این روزها خیلی به خودم، به این که کجا ایستاده ام و چطور به این نقطه رسیده ام فکر می کنم و چون احساساتم به شکلی جدایی ناپذیر در این جریان سیال ذهن حضور دارند، فکرم به هر سمتی می رود و سر آخر دست خالی از پرسه زدن برمی گردد.

اگر فیلم آخرین امپراتور را دیده باشید، امپراتور (پو یی) با دیدن فیلم بمباران ژاپنی ها که خودش هم همدست شان شده بود، تمام مسئولیت و تقصیرها را به گردن می گیرد در حالی که به او گفته می شود که بازیچه ی دست ژاپنی ها بوده است. هنگام و بعد از دیدن فیلم فکرم به این واکنش امپراتور مشغول شد. چرا به جای این که از خودش دفاع کند و بگوید که بازیچه ی دست بوده، بگوید که در هیچ زمینه یی به خصوص امپراتور شدنش هیچ نقشی نداشته و حتی چنین عنوان و منصبی باعث جدایی او از مادر و دایه اش شده، خود را مقصر می داند و آماده ی مجازات (در صورت اثبات جرم، قاعدتاَ اعدام) می شود؟

پیدا کردن دلیل چندان هم سخت نیست. بت ها آسان تر می شکنند و برای او که تصویری بت گونه از خود داشت (که صد البته به او خورانده بودند) مرگ آسان تر از قبول بازیچه بودن بود. به قول سلینجر در ناتوردشت «مشخصه یک آدم نابالغ اینه که به دلایلی می خواد با شرافت بمیره و مشخصه ی یه آدم بالغ اینه که به دلایلی می خواد با تواضع زندگی کنه» و البته در پایان فیلم او تبدیل به یک مردی عادی شد و متواضعانه تا آخر عمر، شصت و یک سالگی، زندگی کرد.

خب این همه صغری کبری چیدن (راستی نمی دانم قبل تر گفته ام یا نه که صغری کبری ربطی به صغری خانم و کبری خانم ندارد که در منطق دو بخش مقدمه استدلال استنتاجی است. مثلاً خرس حیوان است (صغری) و هر حیوانی تولید مثل می کند (کبری) پس نتیجه می گیریم که خرس تولید مثل می کند.) و در ادامه پرانتز بی ربط به این بزرگی، این است که بگویم همین اتفاق در ذهنم می افتد، یعنی به جای این که بروم سر اصل موضوع، بازیگوشانه به این طرف و آن طرف می روم، که در واقع از همه اش از ترس رویارویی با خود است. نمی توانم قبول کنم که شکست خورده ام، هر چند که از زاویه یی دیگر و به قول شهاب حسینی در درباره ی الی «یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه» اما باز هم خودم را مقصر می دانم و مانند آخرین امپراتور از آن جایی که فکر می کنم چقدر باهوش و نابغه و از این حرف ها هستم، می گویم که اگر اشتباه کردی مقصر خودت هستی یا اگر کسی در حقت اشتباه کرد، باز مقصر تویی که گذاشتی به تو آسیب برسانند.

گمان کنم این خود روان کاوی را ادامه بدهم.