حالا که مادوکس را کشته­ ام و خودم روی سن ایستاده­ ام، نور چراغ ­ها و چشم­ هایی که در تاریکی نگاهم می ­کنند، مضطربم می ­کند. می­ خواهم چیزی بگویم اما کلمه ­ها را که مزمزه می­ کنم، بی­ خیال گفتن ­شان می­ شوم. می­بینم ­تان که با لبخند دلگرم ­کننده نگاهم می­ کنید و منتظرید چیزی بگویم، رفقای قدیمی که دوست دارم یوزپلنگانی که با من دویده­ اید بخوانم­ تان (اگر هزاربار این تعبیر را استفاده کنم باز هم برام تازه گی دارد، بس که پر از حرکت و زندگی است)

لبخندی به لبم می­ آید وقتی که گفت­وگوهامان را به یاد می ­آورم و دوباره به دور و برم و به چشم­ ها نگاه می­ کنم. باید خودم را بکاوم، باید درونی­ ترین چیزی را که اذیتم می­ کند بریزم بیرون، شاید حالم بهتر بشود، شاید دیگر نیازی به صورتک نداشته باشم.

من آن­ قدر همه چیز را آسان به دست آوردم که یاد نگرفتم برای به دست آوردن چیزی تلاش کنم. فکر کنم این را در یکی از نوشته ­هام آورده باشم که گودو خطاب به من می­ گوید که تو نمی ­جنگی، تو همه چیز رو همون طور که هست می­پذیری. می­ توانم بگویم که این بخش دقیقاً من بود. درس خواندن برام بازیچه بود، یاد نگرفتم درس بخوانم، دبیرستان که بودم شاید برای امتحان دو ساعت هم درس نمی ­خواندم و نوزده یا بیست می­ گرفتم. یادم می ­آید که بعدِ کنکور، مادرم کتاب­ های دبیرستانم را جمع می ­کرد که به یکی از اقوام بدهد، متوجه شد که چند صفحه از کتاب فیزیک 2 به هم چسبیده (نمی­ دانم این را تو قصه­ هام آورده بودم یا نه)، نشانم داد و گفت «یعنی یه بار هم بازش نکردی ببینی اینا به هم چسبیدن؟»

شاید این قسمت از خود واقعی­ ام برای دیگران جذاب ­تر باشد که از دو سالگی می­ توانستم بخوانم و بنویسم؛ اما برای خودم به شدت دردناک است. به همه ­تان توصیه می­کنم که بچه­ هاتان را عادی بار بیاورید، نگذارید فکر کنند که نابغه یا اعجوبه ­اند، براشان شرایط یادگیری را فراهم کنید، به­شان اصول فکر کردن یاد بدهید اما نگذارید فکر کنند که نابغه ­اند، این فکر تنها­شان می­کند و خود به خود از بقیه جدا می­ شوند.

گاهی وقت­ها آرزو می ­کنم به جای خرگوش، لاک­ پشت بودم، ذره ذره رشد می ­کردم و به مقصد می­ رسیدم تا چنین تصویر غیرواقعی ­یی از توانایی­ هام داشته باشم که نتوانم خود واقعی ­ام را با تمام نقاط ضعف و قوتم ببینم.

حتی وقتی که به مالزی آمدم، با اولین استادی که صحبت کردم با ایده ­ام موافقت کرد و خودش برام پروپوزال نوشت، برام کار پیدا کرد. بدون این که یک ذره تلاش بکنم.

حالا اما فهمیده ­ام که چه فرصت­هایی را از دست داده­ ام، چه کارهایی را انجام نداده ­ام که فکر می ­کردم به راحتی آب خوردن انجام می­ شدند. حالا به این نتیجه رسیده ­ام که نشسته ام و به این فکر می­ کنم که چه عواملی باعث شدند که از همسرم جدا بشوم.