51st night: Sound Of Trumpet Beyond The Wall

16 دیدگاه

جلوی تئاتر شهر منتظر حمید بودم که به دیدن ارفه برویم. نیوشا را دیدم که روی نیمکت سنگی نشسته بود و داشت کتاب می خواند. گفتم بروم سلامی بکنم. رفتم طرفش و گفتم سلام.

سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت اِ تویی؟ سلام.

پرسیدم آمده ای تئاتر؟

سرش را تکان داد که ارفه، چطور است به نظرت؟

گفتم نمی دانم. ایده یی درباره اش ندارم. فقط افسانه اش را خوانده ام.

پرسید تنها آمده ای؟

جواب دادم نه، منتظر دوستم حمید هستم. تو چطور؟

گفت تنها آمده ام.

گفتم اگر دوست داشته باشی، می توانیم با هم ببینیمش.

لبخند زد و گفت عالی است.

نمایش را با هم دیدیم، افسون شدیم و زدیم از چهارسو بیرون. بیست و دوم آبان بود. شبی پر ستاره و خنک که بی انتهاییِ پیاده روها شهوت پیاده روی را بیدار می کردند و پاهامان به جنون تن می داد. ولی عصر را رفتیم بالا. درباره ی تئاتر حرف زدیم، درباره ی هنر، درباره ی هر چیزی که به ذهن مان می رسید. چنان بی زمان و مکان بودیم که انگار در خیابان های پاریس قدم می زدیم.

زود برگشتیم به ایران، وقتی که متوجه شدم ماشین گشت ارشاد کنار ما به آهستگی حرکت می کرد مانند تمساحی که از زیر آب به آهوی تشنه نزدیک می شود. حمید پشتش به خیابان بود و نمی دید، نیوشا هم حواسش نبود. سعی کردم به روی خودم نیاورم و همه چیز را عادی نشان بدهم. پس از یک دقیقه هم قدم شدن با ما که برای من ساعت ها طول کشید، سرعت شان را زیاد کردند و رفتند. ول مان کردند؟ نه دوست من، جلوتر پارک کردند و از ماشین پیاده شدند که راه را بر ما ببندند.

دو مردِ عبوس جلومان ایستادند. یکی شان بی ادبانه گفت شما با این خانم چه نسبتی دارید؟

حمید گفت سرکار ما دوست خانوادگی هستیم. داشتیم این خانم را می رساندیم خانه شان.

همان افسر دوباره گفت که دوست خانوادگی ها؟ برویم کلانتری آنجا معلوم می شود.

نیوشا خیلی خونسرد کیف پولش را بیرون آورد و کارتش را به مامور نشان داد. گفت جناب سروان این آقایان دوست خانوادگی ما هستند.

یک هو رفتار هر دوشان صد و هشتاد درجه عوض شد. همان افسر با ته مایه ی نگرانی در کلامش گفت خب مسئله حل شد. نیازی نیست برویم کلانتری. شب بخیر. مراقب باشید.

رفتند.

خشک مان زده بود. بهت زده پرسیدم کارت مامور مخصوص حاکم بزرگ بود؟

هر دوشان خندیدند. ادامه دادم طوری ترسیدند که جن از بسم الله.

حمید پرسید: جدی چی بود؟

نیوشا گفت دوست ندارم درباره اش حرف بزنیم.

یک هو جو سنگین شد، من و حمید ساکت شدیم طوری که نیوشا بالاخره گفت من فرزند شهید هستم. این کارت مخصوص است.

هیچ وقت در زندگی ام این قدر شگفت زده نشده بودم. اگر صاعقه بهم می خورد این طور خشک نمی شدم که فهمیدم نیوشا دختر شهید است. تصاویر مهمانی جلوی چشمم می آمد.

تا آن موقع تصویری کلیشه ای از خانواده ی شهدا داشتم چون با آن هایی که برخورد کرده بودم همان کلیشه را تایید می کردند. تصویر دختری چادری یا پسری ریشو و مهم تر از همه معتقد به اسلام. هم دانشگاهی هامان هم که فرزند شهید بودند، چنین شمایلی داشتند یا به آن تظاهر می کردند.

جو سنگین تر شد. برای این که بشکنمش گفتم پس جدی جدی مامور مخصوص حاکم بزرگی. دیگر هیچ کس نخندید.

نیوشا ناراحت بود. نمی دانستم از واکنش ما بود یا از مسیر دردناکی که جنگ بدون دخالت او براش رقم زده بود. از این که بدون دخالت او حکومت بین آن ها و مردم عادی تفاوت گذاشته بود. از این که فرزند شهید بودن همچون چادری تیره هم او را از دیگران جدا می کرد و هم دست و بال خودش را می بست.

گفتم ممنون که کارتت را نشان دادی، اگر نه حالا حالاها باید اسیر و ابیرشان می شدیم.

بغضش ترکید و اشکش جاری شد. دستش را گرفتم و به حمید اشاره کردم که آن دستش را بگیرد. گرفت. نمی دانستم چه بگویم که آرامش کند. وقتی دلیل ناراحتی را نمی دانی بهتر است حرف نزنی، ممکن است که هر جمله ات مثل نفت آتش را بلندتر کند. به دور و برم نگاه کردم و دیدم سوپر مارکتی باز است.  به حمید اشاره کردم که می روم و برمی گردم. یک بسته دستمال کاغذی خریدم، سه تا بستنی و شکلات.

برگشتم و بستنی را جلوشان گرفتم و گفتم بدجوری می چسبد تو هوای سرد بستنی بخوری. نیوشا گفت گلوم یک خورده متورم است، اذیتم می کند. گفتم شکلات هم گرفته ام. نگاهم کرد و لبخند زد. لبخند زدم.

شکلات را گرفت. گفتم اگر دوست داری تاکسی بگیریم.

پرسید دیرتان شده؟

گفتم نه. برای تو گفتم وگرنه ما که از نسل مشاییان هستیم.

گفت پیاده برویم.

50th night: Sparks To Flame

33 دیدگاه

با جعفر نوشیدیم به سلامتی رفاقت های قدیم، معلم ها و هر کس که در خاطرات مشترک مان جان می گرفت. کم کم سرمان گرم شد. وقتی مست می شوی جهان به طرز دلپذیری کند می شود. رابطه ی متقابلی است بین دور کند و احساسات، همان طور که دور فیلم را کند می کنند تا احساسات بیننده را درگیر کند، وقتی احساسات حکمفرما بشود، حرکات کند می شوند. دوست داری تصاویر را مزمزه کنی، حرکات را در آغوش بگیری، حتی یک لبخند که مخاطبش تو نیستی، می تواند تا ابدیت امتداد بیابد.

وقتی مستی، سپر را زمین می اندازی، و با دوست داشتن به سمت دیگران می روی. حس اصیلی را که به خاطر بایدها و نبایدها محدود کرده ای، به خاطر سوءتفاهم ها، آزاد می گذاری که بدرخشد. هوشیار که باشی فکر می کنی فلان حرف یا حرکت چه معنی یی می توانسته داشته باشد، آزار می بینی از بیهوده فکر کردن و به هم بافتن، اما هنگام مستی می گویی هر چه از دوست رسد نیکوست. مست که باشی به وجد می آیی، به وجود می آوری. وقتی مستی احساس یگانگی می کنی و وقت هوشیاری احساس جدایی.

وقتی که این دو پاراگراف را نوشتم مست بودم و الان که می خوانم شان می بینم که چقدر به تفسیر عارفانه از زندگی نزدیک است. باید بروم دوباره مثنوی بخوانم، تذکره الاولیا بخوانم، منطق الطیر بخوانم. شاید برداشت من اشتباه بوده تا حالا. شاید شاعران ما عرفان را با چنین دیدی تجویز کرده باشند. شاید «آزمودم عقل دوراندیش را      بعد از این دیوانه سازم خویش را» به معنی کنار گذاشتن خرد در زندگی نیست بلکه به معنی کنار گذاشتن حسابگری است، کنار گذاشتن قضاوت است، یکی شدن به معنی رها کردن احساس است. شاید اشتباه از من بوده که به خاطر اشتباهاتی که در برخی تمثیل ها و استدلال هاشان بوده و صد البته ماهیت ناکجاآبادی شان، بالکل کنارشان گذاشتم. باید دوباره بخوانم شان.

به جعفر گفتم یادت هست طاهری ازدواج علی و فاطمه را چطور درس داد؟

جوابی نشنیدم، سر برگرداندم و دیدم که جعفر نیست. خندیدم و به خودم گفتم جعفر نیست.

مهشید آمد طرفم و گفت خوبی؟

گفتم آره، کجا بودی تا حالا، رفیق نیمه راه؟

گفت برو روی تراس هوایی بخور، این جا خیلی خفه است.

گفتم پیشنهاد خوبی است اما چسبیده ام به صندلی.

زیر بازوم را گرفت و گفت حالا بلند شو.

بلند شدم. گرمای تنش را حس می کردم. دست انداختم دور کمرش و در آغوشش گرفتم. گفتم دوستت دارم.

گفت من هم دوستت دارم. برویم بیرون.

یک قدم برداشتم و گفتم عاشقت هستم.

مهشید گفت خب حالا. داد نزن. برویم بیرون.

به سمت تراس رفتیم. نیوشا متوجه شد و آمد طرف مان. به مهشید گفت که حالش خوب است؟

مهشید گفت می برمش بیرون که هوایی بخورد. خوب می شود. چیزی نیست.

به نیوشا گفتم مهمانی فوق العاده یی است، ممنون بابت همه چیز.

نیوشا لبخند زد و چیزی نگفت.

مهشید نشاندم روی صندلی تراس و خودش کنارم نشست. هوا سرد بود و کمی هشیار شدم. به یاد آوردم که مهشید چطور من را بیرون آورده، خجالت کشیدم از خودم.

گفتم سرما می خوری. برو تو.

گفت مطمئن باشم که خوبی؟

گفتم معذرت می خواهم.

چیزی نگفت. رفت به سمت در. گفتم لطفاً سیگارم را می آوری؟

ناخودآگاه خندید. گفت هر کارت هم بکنند باز بچه پررویی.

دویدم طرفش و محکم در آغوش گرفتمش.

گفت مگر نگفتی حالت سر جاش آمده؟

گفتم ممنون.

گفت بسه قاشق چایی خوری.

تا پایان تولد که همه بیرون بروند، نرفتم تو. سرآخر مهشید آمد دنبالم که قرار نیست برویم؟

موقع خداحافظی وقتی نیوشا دست دراز کرد تا با هم دست بدهیم، دستش را محکم توی دستم گرفتم و گفتم: معذرت می خواهم که زیاده روی کردم، امیدوارم تصویر بدی در مهمانی امشب نساخته باشم.

نیوشا گفت خوشحالم کردی که آمدی.

بعد صورتش را برای بوسیدن جلو آورد. یک لحظه شوکه شدم و نمی دانستم چه کار بکنم. صورتش را بوسیدم.

به حامد گفتم خیلی خوش گذشت. دستتان درد نکند.

حامد گفت ما هم از زیارتتان خوشحال شدیم.

همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم.

پی نوشت: هنگام نوشتن این قصه، تنها آمستردام گوش می دادم، مسحور کننده است ژاک برل.

49th night: Rebel Without A Cause

22 دیدگاه

جعفر گفت یادت می آید چه بلایی سر سمندون آوردیم؟

سمندون دبیر جبر و احتمال مان بود، کوتوله بود و خیلی هم ادعاش می شد: در کل آدم از دماغ فیل افتاده یی به نظر می رسید. اصطلاحش هم کامپیوترایز بود که فلان کارخانه را کامپیوترایز کرده و بهمان وزارت خانه را. با همه ی کوتاهی قدش زنی قد بلند و بسیار زیبا داشت که همین باعث می شد پسرها نیمچه احترامی براش قائل بشوند به اعتبار مردانگی اش.

رسیده بودیم به سوم دبیرستان. سه سال با هم بودیم و طوری یک دست شده بودیم که هیچ نخاله یی بین مان نمی توانستی پیدا کنی، کسی که آنتن بشود و گزارش به مدیر بدهد. تا پای اخراج می رفتیم و سر خراب کاری هامان کسی را لو نمی دادیم.

اولین حمله مان به سمندون را با گذاشتن گچ بالای تخته سیاه شروع کردیم که دستش نمی رسید. زرنگ تر از این حرف ها بود، نه عصبانیتش را نشان داد و نه ناراحتی اش را. خیلی خونسرد گفت که به جای درس دادن می خواهد بیاوردمان پای تخته که ازمان امتحان بگیرد. فکرش را بکن پرسش ریاضی پای تخته. بی انصافی بود اگر تحسینش نمی کردی. نقشه مان شکست خورد.

دومی اما گرفت. زمستان بود و بچه ها چترهاشان را به جالباسی کنار تخته سیاه آویزان می کردند. یکی از میخ های تخته سیاه را شل کردیم تا حدی که به آستانه ی در رفتن رسید. سمندون شروع کرد به درس دادن و ما شروع کردیم به حرف زدن، پچ پچ ها را به عمد بلند کردیم که برای ساکت کردن مان طبق عادت بزند به تخته. محکم با دست کوبید به تخته.

میخ در رفت. تخته حول میخ دیگر لنگر گرفت و زد زیر چترها. چترها با صدای مهیبی به زمین خوردند و سمندون نیم متر پرید هوا. کلاس از خنده رفت روی هوا. بعد یکی از بچه ها برای ظاهرسازی و این که کار ما نبوده و مشکل از میخ بود، سریع رفت که از دفتر چکش بگیرد.

گفتم اتفاقاً چند ماه پیش دیدمش. با همسر و دخترش.

گفت زنش هنوز تیکه است؟ هنوز تیکه است؟

تو حال و هوای خودم داشتم قدم می زدم که حس کردم کسی جلوم ایستاده، سرم را بلند کردم و دیدم سمندون است. لبخند زد و گفت سلام. به تته پته افتادم که سلام آقای لواسانی. خوبید؟

همسر و دخترش هم کنارش بودند. بهشان معرفی ام کرد و گفت یکی از بهترین دانش آموزهام بود. تمام آن روزهایی که مسخره اش می کردیم، اذیتش می کردیم، بچه ها می گفتند بچه مال خودش نیست، آمد جلوی چشمم.

چشمم افتاد به دخترش و در حالی که نمی توانستم به چشم هاش نگاه کنم، گفتم شما همیشه به من لطف داشتید آقای لواسانی.

گفت رفتی پیش دانشگاهی و سراغی از ما نگرفتی. گفتم به اندازه ی کافی مدرسه را رو سرمان گذاشته بودیم، فکر کردم بیایم سایه ام را با تیر می زنید. خندید و پرسید حالا کجا قبول شدی؟

گفتم دانشگاه تهران.

گفت نگفتم خانم؟ مطمئن بودم تو به جایی می رسی.

داشت کار احساسات بالا می گرفت. شده بودیم مثل کشیش و ژان والژان. داشت روحم را می خرید. گفتم همه اش به خاطر زحمات شما و بقیه معلم ها بوده.

گفت خوشحال شدم دیدمت. امیدوارم همیشه موفق باشی.

دستش را گرفتم و گفتم ممنون آقای لواسانی. شما هم همین طور.

به جعفر گفتم: آره هنوز تیکه است.

48th night: A Dialogue

28 دیدگاه

دوست ندارم خصوصیات منفی ام را تعمیم بدهم به ایرانی ها، که اگر من فلان طورم به این دلیل است که ما ایرانی ها این طور هستیم و برای خودم توجیهی دست و پا کنم. با این همه پر بیراه نیست اگر بگویم ما ایرانی ها دچار خودسانسوری هستیم.

ما مانند آن جانورانی هستیم که به قید قرعه یکی از خودشان را طعمه ی شیر می کردند. زور را پذیرفته ایم و خودمان مجری زور شده ایم. سانسور به گونه ای نفوذ کرده که بر درونی ترین افکار و احساسات مان مسلط است، انگار مادر فریدون پیش از دستگیر شدن توسط ماموران ضحاک، بچه اش را سقط کرده باشد. شاید نتیجه گیری بزرگی باشد اما بخش بزرگی از افسردگی و عقیم بودن ما ایرانی ها برمی گردد به سقط جنین های پی در پی: این که خودمان نیستیم، باروری مان را که مهم ترین کارکرد انسانی است، زیر سوال برده ایم.

خودسانسوری این است که پیش از نوشتن کلمه ای بر کاغذ، از ترس قضاوت دیگران منصرف بشوی، حتی شیطنتش را نبینی و از سرخوشی اش لذت نبری. خود سانسوری این می شود که پیش از محاکمه ی دیگران خودت را محاکمه کنی. خودسانسوری فراتر از پنهان کاری است. خودسانسوری یعنی تبدیل شدن به همان هیولایی که داری باهاش مبارزه می کنی، یعنی پذیرفتن بر حق بودن زندان بان، به دلیل ترس.

خودسانسوری این می شود که هنگام نوشتن از سیندخت از رویاها و فانتزی های جنسی دوره ی بلوغت چیزی ننویسی و به صورت سمبلیک، تنها به بلور خانم اشاره کنی. برای این که خودت را منزه نشان بدهی، تنها بگویی که دوست داشتی باهاش ازدواج کنی. درست مانند فیلم های جمهوری اسلامی. برای همین است وقتی نوشته ات را چند بار می خوانی، حالت از این ماسک به هم می خورد. از ظاهرسازی ریاکارانه ای که داری ازش فرار می کنی. می بینی که این نوشته به کودکی مرده می ماند، بی جان و بی نشانی از زندگی.

مگر نه این که اسمت را گذاشته ای مادوکس که هیچ نشانی از خود واقعی ات بروز ندهی؟ مگر نه این که مادوکس بودن یعنی هیچ کس نبودن؟ مگر این هویت را انتخاب نکردی که بتوانی راحت از خودت بنویسی و افکار و احساست نسبت به دور و بری هات؟

همین حالا هم دارم دوم شخص می نویسم، یعنی که از خودم فاصله گرفته ام، یعنی این که اعترافات از آنِ من نیست که از آنِ دیگری است.

-         تویی که داری اعتراف می کنی، نه من.

نمی دانم چقدر خودم را می شناسم و چقدر به خودم مجال بروز داده ام. گاهی فکر می کنم چنان از خود بیگانه ام که دوریان گری از تصویرش. این نوشته ها بیشتر از قصه بودن، برای من فرصت خودشناسی و بازسازی است. ایرادهایی را که به دیگران وارد می دانم در خودم می یابم، قضاوتم را نسبت به دیگران اصلاح و انعطاف پذیر می کنم. می نویسم تا خودم را کشف کنم.

پیشتر فکر می کردم اگر با هویت ساختگی بنویسم دیگر نیازی نیست نگران قید و بندی باشم، راحت و بی دغدغه خواهم نوشت و تمام زنجیرهای بسته بر دست و پای ذهنم را پاره خواهم کرد. الان متوجه شده ام که هنوز هم زنجیری هست، نامحسوس. زنجیری بسیار بلند که زمانی متوجهش خواهی شد که بخواهی تا دوردست بروی. آن جا می بینی نیرویی جلوت را می گیرد.

می خواهم این زنجیر را هم پاره کنم. امیدوارم آخرین زنجیر باشد.

47th night: Immaturity

18 دیدگاه

موقع شام دوباره با جعفر هم صحبت شدم. پرسید از بچه ها خبر داری؟

جواب دادم خیلی وقت است که هیچ کدام شان را ندیده ام، تو چطور؟

گفت می دانم که دیگر ما را تحویل نمی گیری. هشت فروردین هم یادت رفته.

با بچه های پیش دانشگاهی قرارِ ضیافت گونه یی گذاشتیم که هشت فروردین هر سال، جمع شویم در پارک شهر، کنار کتابخانه. سال اول رفتم سر قرار، اما دیدم حرف مشترکی بین من و آن ها نیست. حرف مشترک همه شان فوتبال بود، ماشین و سکس. می توانستم باهاشان هم کلام بشوم و این یکی دو ساعت بگذرد، اما چنگی به دلم نمی زد و حرف های من هم چنگی به دلشان نمی زد. این شد که از سال دوم قیدش را زدم.

گفتم برام کار پیش می آمد که نتوانستم بیایم.

گفت گفتم که، و ادامه داد حجت را هنوز می بینم، مکانیک قزوین می خواند.

حجت جمع مان کرد تو کوچه ی پشت مدرسه و از کیفش یک مشت عکس سکسی بیرون آورد. چشم هامان، از حدقه درآمده، روی اندام برهنه شان می چرخید. جمله ی حجت تمام نشده که عکس آدامس هستند، یکی ازش پرسید از کجا می خری؟ حجت اشاره کنان به سوپر سر کوچه گفت از ممد آقا.

از ممد آقا بدم آمد، نه برای این که آدامس سکسی می فروخت؛ برای این که تنها آدم بزرگی بود که وارد تجربه ی بلوغ جنسی مان شده بود که یادمان داده بودند از دیگران پنهانش کنیم. برای این که دیگر لبخندش به چشمم مهربان و خوشامدگو نمی آمد.

گمانم اولین بار که شاخک های جنسی ام شروع به دریافت علائم کرد و احساس حالی به حالی شدن بهم دست داد، یازده دوازده سالم بود وقتی که سیندخت، دوست مادرم بغلم کرد و صورتم را بوسید. من هم بوسیدمش.

تا قبل از آن وقتی زنی من را می بوسید تنها صورتم را جلو می آوردم و کسی را نمی بوسیدم. حتی یک بار سیندخت داشت آلبوم عکس هام را ورق می زد که نرسیده به صفحه ی عکس های بی لباسم، دستم را گذاشتم رو آلبوم و نگذاشتم ورق بزند. مامان با خنده گفت دارد سانسور می کند. سیندخت شیطنت آمیز گفت اگر می خواهی خاله نبیند باید لپش را ماچ کنی. خجالت کشیدم، گفتم نه. از او اصرار و از من ممانعت که سرآخر راضی شد نه ببیند و نه ببوسمش.

این بار اما بوسیدمش، هم به خاطر عطری که از تنش بلند می شد، عطر خنک و تندی که احساس می کردی مویرگ های بینی ات از شدت خوشی قرار است شکافته شوند؛ هم به خاطر گرمای بدنش که حس می کردی متفاوت است از گرمی آغوش مادرت.

قبل تر از آن، هشت نه ساله بودم که با دختر دایی ام بازی می کردیم، دویدم دنبالش و گوشه ی اتاق گیرش انداختم. با چشم های درشتش به من نگاه می کرد و لبخند می زد. لبش را بوسیدم. حس خاصی در من به وجود نیامد و ظاهراً در او هم چون همان طور با لبخند نگاهم می کرد و بعد هم دوید از اتاق بیرون.

چرا بوسیدمش؟ چون کوزت و ماریوس در باغ لوکزامبورگ همدیگر را می بوسیدند. درست به همین دلیل، بلور خانم باعث شد که حس متفاوتی نسبت به سیندخت داشته باشم. زنانگی سیندخت در بین دوست های مادرم بیشتر به چشم می آمد. حرکاتش نرمش و ظرافتی داشت که دیگران نداشتند، به خودش می رسید و همیشه از عطری خوش بو استفاده می کرد. حتی می دیدم وقتی که او به خانه مان می آمد مادرم هم بیشتر به خودش می رسید.

گمانم مادر هم رفتار و حرکاتش را دوست داشت، چون تنها کسی بود که به خانه مان می آمد و سیگار می کشید. مادرم که با هر شکل دود مشکل داشت و حتی پدرم بیرون از خانه سیگار می کشید، موقع سیگار کشیدن سیندخت با لبخندی تحسین آمیز نگاهش می کرد.

شاید هم مراعاتش را می کرد و راحتش می گذاشت. آخر شوهرش را سال شصت دستگیر کرده و شصت و هفت کشته بودند، با همان استدلال معروف که اگر گناهکار باشد به سزای اعمالش می رسد و اگر بی گناه باشد می رود بهشت. یک ماه مانده به آزادی اش، وقتی سیندخت برای آخرین ملاقات می رود، زندان بان ها می گویند که خانم شوهرت دیگر این جا نیست. او و زنان دیگر از هر کس می پرسند که شوهرانشان کجا هستند، می گویند ما نمی دانیم. تا این که یکی از سربازها مخفیانه به شان می گوید که شوهران تان را کشته اند و جنازه شان در خاوران است. زن ها می روند به خاوران و می بینند که همه را شبانه در چاله ای انداخته اند و حتی روش را کامل با خاک نپوشانده اند، طوری که اعضای بدن بعضی شان، از خاک زده بیرون.

اوایل که باور نمی کرد. می گفت تا به چشم خودم جسد مرتضی را نبینم باور نمی کنم. تا مدت ها فکر می کرد زنده است و یکی از همین روزها می آید. کم کم آخرین شعله های کبریتش هم خاموش شد و مطمئن شد که شوهرش شهید شده است. شوک بهش وارد شد و داشت کارش به آسایشگاه می کشید اما خودش گفت که خواب شوهرش را دیده که بهش گفته اگر می خواهی من خوشحال باشم، تو هم باید از زندگی لذت ببری. وقتی بیدار شد، شفا یافته بود. شد همان سیندختی که می شناختم.

جدی جدیِ چارده سالگیانه عاشقش شدم. می خواستم شوهرش باشم و از تنهایی در بیاورمش. بهش کتاب می دادم که بخواند، داستان ها و شعرهام را هم. تشویقم می کرد، هر بار به خانه مان می آمد، برام کتابی هدیه می آورد. می آمد دنبالم و من را با خودش می برد سینما.

خوشبختانه رفت قبل از این که احساسات کودکانه و خامم را بهش ابراز کنم. برادرش کارش را جور کرد، براش ویزای سوئد گرفت و بردش. حالا مقیم سوئد است.

به جعفر گفتم پای دور دیگر هستی؟

46th night: Privacy And Territory

47 دیدگاه

جمله ها، مانند عابرینی هستند که هر روز از مقابلت عبور می کنند. بعد از مدتی متوجه می شوی که بعضی از این افراد را بیشتر می بینی یا در موقعیت های مختلف بیشتر به چشمت می آیند، مانند زنی چینی که با لباس راه راه سفید و سیاهش، شبیه دلبرک وونگ کار وای خرامان از کنارم می گذرد و چندین بار است در پاویلیون می بینمش. کم کم می روی تو نخ شان و زیبایی هاشان را کشف می کنی، بعدتر ممکن است دوست شان داشته باشی یا عاشق شان بشوی. یکی از این جمله ها که لقلقه ی زبانم شده، از آنِ سلین است: «همین که نزدیک می شوی، ضمیر ناخودآگاهت فرار را بر ماندن ترجیح می دهد».

مهدی گفت که ایندیویجوالیسمش توی ذوق می زند.

جواب دادم که مگر یادت نیست که دو مولکول اگر از حدی به هم نزدیک تر شوند، جاذبه شان به دافعه تبدیل می شود؟ (گمانم نیروی وان در والسی بود)

آن وقت ها با سماجت بی چون و چرا سعی می کردم که روابط بین انسان ها را با پیوندهای شیمیایی توضیح بدهم. زمانی که به خیال خودم هر روز چیزهای تازه کشف می کردم. زمانی که دنیا منتظر بود تا هر روز من با یافته ی جدیدم متحیرش کنم. می گفتم بعضی ها، پیوندشان یونی است، گیرنده و دهنده هستند. بعضی ها پیوندشان کووالانسی است، داشته هاشان را به اشتراک می گذارند.

اگر فکر می کنید یافته های جامعه شناختی-شیمیایی من محدود به همین نتایج ساده می شد که می تواند دست مایه یک کمدی مبتذل مانند ورود آقایان ممنوع بشود، اشتباه می کنید. یکی از درخشان ترین نتایج که شادی یافتنش دست کمی از شادی یافتن فرمول پیوند حلقوی بنزن نداشت، این بود که با توجه به تفاوت الماس و گرافیت نتیجه گرفته بودم که جامعه ی بدون طبقه پایدار تر از جامعه ی طبقاتی است. الماس و گرافیت هر دو از اتم های کربن تشکیل شده اند، اما در الماس کربن تمام الکترون هاش را به اشتراک می گذارد، یعنی چیزی برای خودش ندارد و همه چیز برای خودش دارد (کمونیستی اصل است!)، در گرافیت اما پیوند بین اتم های کربن طبقاتی است. برای همین گرافیت لایه لایه جدا می شود اما الماس مقاوم است، در ادامه به همین دلیل است که الماس می درخشد و گرافیت تیره است.

الان می فهمم که گزاره هایی که ارائه می کردم، هم سنگ جمله های شریعتی بودند، چیزی مانند برابر قرار دادن تخم مرغ و قله ی دماوند با توجه به شباهت شان در رنگ سفید.

سوده گفت می شناسمت. تو از آدم ها زود خسته می شوی. برای همین است این جمله را وقت و بی وقت تکرار می کنی.

به اعتراض گفتم که این طور نیست.

سوده گفت پس چرا هر بار با هم بیرون می رویم این جمله را می گویی؟

گفتم هر بار؟

گفت آره.

گفتم فراموش می کنم که قبلاً هم این را گفته ام. می گویم که حرفی برای گفتن داشته باشم.

گفت پس حرفی برای گفتن نداری؟ …

نداشتم. بعد از مدتی سکوت، سوده خیلی جدی گفت تو باید تکامل یافته ی درختانی باشی که با گرده افشانی تولید مثل می کنند.

قهقهه ای بلند و تمام نشدنی به جانم افتاد. یک هو این تصویر جلوی چشمم آمد که مانند درختی ایستاده ام و از دهانم به جای کلمه گرده بیرون می آید. سوده اولش خندید ولی هر چه خندیدنم بیشتر ادامه پیدا می کرد، عصبانی و عصبی تر می شد. می گفت بس کن دیگر. او حرف می زد و کلمات مانند گرده از دهانش بیرون می آمدند و خنده ام تشدید می شد. رفت …

بگذریم. با این همه به درستی این جمله اعتقاد دارم نه به دلیل نیروی وان در والسی یا هر نیروی دیگر. ممکن است سیاه به نظر برسد اما سیاهی اش، برای من به تلخی قهوه می ماند، محرک و آرامش بخش.

اگر بخواهید می توانم شیر و شکر قاطی اش کنم و همان جمله را با طعمی شیرین تحویل تان بدهم. تمام انسان ها از فاصله ی معینی دورتر، دوست داشتنی هستند.

وقتی می رقصیدیم به جعفر نگاه کردم که نشسته بود روی صندلی من، به رقص نگاه می کرد، پاش را همگام با موسیقی به زمین می کوبید و زیر لب شعر را زمزمه می کرد.

احساس کردم دوستش دارم. یاد آن روز افتادم که زنگ تفریح در کلاس مانده بودیم و جعفر داشت پای تخته نقاشی می کشید. ساعت بعد دینی داشتیم و دبیر دینی مان مرغ فروشی داشت. مرغ کشیده بود و روش قیمت زده بود 1000 تومن و یک تخم مرغ کشید و روش نوشت 80 تومن. مدیرمان آمد تو و دیدمان. داد زد سر کلاس چه کار می کنید گوساله ها؟ و آمد با خط کش بزند به پای جعفر که جفت پا از روی خط کش پرید و دوید سمت حیاط. خط کش محکم خورد به دیوار و شکست. مدیرمان که کنفت شده بود، دوید دنبالش. ما هم بی سر و صدا آمدیم بیرون.

رفتم به سمتش، دستش را گرفتم و گفتم بیا با هم برقصیم. منظورم سه تایی بود. یکی دیگر از چیزهایی که در مهمانی ایرانی حالم را بد می کند این است که پسرها با هم می رقصند و دخترها با هم. مضحک ترش زمانی است که با هم تانگو می رقصند. سیستم گِی پروری داریم ما که بیا و ببین.

دستم را پس زد و به کنایه گفت برو با خانومت برقص.

به خودم گفتم دوباره زیادی نزدیک شدی.

گفتم هر جور که دوست داری.

45th night: Cheers to Old Friendships

19 دیدگاه

همین که جعفر از در آمد تو، شناختمش. نه از روی موهاش که تقریباً تاس شده بود و نه از روی عینک جان لنونی اش که پیشتر به چشم نمی زد، که از سلام و احوالپرسی اش با نیوشا. پاهاش را به حالت نظامی به هم چسباند، نیشش تا بناگوش باز شد و در همان حال چشم هاش را برای این که به چشم های نیوشا برنخورد، به سمت ناکجا نشانه گرفت، و وقتی نیوشا دستش را جلو برد، جعفر طوری باهاش دست داد که تنها چند انگشت شان به هم برخورد کرد. حتی اگر ماسک به صورت زده باشد، از این مجموعه ی ملتزم به حیا، و مبادی آدابِ مصنوعی می توانم بشناسمش.

فلسطین را پایین می رفتیم که دخترخاله ام را دیدیم. او و جعفر را به هم معرفی کردم و اولین بار بود که می دیدم در مقابل دختر حرکات و کلماتش را چطور مثل لگو کنار هم می چیند، زمخت و بی احساس، که در اصل پوششی برای غلیان احساسش بود. به قول کوندرا: شرم یعنی مقاومت در برابر چیزی که به آن تمایل داریم. بعد که از دخترخاله ام جدا شدیم تا جایی که از هم جدا شدیم مخم را خورد که لطفی در حقش بکنم و به دخترخاله ام بگویم که می خواهد باهاش دوست بشود. گفتم باشد. نگفتم. داستانی سرهم کردم که دوست پسر دارد و او هم بی خیالش شد.

سر چرخاند که جمع را ارزیابی کند که نگاهش خیره ماند روی من، اول استفهامی و بعد با لبخند آمد طرفم که عجب دنیای کوچکی است و این حرف ها. به مهشید معرفی اش کردم و دوباره همان حرکات، بی هیچ تغییری.

گفت اهل مشروب هستی خرخوان؟ گفتم یک لیوان خورده ام.

دستم را گرفت و برد به سمت بار. گفت بیا به سلامتی رفاقت های قدیمی بخوریم. به ناچار گفتم قبول. در گذر از این سمت سالن به آن سمت با آرنج زد به پهلوم که عجب تیکه ای تور زدی ها. چیزی نگفتم و لبخند زدم. ادامه داد که از همان وقت ها هم موذی بوده ای و زیرزیرکی کارهات را می کردی. در رفتارش همان ستیزه جویی دوران دبیرستان را می شد دید. تا حدی بهش حق می دادم.

مادرش دوست داشت که جعفر با من حشر و نشر داشته باشد، به هر بهانه ای دعوتم می کرد خانه شان و برای شام نگهم می داشت که زمان درس خواندنم را با جعفر بگذرانم. وقتی می گفتم درس دارم، می گفت عزیزم، می توانید همین جا با هم بخوانید. همین زنِ مهربان که یک لحظه عزیزم از دهانش نمی افتاد، به جعفر می گفت مگر تو چی ات از این پسره ی فلان و بهمان کمتر است؟ خودِ جعفر بهم گفت.

لیوان هامان را پر کرد. گفت به سلامتی. گفتم به سلامتی.

شروع کرد به حرف زدن که استادها پوست مان را می کنند. اکثرشان استادهای دانشگاه های تهران هستند و پروازی می آیند دانشگاه ما. می بینی که کچل شده ام.

گفتم هنوز خوش تیپی.

گفت چاکریم داداش.

ادامه داد که جزوه هاشان همه جزوه های دانشگاه شریف و تهران است. گفتم همه ی دانشگاه ها مثل همند، مهم دانشجوها هستند.

از این جمله ی احمقانه ی مدارامنشانه حالم بد شد. چرا دانشگاهم را پایین آوردم؟ که او احساس پایین بودن نکند؟ تنها برای این که حرف هاش را قطع کند؟ این قدر نرود روی اعصابم که دانشگاه ما هم سطح دانشگاه شماست؟ دارم بهش کمک می کنم؟ دارم بهش حال می دهم؟ نه، این دسته از آدم ها، که احساس حقارت می کنند، کافی بود دانشگاه درجه ی یک قبول می شدند، آن وقت دانشجوهای دانشگاه های درجه ی چند را آدم حساب نمی کردند. چون احساس پایین بودن می کنند، می خواهند به هر طریقی خودشان را بالا نشان بدهند. خب که چی؟ نه قبول شدن تو دانشگاه درجه ی یک نشان گر بالا بودن یک فرد است و نه قبول شدن تو دانشگاه درجه چند، نشان گر پایین بودن فرد.

یک بار دیگر هم این کار را کرده بودم. سوم دبیرستان که بودیم، در کنکور آزمایشی دانشگاه آزاد، انتخاب اولم قبول شدم و جعفر هیچ جا قبول نشد. به جعفر که گفتم، تمام آن روز را با من حرف نزد. سر آخر گفت که به پدر و مادرش نگویم که قبول شدم. وقتی پرسیدند گفتم قبول نشدم. به سلامتی رفاقت های قدیم.

برای این که بحث را عوض کنم گفتم راستی آن دختره چی شد که دوستش داشتی؟ اسمش یادم رفته.

گفت رعنا؟

گفتم آهان خودش است.

گفت جنده. دوست پسر نره خر دارد.

سر چرخاندم و دیدم مهشید دارد می رقصد. ته لیوان را بالا آوردم و گفتم می خواهم برقصم. باز می آیم پیشت.

بدون این که منتظر جواب بمانم رفتم سمت مهشید. دستش را گرفتم و با هم رقصیدیم. مهشید گفت عاشقشم یعنی، ببین چی بوده که تو به رقص پناه آورده ای.

44th night: Civilization Over Battlefield

17 دیدگاه

خوابم نبرد. نیوشا از جلوی چشمم کنار نمی رفت؛ نیوشای «هی رقص بکن و داد بزن، ها بلندتر/ آقای ضبط صوت بفرما بلندتر*» تا تو را بکشاند به تضمین غزل که «حالا که می پریم، نیوشا بلندتر». بلند شدم از رختخواب و از اتاق رفتم بیرون که بی تابی ام هانا را بی خواب نکند. سیگاری آتش زدم، تکیه دادم به نرده ی بالکن و به خانه های زیر پام چشم دوختم که تک و توک چراغ هاشان روشن بود، مانند دقایق پایانی سوختن ذغال.

مهشید گفت که می خواهد برود تولد و دوست دارد همراهش بروم. گفتم حوصله ی تولد ندارم. گفت که نوشیدنی هم تا دلم بخواهد هست. ناراحت شدم، با دلخوری اعتراض کردم که می داند به هر قیمتی با هر کسی هم پیاله نمی شوم، دارد بچه خر می کند؟ به مقابله برخاست که اگر نروم، او هم بی خیال تولد می شود. لحنش سرد و بُرنده بود. گفتم که به این شرط که اصرار نکند برقصم. گفت قبول.

نیوشا و حامد دست در دست هم در را باز کردند. خوشامد گفتند. راهنمایی مان کردند به سمت پذیرایی. تک و توکی از دوست هاشان آمده بودند که هیچ کدام شان را نمی شناختم. به همه شان معرفی شدم و همه شان را معرفی کردند. با هم دست دادیم، به هم لبخند زدیم و در خلسه ی شوق و هماورد طلبی اولین دیدار، شناور شدیم. نشستیم کنار معصومه و بهادر. مهشید می شناخت شان و شروع کرد با معصومه گپ زدن. تنها کاری که می توانستم بکنم گوش دادن به حرف هاشان بود. مهشید داشت درباره ی سختی رفت و آمد به اصفهان حرف می زد و از هم خانه ای هاش شکایت می کرد. حرف هاش حداقل برای من تکراری بود. هم بخش زیادی از نامه هاش ذکر مصیبت بود و هم بخش زیادی از حرف هاش. بزرگ شدن درد دارد.

نیوشا آمد طرفم و گفت این جا سلف سرویس است، هر طور که خواستی از خودت پذیرایی کن. پرسیدم می شود سیگار کشید؟ با خنده گفت آخر شب را باید ببینی که این جا چشم چشم را نمی بیند بس که پرِ دود شده، زیر سیگاری روی پیشخوان است. زد به شانه ام و رفت سمت ضبط که مهمانی را گرم کند.

شروع کرد به رقصیدن، کسی بلند نشد و همه براش دست می زدند. یکی از موارد اعصاب خرد کن مهمانی ها، این است که بعضی ها سر جاشان بند نمی شوند و دارند روی صندلی خودشان را هلاک می کنند اما تا کسی دست شان را نگیرد و دویست بار التماس نکند و در جواب دویست بار ناز نکنند، نمی روند وسط. به قول هولدن it gives me pain in the ass.

نیوشا دید که از این جمع آبی گرم نمی شود، رفت طرف شان و تک تک شان را به رقص دعوت کرد. یک هو وسط سالن پر شد از شکیرا و باباکرم. دستم را که برای رقص گرفت گفتم به این شرط به تولد آمده ام که اگر نخواستم نرقصم. زننده بود؟ می دانم. خودم هم فهمیدم که می توانست بهش بر بخورد. بر نخورد. گفت هر جور که راحتی.

بهترین زنجیری که باهاش می توانی بی دردسر کسی را دنبال خودت بکشانی، این است که آزادش بگذاری. آن وقت به خاطر این که محدودش نکرده ای، ممکن است که از قدردانی به عشق برسد. مخصوصاً برای ما جهان سومی ها که همه چیز و همه کس، هر طور که توانسته اند محدودمان کرده اند، آزادی تپش های قلب مان را تندتر می کند. بس که کسی، کسی را نمی فهمد، کافی است کسی را پیدا کنی که یک ذره تو را بفهمد، یا نشان بدهد که می فهمد، آن وقت عاشقش می شوی.

از پیشخوان زیر سیگاری را برداشتم و رفتم کنار بار کوچکی که گوشه ی اتاق تعبیه شده بود و روش بطری های مشروب چیده شده بود. برای خودم یک لیوان ویسکی ریختم و پیش دستی را با هله هوله پر کردم. نشستم کنار بار و از صندلی کناری به عنوان میز استفاده کردم. انگار پسرهای دیگر منتظر یک نشانه بودند که حمله کنند به بار. یکی یکی لبخند زنان به من که پیش قراول شان بودم، لیوان هاشان را پرِ نوشیدنی کردند و برگشتند سر جاشان.

نیوشا و مهشید با هم می رقصیدند. حامد به شان پیوست و سه تایی رقصیدند. بعد مهشید به شوخی دست حامد را گرفت انگار که می خواهد از چنگ نیوشا در بیاوردش. شروع کرد باهاش رقصیدن و به تناوب برای حامد عشوه می ریخت و با خنده به نیوشا چشمک می زد.

نیوشا آمد طرفم و خندان گلایه کرد که بیا با دوست دخترت برقص، دارد قاپ دوست پسرم را می دزدد. گفتم دوست دخترم نیست. دوستم است. نشست کنارم و گفت برام یک لیوان ویسکی می ریزی؟ زیاد نریزی ها، نصف کمتر. براش ریختم.

گفت تو همانی که با مهشید نامه نگاری می کنی؟ به تایید سر تکان دادم. گفت مهشید درباره ات باهام صحبت کرده. لبخند زدم. لیوانش را جلو آورد که به هم بزنیم. به آرزوی سلامتی به هم زدیم.

حامد آمد طرف مان و دست هر دومان را گرفت که بیایید برقصیم. گفتم من بلد نیستم، گفت خودم یادت می دهم.

گفتم اگر می شود بعدتر بیایم. دستم را کشید و بلندم کرد. به نیوشا نگاه کردم و شانه بالا انداختم. pain in the ass ِ دوم این است که یکی بخواهد تو مهمانی به یکی رقص یاد بدهد. باید ببینی که نوآموزِ غالباً مجبور، چه ناشیانه دست ها و پاهاش را حرکت می دهد و به هیئت دلقکی در می آید. یک خورده که نشان دادم حرکاتش را تقلید می کنم گفت رقص همین است برادر؛ و من را قرار داد رو به روی مهشید که با هم برقصیم. خودش هم دست نیوشا را گرفت که با هم برقصند.

* مطلع غزلی از علی محمد مسیحا

43rd night: The Unbearable Lightness Of Being

11 دیدگاه

 لمیده بودم روی راحتیِ کنار استخر و داشتم موسیقی گوش می کردم، آهنگِ holding out for a hero. نیوشا داشت شنا می کرد، بی وقفه طول استخر را می رفت و برمی گشت. خورشید مورب می تابید و ورقه یی مواج و نازک طلایی روی آب ساخته بود و رو تن نیوشا. برای خودم شراب ریختم و مزه مزه کنان شروع کردم به نوشیدنش.

از سمت راست صدای سلام شنیدم. سر برگرداندم و دیدم مونیکا بالای سرم ایستاده. گفتم سلام، تو این جا چه کار می کنی؟ گفت مسافرت کاری است. می خواهم عکاسی کنم. پرسیدم کی رسیدی؟ جواب داد همین الان. گفتم چه خوب که آمدی فعلاً رو این راحتی بنشین که خستگی در کنی. با شراب چطوری؟

لبخند زد و گفت بدم نمی آید. گفتم نمی دانی چقدر کشته مرده ی لبخندت هستم و چالی که روی گونه ات می افتد. باز خندید. لیوانش را پر کردم. لیوان ها را به هم زدیم و گفتیم به سلامتی.

نیوشا آمد لبه ی استخر و نگاه مان کرد. با عصبانیت گفت که این طور، جای من را می دهی بهش و باهاش لاس می زنی؟ انگشتم را جلوی لبم گرفتم گفتم هیس، فارسی می فهمد. نیوشا اما ول کن نبود. گفت فکر می کنی نمی توانم از این میمون بازی ها در بیاورم؟ گفتم عزیزم، اتفاقی که نیفتاده. الان آن راحتی را می آورم این جا، سه تایی دور هم می نشینیم. این قدر حساس نباش، شوهر و بچه دارد. آمده این جا برای عکاسی.

سرم را برگرداندم طرف مونیکا و گفتم دوستم نیوشا. تا سر برگرداندم به این طرف دیدم نیوشا غیب شده. انگار نه انگار تا چند ثانیه قبل آن جا بود. به مونیکا گفتم همین جا بنشین الان برمی گردم. دور تا دور استخر را سرک کشیدم و حتی دزدکی به قسمت رختکن زنانه نگاهی انداختم، نبود. رفتم سمت آسانسور. همین که در آسانسور باز شد ده نفر چینی که تو آسانسور چپیده بودند دست از صحبت کشیدند و نگاهم کردند. در صورت شان هیچ نوع احساسی دیده نمی شد. به زور خودم را میان شان جا کردم. در که بسته شد دوباره شروع کردند به حرف زدن. سرم پر شده بود از کلمه های چینی و آسانسور به طبقه ی 24 نمی رسید.

بالاخره رسیدم. دویدم سمت سوییت. در را باز کردم. صداش کردم بانی، بانی. نبود. لباس هاش را هم برده بود و همه چیز را. انگار نه انگار که با هم زندگی می کردیم.

دست از پا درازتر برگشتم پایین. وینسنت را دیدم که لمیده رو راحتی من و با مونیکا دارند شراب می خورند.  وینسنت برام دست تکان داد و گفت برو آن راحتی را بیاور که دور هم باشیم. دلم می خواست خفه اش کنم. لبخند زدم و گفتم حوصله ندارم. آمدم خداحافظی کنم و بروم بالا.

مونیکا گفت صبر کن، مگر قرار نبود مدل عکاسی ام بشوی؟

گفتم من؟ شوخی می کنی.

گفت نه. می خواهم مدل عکاسی ام باشی. می خواهم چند تا nude pose ازت بگیرم.

گفتم من برهنه عکس نمی گیرم.

هر دوشان خندیدند. مونیکا گفت تو که برهنه ای.

سرم را پایین انداختم و دیدم که مایو پام نیست. گفتم با مایوم چه کار کردید؟

مونیکا گفت از وقتی که آمدم تو برهنه بودی. هر دو دوباره خندیدند.

داد زدم نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااام.

از خواب پریدم. دیدم هانا کنارم آرام خوابیده. صورتش در بالش فرو رفته و لب های نیمه بازش کیفیتی معصومانه و خواستنی به چهره اش بخشیده. کنارش دراز کشیدم و به تماشای صورتش، منتظر ماندم تا دوباره خوابم ببرد.

42nd night: Kill The Rats

17 دیدگاه

یگانه به مادرش گفت مامان بریم تو اتاق مادوکس؟ می خواد برام قصه بخونه. مادرش هم خوشحال قبول کرد بیشتر برای این که مزاحم صحبت شان نباشیم. یگانه چهار سال از من بزرگتر بود، نه ساله بود. وقتی رفتیم تو اتاق، کتاب را برداشتم که براش قصه بخوانم. یگانه اما دامنش را زد بالا، شورتش را کشید پایین. گفت دیدی؟ گفتم آره.

سریع شورتش را کشید بالا و دامنش را مرتب کرد. گفت حالا نوبت توئه. خجالت کشیدم. گفتم نمی خوام. گفت من نشون دادم حالا تو باید نشون بدی. گفتم مامانم گفته نباید کسی دودولتو ببینه. یگانه فاتحانه گفت من که دیدم، عکسای آلبومتو دیدم. بیشتر خجالت کشیدم. گفتم نمی خوام. یگانه گفت لوس و به قهر از اتاق رفت بیرون.

وقتی رفتند مادرم ازم پرسید: براش قصه خواندی؟ گفتم آره.

این اولین دروغی بود که یادم می آمد. هانا هنوز هم قهر بود.

مدرسه اولین جایی بود که امکانات دروغ و ضرورت دروغ گفتن را نشانم داد. نه فقط به معلم و مدیر و ناظم برای فرار از توبیخ یا تنبیه که همکلاسی ها، به همدیگر هم دروغ می گفتند. منظورم خالی بستن نیست. دروغ است. دروغی آزارنده. فقط کافی بود یکی با یکی بد باشد، یکی از یکی خوشش نیاید، یکی رقیب دیگری باشد، هر بی اخلاقی یی مجاز می شد.

معلم دینی مان این بی اخلاقی را با داستانی دینی تطهیر کرد که در روز عاشورا، قاسم در جنگ با دشمن، به او می گوید که رکابت دارد باز می شود یا چیزی تو همین مایه ها و دشمن که خم می شود تا رکاب را محکم کند، قاسم با شمشیر می کشدش. معلم دینی مان داستان پهلوانی بلد نبود که دو طرف در شرایط یکسان با هم می جنگند و اگر یکی شان سلاح ندارد دیگری سلاح خود را زمین می گذارد. معلم دینی مان نمی دانست که آدم های ضعیف از شرایط استفاده می کنند و در تاریکی طرف شان را به ضرب چاقو یا گلوله از پا در می آورند و افراد قوی در موضع برابر با هم دوئل می کنند یا رو در رو می جنگند.

معلم دینی ضعیف بود، موشی کوچک بود که وقتی کسی در انبار نیست بیرون می آید و پادشاهی می کند. معلم دینی قانون انسان های ضعیف را یادمان می داد، قانون مظلوم نمایی و حیله گری. قانون از پشت خنجر زدن. قانون لعن و نفرین افراد قوی به جای قانون قوی شدن. مرگ بر امریکا، به جای رسیدن به امریکا و پیشی گرفتن ازش.

مستی لذت را لذت بخش تر و تلخی را آزارنده تر می کند. مست بودم و سیل افکار و احساسات منفی داشت غرقم می کرد. احساس کردم احتیاج دارم قدم بزنم.

یک کیلومتر مانده بود که به خانه برسیم. به هانا گفتم اگر دوست داری با هم تا خانه قدم بزنیم، اگر نه تو با ماشین برو و من پیاده می آیم. ده دقیقه ی دیگر می رسم. می دانم کفشت اجازه ی پیاده روی نمی دهد و بعد از کلی رقصیدن پاهات خسته است. گفت باهام می آید. به راننده گفتم نگه دارد.

دستش را گرفتم. گفت چرا دروغ گفتی؟

بالاخره ازم پرسید. یعنی که دست کم براش اهمیت دارم. یعنی که بر وازدگی اولیه فائق آمده.

تمام دلایلم را براش گفتم که ایرانی ها این جا شهرت خوبی ندارند و ممکن بود اذیت مان کنند، وقت مان گرفته شود و این حرف ها.

چیزی نگفت. دستش را آهسته از دستم بیرون کشید و بازوم را گرفت. من هم دیگر ادامه ندادم. هوا خنک بود و جان می داد برای پیاده روی دو نفره.

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.