نیوشا در اتاق را باز کرد و نشست مقابل آینه ی میز توالتش تا موهاش را خشک کند. شروع کرد شعر حافظ را به آواز خواندن.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند را خواند. مانند سیاه مشق کیمیا کنند را تحریر کرد: کیمیا کنند، کیمیا کنند، کیمیا کنند، کیمیا کنند، کیمیا کنند، خیال خواندن مصراع بعد را هم نداشت انگار، شاید هم حواسش جای دیگری بود.

نمی دانستم چه ش شده بود، آیا ربط داشت به دوستت دارمِ من، یا فکرش جای دیگری مشغول بود.

به سمتش رفتم، از پشت در آغوشش گرفتم و پیشانی ام را گذاشتم روی موهای خیسش. گفت می شه بری بیرون، می خوام تنها باشم.

گفتم خب می تونستی در رو ببندی. وقتی در رو باز می ذاری یعنی داری ضمنی اجازه ی ورود می دی.

سرم داد زد که گه خوردم در اتاقمو تو خونه ی خودم باز گذاشتم. حالا برو بیرون لطفاً.

گفتم معذرت می خوام. حس کردم که احتیاج داری بغلت کنم؟

دوباره با داد و فریاد گفت که بغلم کنی؟ مطمئنی خودت احتیاج نداری که بغلم کنی؟

گفتم وقتی داشتی کیمیا کنند رو تکرار می کردی، حس کردم داری با یه مسئله یی ناراحت کننده تو ذهنت کلنجار می ری. خواستم بهت انرژی داده باشم.

برگشت به طرفم و چشم هاش را به چشم هام دوخت. آرام گفت می شه بری بیرون لطفاً؟

گفتم بازم اگه حرفی زدم یا کاری کردم که ناراحتت کردم معذرت می خوام.

از اتاق رفتم بیرون. فکر کردم که بهتر است خداحافظی کنم و بروم. به خودم گفتم اگر به تو احتیاج داشت که نمی خواست بروی بیرون. بهتر است خداحافظی کنی. قبل تر هم پیش آمده بود که بگوید دیگر حوصله ات را ندارم، برو. آن هم ساعت شش صبح وقتی که ده ساعت با هم حرف زده بودیم. درباره ی چی؟ همه چی. انرژی داشتیم و جهان در نگاه مان شگفت انگیز و رازآمیز بود، صبحش گفت دیگر حوصله ام را ندارد و بروم خانه مان.

نه این که دلخوری یی باشد، می دانستم اخلاقش را. فکرش را و حسش را به ساده ترین شکل ممکن بروز می داد. همان روز هم که گفت حوصله ام را ندارد شبش تماس گرفت که بروم پیشش. خودش فکر کرده بود که ممکن است ناراحتم کرده باشد، خواست از دلم در بیاورد، شام درست کرده بود: لازانیا. شراب هم گرفته بود.

نرفتم اما، حس می کردم که حالش خوب نیست و تا حدی هم خودم را مقصر می دانستم. برای دوستت دارمِ نارس. از The Big Bang Theory اصطلاحی یاد گرفتم که خیلی به دلم نشست: Premature I love you، که می شود دوستت دارم نابالغ که نارس به اعتقاد من دلنشین تر است.

داشتم می گفتم که نباید دوستت دارم را می گفتم آن هم بعد از آن همه اِهِن و تُلپی که از خویشتنداری ام راه انداخته بودم. به نظر من دوستت دارمِ پیش از مفاهمه، سوءتفاهم برانگیز است، فیل در تاریکی است. هر کسی از رابطه چیزی می خواهد و تمام این خواسته ها در یک جمله خلاصه می شود: دوستت دارم.

به خودم گفتم اما بر فرض هم که حرفم با عملم نخواند و دوستت دارم را بی موقع گفته باشم، نباید این طور تغیر کند و بر آشوبد. می شود درباره اش حرف زد. ما هم که خوب با هم حرف می زنیم. منطقی نیست واکنشش.

چقدر غیر منطقی است که بخواهی رفتار کسی را تنها از بعد منطقی بسنجی.

گفتم می تونم باهات حرف بزنم؟

گفت نه؛ خشک، عصبانی و بدون هیچ چون و چرایی.

دیگر چیزی نگفتم. بلند شدم و گفتم پس من می رم. بعد با هم حرف می زنیم.

در را باز کردم که خشمگین گفت یا می مونی یا رفتی دیگه برنمی گردی.

برگشتم و متعجب نگاهش کردم. گفتم فکر کردم بودنم ناراحتت می کنه، برای همین گفتم بهتره جلوی چشمت نباشم.

گفت آخه چرا اینقدر تو بی شعوری آخه.

گفتم یعنی چی؟

گفت هیچی. من اعصابم به هم ریخته. چیزی نیست.

گفتم دوست داری بریم بیرون قدم بزنیم، هوایی بخوریم؟

گفت به جای این که سعی کنی مسئله رو حل کنی، سعی کن اول بفهمیش.

احساس کردم که ماجرا پیچیده تر از این حرف ها باشد، اما هیچ جوره نمی توانستم بفهمم که منظورش چیست.

گفتم خب بیا درباره اش حرف بزنیم.

دوباره عصبانی اش کردم. گفت من نمی خوام درباره اش حرف بزنیم.

گفتم اگه سر اون دوستت دارم ناراحتت کردم، معذرت می خوام.

پوزخند زد.

خواستم برای آشتی در آغوشش بگیرم، رفت عقب.

متعجب و ناباورانه گفتم نیوشا؟ و با گفتن اسمش احساس در آغوش گرفتنش چنان در من شدید شد که به سمتش خیز برداشتم و بدون توجه به واکنشش در آغوشش گرفتم. گفت ولم کن، و چند مشت زد به سینه ام.

ولش نکردم.

یک هو گریه اش گرفت. مدیریت ستاد بحران مغزم درجا استعفا کرد. بعد از آن دیگر تمام واکنش هام غریزی بود. دست بردم لای موهاش و نوازشش کردم. سرش را گذاشت روی شانه ام و انگشتانش را محکم کشید به پشتم.

نفهمیدم، احساس کردم که دوستت دارم را زودتر باید می گفتم. باید زودتر این رابطه تغییر می کرد و من چقدر احمق بودم. چقدر احمقانه بود که فکر می کردم چنان حدی از نزدیکی جسمی می تواند برای دو دوست هم اتفاق بیفتد. ممکن است دوستت از سر شیطنت روی پاهات بنشیند و یا بازیگوشانه دست به موهات بکشد و یا حتی ببوسدت، اما وقتی که کسی در آغوشت آرام می شود، دیگر این رابطه از جنس دوستی معمولی نیست. مگر برای خودت دوستی معمولی بود؟ مگر خودت پنهان نمی کردی عشقت را؟ مگر منتظر نبودی که نزدیکی تان بسیار طبیعی باشد؟

آرام سرش را از شانه ام برداشتم و مقابل صورتم گرفتم. نگاه مان به هم برخورد کرد. این بار نگفتم دوستت دارم. لب هاش را بوسیدم. او هم لبم را بوسید.

نمی دانم چرا نمی توانم باقی اش را بنویسم. شاید به این دلیل که به لطف گوگل وبلاگ من در صفحه ی اول نتایج جست و جوی فارسی برای کلیدواژه پورنو یا پورن می آید (جزو پنج نتیجه ی اول) و نصف بازدید کنندگان روزانه ی وبلاگ من با جست و جوی پورنو وبلاگم را پیدا می کنند. اگر آدرس وبلاگم را فراموش کردید می توانید به جای اسم وبلاگ یا مادوکس از پورن استفاده کنید، در جا وبلاگم را خواهید یافت. به همین دلیل احساس بدی به من دست می دهد که بخواهم از سکس بنویسم، احساس می کنم قصه ی من فرقی با داستان های سکسی ندارد و از هیچ چیز به این اندازه بدم نمی آید. شاید هم به روزی فکر می کنم که پرده برافتد و این را مطمئنم که از برهنگی ام خجالت خواهم کشید.

بنابراین داستان را به شکلی آب دوغ خیاری در حالی که تصویر ما در قلبی که بر روی لب هامان کوچک می شود و بسته می شود، تمام می کنم.