در جاودانگی، میلان کوندرا اگنس را از حرکت دست زنی خلق کرد و من شخصیت مادوکس را از هیچ ساختم. من جادوگر اُز هستم، پیرمردی که افسون و شعبده­ اش تنها برای پر کردن تنهایی خودش بود. تنهایی ترسناکی که در آن تخیلاتت جولان می­ دهند و جان می­ گیرند و مادوکس یکی از این تخیلات بود.

من فرنکنشتاینی بودم که هیولای خودم را خلق کردم، در یک بعد از ظهر که تصمیم گرفتم با شخصیتی مجازی شروع به نوشتن کنم، تنها اسم مجازی نبود، تمام شخصیت مادوکس ساختگی بود، تصویری بود که من به آن روح می­ دادم و هر چه بیشتر می­ نوشتم، مانند نقاش تصویر دوریان گری، ترسم از این که مادوکس منِ واقعی را برملا کند، بیشتر می ­شد، چرا که می­ دانستم دوستان من خوانندگان و دنبال ­کنندگان نویسندگانی هستند که هر از گاهی نوشته ­هام را در گودر و یا در شبکه ­های اجتماعی دیگر بازنشر می­کردند. چرا که نوشته­­ هام در صفحه­ ی فیسبوک خود واقعی­ ام بالا می­ آمد.

نمی­ توانستم مادوکس را به راحتی کنار بگذارم، دوستش داشتم و به واسطه­ ی آن دوستان عزیزی پیدا کرده بودم که می­ خواستم نگه­ شان دارم، از طرفی می­ دانستم که وقتی بگویم مادوکس وجود نداشت، همان دوستان من را آدم دروغگو، حتی محتملاً مریض و روانی خطاب خواهند کرد و همین مسئله عذاب وجدانم را بیشتر می­ کرد.

البته این تنها دلیلم در استفاده از شخصیت خیالی نبود، می­ خواستم حرف ­هام را بدون دغدغه از آسیب ­های احتمالی بزنم و مهم­ترین مقوله ­یی که می­ خواستم درباره­ اش خیلی راحت صحبت بکنم مقوله­ ی جنسیت و رابطه­ ی جنسی بود که همین هم یکی از دلایل بستن بلاگم بود. چرا که فکر کنم در یکی از نوشته­ ها ذکر کردم که بلاگ من به یکی از اولین بلاگ­ های فارسی ارتقا پیدا کرده بود که کاربران با جست ­و جوی کلماتی مانند فیلم سوپر و این چیزها به آن می ­رسیدند و تصور این که بلاگ من با یکی از این بلاگ­هایی که قصه­ های مبتذل سکسی می­ نویسند هم­ سنگ بشود، اذیتم می­ کرد. داشتم می­ گفتم می­خواستم درباره­ ی سکس صحبت بکنم با جزییات. درباره ی تفاوت بین پورنوگرافی و اروتیسیسم، تفاوت بین حیوان و انسان؛ و می ­دانستم که این حرف ­ها می­تواند به طرز بی­رحمانه­ یی به خودم برگردد که تا حدی هم برگشت.

شاید اگر مادوکس در حد شخصیت داستان باقی می ­ماند، مشکلی به وجود نمی ­آمد. اما گفت­ و گوهایی که در کامنت­ ها شکل می­ گرفت باعث شد که هر چه بیشتر و بیشتر واقعی بشود، من هم مجبور بودم که قبول کنم مادوکس وجود دارد و به آن پر و بال بدهم و شاید همین گفت ­و گوها باعث شد که من به نوعی در مادوکس استحاله پیدا کنم و دوستانم (بهتر است بگویم دوستان مادوکس) او را واقعی بپندارند.

بگذریم، حالا من این جا ایستاده ­ام، به انتظار محاکمه و می ­توانید هر چه دوست دارید بگویید، اگر می­ خواهید سنگسارم کنید یا نمی­ دانم دیگر چه کار می­ شود کرد. می­ دانم که شاید بهتر بود مادوکس با همان شخصیت مرده می­ ماند و همه فکر می­ کردند که وجود خارجی داشت، اما همیشه دلم می­ خواست که این شجاعت را داشته باشم که فریاد بزنم «مادوکس وجود ندارد»