آفتاب که افتاد بر ترک دیوار، پیرمرد دست هاش را به هم مالید، دید افاقه نمی کند. از روی صندلی بلند شد و رفت داخل خانه. با خودش گفت امسال سرما زودتر آمده، آبان که هیچ مهر هنوز نیامده اما سوز غروب می زند به استخوانت. نگاهش چرخید به سمت عکس زنی قاب شده روی میز عسلی کنار دیوار، لبخند زد و گفت:

از سوز هوا شاشم گرفت. یادته هر بار شاش داشتم تو هم شاشت می گرفت و باید نیم ساعت پشت در دستشویی این پا و اون پا می کردم؟

به دور و برش نگاه کرد و در حالی که سرش را می خاراند به این فکر می کرد که آیا جمله را بلند گفته یا نه. چه جمله ی احمقانه یی. آدم به عکس زنش نگاه کند و بگوید شاشش گرفته. به خودش گفت این قدر که با خودم حرف زدم دیگه برام مهم نیست که کسی حرف هامو بشنفه. هر چی از دهنم در بیاد می گم.

صدای دیگری گفت حالا مگه چی شده؟ مگه آدم نمی تونه یاد خاطرات هم شاشی با زنش بیفته؟ حتماً باید اون لحظه یی رو یادش بیاد که با زنش دل دادن و قلوه گرفتن؟ مگه چند درصد زندگی دل و قلوه است؟ فوق فوقش پنج درصد، اونم سه درصدش مال دو سه سال اول زندگیه.

بی خیال بحث با خودش شد و سلانه سلانه به طرف دستشویی رفت. قرار بود دخترش بعد مدتی طولانی (از خودش می پرسد یک سال شده؟) بیاید و نوه اش را هم بیاورد. کارهایی را که تا آن لحظه می بایست کرده باشد در ذهن مرور کرد. خرید کرده بود، یخچال بعدِ مدت ها پر شده بود، برای نوه اش تا جایی که توانسته بود خوراکی خریده بود و یک ماشین مسابقه ای قرمز کوچک. کجا گذاشته بودش؟ آهان روی تلویزیون، جلوی چشم. پس دیگر یادش نمی رود.

با پای چپ که وارد دستشویی شد یک هو قلبش گرفت و بی آن که بتواند حرفی بزند افتاد. نه تصویری جلوی چشمش آمد و نه در آخرین لحظات زندگی به کسی فکر کرد. نه به زن، نه دختر و نه نوه اش. تنها تصویری که در ذهنش آمد ماشین قرمز کوچک بود. بعد هم مرد.

خب که چی؟

چی خب که چی؟

حالا پیرمردو کشتی که چی بشه.

چرا داری همه چی رو به هم می زنی؟ ادامه بده داستانو.

چرا می خوای پیچش های تند و نامناسب به وجود بیاری؟

چی چرا؟ تو به کار من چی کار داری؟ قراره هر کی از جایی که اون یکی تموم کرده شروع کنه. دیگه مجبور نیستم که اون چیزی که تو می خوای رو بنویسم.

قراره بافتش یه جور باشه. یعنی هر قسمت به قسمت بعد بخوره. تو روایت رو به هم می ریزی.

کی گفته؟ چون داستان اون طوری که تو نمی خوای پیش می ره، یعنی مشکل داره؟

آخه این که پیرمردی یاد هم زمانی شاشش با زنش بیفته، چقدر باورپذیره؟

برای تو باورپذیر نیست. دلیل نمی شه که برای بقیه باورپذیر نباشه.

باشه پس منم سه نقطه می ذارم بعد مرگش که نشون بدم داستان وجود نداره.

میل خودته.

……………………………………………

صدای زنگ در پیچید اما کسی نبود که در باز کند. دختر فکر کرد که دیر کرده و پدرش رفته برای نماز مغرب. به ساعتش نگاه کرد و دید که وقت ندارد. به پسرش گفت که امروز بابا بزرگ نیست. آخر هفته می آیم که تو از صبح وقت داشته باشی باهاش بازی کنی.

داشتند بر می گشتند که در باز شد. دختر گفت مثل این که بابا بزرگ تو خونه بود و صدای در رو نمی شنید. در را باز کردند و دیدند که پدربزرگ روی تراس ایستاده و براشان دست تکان می داد. پیرمرد با خودش گفت عجب خوابی بود ها.

پیرمرد خواست از پله ها پایین برود تا به استقبالشان بشتابد که چشم هاش سیاهی رفت و قلبش تیر کشید. از پله ها پایین افتاد و تمام کرد.

چه اصراری داری که پیرمرد بمیره؟

تو چه اصراری داری که زنده بمونه؟

برای این که من به یاد پدربزرگم این داستانو شروع کردم.

خب داستانه. چرا این قدر جدی می گیریش؟

اصلاً بی خیال فقط داریم با هم سر و کله می زنیم. یه وقت دیگه با هم داستان بنویسیم.

اصلاً نمی خواد با هم داستان بنویسیم. خوشم نیومد از این کار.

                                                                                    نیوشا و مادوکس