آمدند من را نویسنده معرفی می کرد و بلافاصله می گفت اما نویسنده ی معمولی نیست. اون چهار سال هر روز برای دوستش نامه نوشته.

 گفت خب می دونی وقتی که مهشید اینو برام تعریف کرد خیلی روم تاثیر گذاشت. من هیچ کاری رو مستمر بیشتر از یک ماه نکردم. برای همین برام فوق العاده باورنکردنی و جذاب بود. به خودم گفتم این آدم حتماً باید فوق العاده باشه. اگر مردی هر روز راس ساعت معینی کاری انجام دهد این مرد می تواند دنیا را عوض کند.

هنوز هم گاهی به پیشگویی تارکوفسکی فکر می کنم که دیگر توانایی برانگیختنم را ندارد، خودم را هم نمی توانم عوض کنم چه برسد دنیا را.