به گودو گفتم از باربد چه خبر؟

گفت خوبه. و بعد گفت چی شد یادش افتادی؟

گفتم اون باربر رو دیدم که رد می شد. یادش افتادم.

گفت هنوز از سرت نپریده این مسخره بازی بچه گانه؟

گفتم اون موقع ولی حرصتو در می آورد.

گفت من از دست این حرف بچه گانه ات حرص می خوردم نه از این که بهش می گی باربر.

خواستم ماجرا را درز بگیرم گفتم حالا چطوره؟ هنوز با هم دوستین؟

گفت آره.

گفتم اوه چقدر طولانی، پنج سال شده؟

گفت چهار سال و نیم تقریباً.

بعد به خودم فکر کردم که چند پیرهن بیشتر از گودو پاره کرده ام و هنوز رابطه یی پنج ساله که هیچ، دو ساله هم نداشته ام. رابطه های من پری های کوچک غمگینی بودند که شب از یک بوسه مردند و سحرگاه کسی با بوسه یی بیدارشان نکرد.

درست همین لحظه هاست که تنها سیگار آرامم می کند. لحظه هایی که به این نتیجه می رسم که دور خودم چرخیده ام و در این سال ها تنها چیزی که نصیبم شده تنهایی و سرگیجه بوده. به قول سلینجر سیگار میله ی تعادله رفیق.

تازگی ها افتاده ام به مقایسه کردن و همین دارد دهانم را سرویس می کند، خبر می خوانم که مارک زوکربرگ که از من جوان تر است میلیاردر است، آن وقت همین باعث می شود که به برباد رفتگی عمرم فکر کنم. نه این که در قید و بند مال دنیا و این حرف ها بوده باشم. به این فکر می کنم که او می دانسته چه می خواسته و براش جنگیده و من نه. از این حرصم می گیرد. از این حرصم می گیرد که در تمام این سال ها هر جا که زندگی با من سرشاخ شده، به نحوی جاخالی داده ام و حالا ممکن است زندگی ام فرودی بزرگ نداشته و از نظر بعضی ها خیلی هم خوب بوده باشد اما فرازی هم نداشته. از آن زندگی های عادی عادی که فکر می کردم بمیرم هم دچارش نخواهم شد، گرفتارم کرده. روزمره گی به حد مرگ و نزع. بروی سر کار، جان بکنی. برگردی خانه، آبجویی بخوری که حالت جا بیاید، بنشینی سریال ببینی و بعد تک و تنها در غربت بگویی که داری زندگی می کنی.

خنده دارترش این که سعی می کنی نشان بدهی همه چیز خوب است و اگر هم خوب نیست جای گله گذاری و چسناله نیست، خودت اما داری ترک می خوری (به قول دوستان وبلاگ نویس جر می خوری و به قول دوستان وبلاگ نویس تر به گا می روی).

داشتم می گفتم همه چیز و همه کس را مقایسه می کنم، قبل تر این طور نبودم. قبل تر خورشید و سیارات منظومه ی خودم بودم. قبل تر احساس نمی کردم که کسی از من جلو زده است، اما الان چنین حسی دارم.

شاید برای این است که مرگ را حس می کنم. چند وقتی است وقت خواب سینه ام تیر می کشد و نفسم به سختی بالا می آید. بروم دکتر که چی بشود؟ بگوید که عوارض سیگار است؟ ممکن هم هست بیماری قلبی باشد که در خانواده مان موروثی است و پدرم رماتیسم خفیف دارد. چه می دانم. من که دکتر نیستم. چند تا اسم شنیده ام و دارم باهاشان جمله می سازم. شاید هم اثر تنهایی باشد.

به هر حال، شب ها وقت خواب حس می کنم که مرگ هر آن ممکن است سر برسد و من مانند گالیلئو گال نرسیده به آرمانشهرم در چاله ای بمیرم، ناشناس. جنگ آخرالزمان را اگر نخوانده اید بخوانید.

بعد از پنجره ی بزرگ اتاق خوابم به شهر زیر پام نگاه می کنم و آسمان بالای سرم. سهم من از افسون جهان همین پنجره ی بزرگ است که با آن به رویا می روم. مخصوصاً که جمعه شب باشد، آن قدر می خورم تا مست بشوم. آن وقت دراز می کشم و با نگاه به چراغ های خیابان، به اصل تکامل فکر می کنم، از باکتری ها، تا موجوداتی که لباس می پوشند و ماشین سوار می شوند و پول اختراع کرده اند، بعد به حیوان ها فکر می کنم که نه می فهمند لباس چیست، نه ماشین و نه پول. بعد مسیر تکامل را دنبال می کنم از ماهی هایی که تخم هاشان را همین طور می پاشیدند توی آب و نه می دانستند کدام تخم بچه شان است و نه به تخم شان بود، تا انسان هایی که یکی دو بچه به دنیا می آورند و جان شان به جان بچه بسته است، مخصوصاً ایرانی ها و آسیایی ها. بچه شان را تا بیست و خرده ای، حتی سی سالگی از خودشان جدا نمی کنند، کانگورو هم بیاید جلوشان لنگ بیندازد.  بعد هم می نشینم و همه ی این ها را تایپ می کنم و بی آن که دوباره بخوانم شان، به انتشار می رسانم شان.