گفتم ساختاره که به رفتار معنا می ده. منم اگه جزو وودستاکی ها بودم ممکن بود برهنه بشم.

نیوشا گفت ولی من نمی تونستم لخت بشم بین این همه آدم.

– من عقیده ی مادرِ ترزا رو قبول دارم که ما یکی از شش میلیارد بدن رو داریم که همه شبیه هم هستن. پس چه دلیلی داره که اونا رو از هم بپوشونیم؟

– خب خودت چرا الان لخت نمی شی؟

– گفتم که ساختاره، رابطه یی که الان بین ما حاکمه به من اجازه نمی ده که لباسامو در بیارم.

– چه ساختاری؟

– برای لخت شدن باید دلیلی وجود داشته باشه. ما دو تا دوستیم و بین ما تعریف نشده که لباسامونو جلوی هم در بیاریم.

– خب الان تعریفش می کنیم.

– باید به توافق برسیم که من موافق نیستم. تو خودت این کارو می کنی؟

– تو موافق عقیده ی مادرِ ترزا بودی. من که گفتم نمی تونم. تو باید نشون بدی که برات ایرادی نداره لخت بشی.

– خب من هنوز درگیر باید و نبایدهایی هستم که تو مغزمون فرو کردن ولی می شه آدم از سوژه جدا بشه و روش بحث بکنه.

– یعنی چی؟

– یعنی این که وقتی فیلم Dreamers رو نگاه می کنی، چون خودت نمی تونی مثل اونا زندگی کنی، نگی که روششون درست نیست. اونا رو تو موقعیت خودشون بررسی کنی و زیبایی و زشتی کارشونو مستقل از خودت تعریف کنی.

– نسبت به چی تعریف کنی؟

– نسبت به خودشون.

– من مشکلم با شخصیت های فیلم نبود. مشکلم با خود فیلم بود. خب تمام صحنه های سکس شون رو با جزییات نشون داد که چی؟

– خب حالا با جزییات نشون بده، چه ایرادی داره؟

– ایرادش تو اینه که لزومی نداشت.

– مثلاً چطور می خواست بگه که ایزابل اولین بار بود که سکس می کرد، مثل تایتانیک دست خونیشو می چسبوند به شیشه ی ماشین؟

– نه ولی خب کارگردان می تونه به راه های دیگه ای فکر بکنه.

– ببینم تو اذیت می شی وقتی صحنه ی سکسی می بینی؟ روت تاثیر منفی می ذاره؟

– آره، رو تو هیچ تاثیری نمی ذاره؟

– چه جور تاثیری منظورته؟

– تحریکت نمی کنه؟

– چرا باید تحریکم بکنه؟

– یعنی تو وقتی که اوا گرین رو لخت می بینی که خیلی هم سکسیه، تحریک نمی شی؟

– نه، چون فیلمه.

– پس چطور می تونی احساس متیو رو درک کنی وقتی که نسبت به ایزابل حس سکسی نداری؟

– خب من این دو تا رو از هم تفکیک می کنم، من می تونم از دید متیو بهش نگاه بکنم که خیلی هم سکسیه اما از دید خودم نه، چون فاصله مو باهاشون حفظ می کنم.

– فرض کن الان من این جا لخت بشم. تو چی کار می کنی؟

– چرا لخت بشی؟

– بخوام تو خونه لخت بچرخم.

– هیچ کاری نمی کنم.

– یعنی تحریک نمی شی، یعنی دلت نمی خواد که با من سکس داشته باشی؟

– وقتی که رابطه مون دوستیه نه. گفتم که ساختاره به رفتار معنی می ده.

– که این طور.

نیوشا از تو حمام داد زد می آی پشتمو بشوری؟

دقیقاً همین را گفت، کلمه به کلمه. چرا که مانند برق گرفته ها چند بار پیش خودم تکرارش کردم تا بالاخره گفتم: متوجه نشدم، چی؟

– می آی پشتمو بشوری؟

باز زمان می خواستم که فکرهام را منظم کنم.

– یه لحظه صبر کن، الان می آم.

دروغ بود، وقتی که گفتم دوست ندارم لباسم را در بیاورم چون رابطه مان اجازه نمی دهد. ترسیدم که اختیارم را از دست بدهم و رابطه یی را که داشت آهسته آهسته جلو می رفت و صمیمیتی که کم کم داشت عمیق می شد را خراب کنم. دوست داشتم اولین باری که می خواهیم با هم سکس بکنیم به چنان حدی از نزدیکی فکری و جسمی رسیده باشیم که سکس به طرز اجتناب ناپذیری طبیعی باشد، اما تا آن موقع چنین حسی نداشتم (چنان از ماجرای سمیرا Traumatize شده بودم که نمی خواستم بی گدار به آب بزنم). نه این که خودم حسی نداشته باشم، چنین فیدبکی از او نمی گرفتم. وقتی که همدیگر را می بوسیدیم یا در آغوش می گرفتیم چنان دوستانه بود که فکر می کردم هنوز زود است رابطه مان به سمت رابطه ی جنسی برود.

زمان را کشتم که بلکه متوجه بی میلی ام بشود، دوباره صدام زد: پس چرا نمی آی؟

در را که باز کردم دیدم پشت به من ایستاده بود و با حوله پایین تنه اش را پوشانده بود. با دست لیف را نشان داد و گفت پشتمو لیف می کشی؟

لیف را برداشتم. دستم می لرزید و جریان خون را در شقیقه ام حس می کردم.

صابون از دستم سر خورد، سه بار. هر بار نگاهش می کردم که از نیم رخش حسش را بگیرم، اما در صورتش کوچک ترین نشانی از تغییر نبود، انگار که شستن پشتش عادی ترین کار دنیا بود.

گفت مگه دستت زور نداره؟ محکم تر بکش.

محکم تر کشیدم.

گفت وسط کمرم هم بکش، دستم نمی رسه خوب بشورمش.

گفت مرسی، بقیه شو خودم می شورم.

گفتم خواهش می کنم. لیف را گذاشتم سر جاش و آمدم بیرون.

از حمام آمدم بیرون. از پاکت سیگار روی میز سیگاری برداشتم و آتش زدم. رفتم رو بالکن. به کارگرهای ساختمان نیمه ساخته ی رو به رو نگاه کردم که حتی غروب هم داشتند کار می کردند.

سردم شد، برگشتم به اتاق، از یخچال بطری آب سرد را برداشتم و تا جا داشتم سر کشیدمش. به خودم گفتم که باید رفتارت طبیعی باشد وقتی که آمد بیرون دیدی چقدر طبیعی برخورد کرد؟ تو هم باید نشان بدهی که اتفاقی معمولی بوده.

بعد به خودم گفتم یعنی چی معمولی بوده؟ شاید می خواسته حرکتی بکنی، شاید می خواسته رابطه تان به سمت رابطه ی جنسی برود. شاید انتظار داشته که محکم در آغوشش بگیری و با هم معاشقه کنید و تو ناامیدش کردی.

صدای دیگری گفت اگر چنین انتظاری داشت پایین تنه اش را نمی پوشاند و پشت به تو نمی ایستاد، داری تندش می کنی، مراقب باش.

نشستم روی صندلی و کتاب برداشتم که بخوانم. انسان و سمبول هایش بود.

از حمام آمد بیرون، حوله را دور تنش پیچیده بود. به اتاق نرفت، آمد طرف من. نشست روی پام.

نگاهش کردم، مبهوت و مجذوب. دست بردم به موهای خیسش که آب ازشان می چکید و بی اختیار گفتم دوستت دارم.

خندید و گفت دُوسِت دارم دُهتُر.

بلند شد و رفت به اتاقش.