از پاویلیون آمدیم بیرون، شروع کردم بی وقفه حرف زدن و درباره ی در و دیوار مالزی اطلاعات دادن، هم می خواستم از شر تصاویر و خاطرات خلاص شوم و هم تمام حرف هایی که در این مدت به انتظار دیدن یک آشنا در خودم نگه داشته بودم فوران کردند.

چه می گفتم حالا؟ حرف های بی ربط و بی ارزش، لویی ووتون را ببین، روزی 2500 رینگیت درآمد دارد. همین پاویلیون را که می بینی پشتش حلبی آبادی دارد از زاغه های ما صد برابر بدتر ولی کم کم دارند پیشرفت می کنند. آن ها را هم از بین می برند. گفتم مالای ها برای این تنبل هستند که همه چیز داشته اند، تغییر فصل نداشته اند که برای زمستان سخت و تابستان گرم تلاش کنند، کم آبی نداشتند که سی متر بکنند تا به آب برسند و همیشه هم میوه روی درخت هاشان بوده و غذا داشته اند. چرا باید به خودشان زحمت انبار کردن، کشاورزی و دامداری می دادند. برای همین هم سخت شان است که با زندگی مدرن خو بگیرند و بعضی هاشان مخالف این همه پیشرفت و حضور خارجی ها هستند ولی می دانند اگر نجنبند چینی ها کشورشان را درسته می خورند. برای همین است که دارند کار می کنند و دولت هم همه جوره هواشان را دارد و سوبسیدهای بی حد و حساب به شان می دهد که داد چینی ها را در آورده و برای همین با هم میانه شان خوب نیست. گفتم که دولت دارد بین شان فرق می گذارد و مسلمان ها کم کم دارند به چینی ها می گویند نجس و رستوران چینی نمی روند حتی اگر روش نوشته باشد حلال. شاید تک و توکی بروند اما میانه شان کارد و پنیر است. چینی ها می گویند همه اش زیر سر دولت است و بچه بودند از این حرف ها و این تفاوت ها نبود.

دهانم خشک شد. با شام نوشیدنی نخورده بودم. گفتم تشنه ات نیست؟

گودو خندید و گفت یادم نمی آد یه بند حرف زده باشی. من تشنه ام نیست.

خندیدم و گفتم از تنهاییه.

و تنهایی در سرم پژواک گرفت، چه غرابتی دارد معنای این کلمه با فرمش (به قول غربی ها Irony دارد). وقتی که می گویی تنها انگار از دو یا چند تن صحبت می کنی، اما تنها درست مخالف تن هاست.

و تن هامان به هم پیوند خورد، نه چندان ایده آل اما دلپذیر. هر دو مان استرس داشتیم، نیوشا برای این که بار اولش بود و من برای این که نیوشا بود. لحظه یی بود که رویا به واقعیت پیوند خورده بود، تمام ظرائفی را که در خیال ساخته بودم، لمس می کردم. حس کسی را داشتم که کوهی از طلا یافته باشد و از شدت خوشی نداند با طلاها چه کار بکند، پرتابشان کند هوا، ببوسدشان، روشان غلت بزند؟

درست در آن سمت، استرسِ «به وجود آمدن تجربه ی فراموش ناشدنی» همراهت بود. چون نیوشا را دوست داشتم، می خواستم که رابطه مان به بهترین نحو ممکن شکل بگیرد، با تنش چنان رفتار می کردم که انگار کاسه یی بلوری در دست گرفته بودم و مراقب بودم مبادا بشکند.

گودو گفت یادته که نمی ذاشتی با باربد حرف بزنم؟ همه جا منو می بردی که نکنه یه وقت از کلاس که می آم ببینمش؟

گفتم واسه این بود که پشت کنکوری بودی و نباید فکرتو مشغول این روابط می کردی.

– نه، مطمئنم که خونت به جوش می اومد اگه می دیدی با هم حرف می زنیم و اینا.

– بچه شدی؟ این همه با هم بیرون رفتیم مگه چیزی می گفتم؟ جلوتونو می گرفتم؟

– اون موقعی رو می گم که منو اسکورت می کردی. اون موقع هنوز فکرت عوض نشده بود.

– این نظر توئه ولی من با این قضیه مشکلی ندارم. خودت هم اینو می دونی.

– یعنی مشکلی نداری اگه بهش بگم بیاد مالزی؟

گفتم باید فکر بکنم، که زمان خریده باشم.

گفت به چی؟

گفتم خب … اول از همه این که بابا و مامان می دونن؟

گفت چرا باید بدونن؟

گفتم خب نمی شه که این دروغ حساب می شه.

گفت تو که می دونی، بابا ناراحت می شه. چیزی نمی گه ها ولی ناراحت می شه. وقتی که باربد اومد خونه مون فهمیدم. بابا وقتی که تو دوستاتو می آوردی ناراحت نمی شد، اما سر من چرا.

گفتم خب بالاخره اونم تو این سیستم بزرگ شده.

گودو گفت تو هم تو همین سیستم بزرگ شدی.