A Staggering Boxer

۱ دیدگاه


همه اش بحث انرژی است و درد. تصادف که می کنی انرژی تصادف مدتی در بدنت می ماند، و می توانی این انرژی را در جدایی خشم بنامی. بله، تمام واکنش های عاطفی و فیزیکی غیرطبیعی بعد از جدایی ناشی از خشم است و در اصل خشم از خود، اما اگر توانایی تحمل چنین خشمی را نداشته باشی، سعی می کنی طرف مقابلت را مقصر بدانی و خشمت را به سمتش حواله کنی. شروع کنی به احضار گذشته و حوادثی را که شاید بدتر از وزارت ارشاد فیلتر کرده ای، به شهادت بگیری که در ذهنت طرف مقابل را مقصر بدانی و درد کمی آرام بگیرد. در حالت افراطی ممکن است نقش شهید یا قربانی ازدواج را به خود بگیری (که می تواند محصول جامعه و فرهنگ «درماندگی پرست»ِ «شهید قدیس ساز» باشد) و از همسرت شمر ذی الجوشن بسازی، با این همه باز خشم به خودت بر می گردد درست مانند تاب. بعد دوباره تاب را محکم تر هل می دهی و این بار محکم تر به سمتت برمی گردد، و این درگیری تا جایی ادامه پیدا می کند که خسته بشوی، قبول کنی که دیگر توانش را نداری و نقش زمین شوی. کمی دراز بکشی و حالت جا بیاید و وقتی بلند بشوی و ببینی که انرژی اضافی دفع شده به این نتیجه می رسی که هر دو تان به یک اندازه در جدایی مقصر بوده اید و هیچ کدام تان سزاوار مجازات و شکنجه نیستید. آن وقت می توانی برگردی به زندگیت.

خوبیش این است که ایران نیستی و نمی خواهی به آن جمع برگردی، درست ترش این است بگویی که نمی خواهی به آن قبیله برگردی که افراد با زنجیر محکمی از بایدها و نبایدها تعریف شده و چون هویت شان وابسته به جمع (قبیله) است باید به کار هم کار داشته باشند. گفت و گوهایی را مجسم می کنی که اتفاق نمی افتند. مهم ترینش این است که همه می خواهند بدانند چه اتفاقی بین تان افتاده که تصمیم گرفته اید از هم جدا بشوید، چون خبر جدایی تان همه را شوکه کرده؛ هیچ کس کوچک ترین چیزی از مشکلات تان نمی دانست و همه شما را زوج خوشبختی می پنداشتند. حالا می خواهند بدانند که قضیه چیست و وقتی که می گویی با هم تفاوت دارید به خرج شان نمی رود و از آن جایی که فکر می کنند باید حتما یکی کاری کرده باشد و تفاوت داشتن «افه ی روشنفکرانه» است هی مته به خشخاش می گذارند که بفهمند جریان چیست که فکرت می رود به این که آیا واقعاً نیت شان خیر است یا می خواهند گند قضیه را بالا بیاورند، اگر بخواهید به هم عزت و احترام بگذارید و درباره ی اتفاقاتی که بین تان افتاده به کسی چیزی نگویید دل شان راضی نمی شود؛ این که نمی خواهید دیگری را پیش دیگران خرد کنید، براشان حرف مفت است و باید بفهمند که یکی بدجوری می لنگیده تا جگرشان حال بیاید. بعد لبخندی از رضایت بر لبت می نشیند که می دانی ازشان دوری و به این راحتی دست شان بهت نمی رسد.

Pu Yi and his cricket

2 دیدگاه


این روزها خیلی به خودم، به این که کجا ایستاده ام و چطور به این نقطه رسیده ام فکر می کنم و چون احساساتم به شکلی جدایی ناپذیر در این جریان سیال ذهن حضور دارند، فکرم به هر سمتی می رود و سر آخر دست خالی از پرسه زدن برمی گردد.

اگر فیلم آخرین امپراتور را دیده باشید، امپراتور (پو یی) با دیدن فیلم بمباران ژاپنی ها که خودش هم همدست شان شده بود، تمام مسئولیت و تقصیرها را به گردن می گیرد در حالی که به او گفته می شود که بازیچه ی دست ژاپنی ها بوده است. هنگام و بعد از دیدن فیلم فکرم به این واکنش امپراتور مشغول شد. چرا به جای این که از خودش دفاع کند و بگوید که بازیچه ی دست بوده، بگوید که در هیچ زمینه یی به خصوص امپراتور شدنش هیچ نقشی نداشته و حتی چنین عنوان و منصبی باعث جدایی او از مادر و دایه اش شده، خود را مقصر می داند و آماده ی مجازات (در صورت اثبات جرم، قاعدتاَ اعدام) می شود؟

پیدا کردن دلیل چندان هم سخت نیست. بت ها آسان تر می شکنند و برای او که تصویری بت گونه از خود داشت (که صد البته به او خورانده بودند) مرگ آسان تر از قبول بازیچه بودن بود. به قول سلینجر در ناتوردشت «مشخصه یک آدم نابالغ اینه که به دلایلی می خواد با شرافت بمیره و مشخصه ی یه آدم بالغ اینه که به دلایلی می خواد با تواضع زندگی کنه» و البته در پایان فیلم او تبدیل به یک مردی عادی شد و متواضعانه تا آخر عمر، شصت و یک سالگی، زندگی کرد.

خب این همه صغری کبری چیدن (راستی نمی دانم قبل تر گفته ام یا نه که صغری کبری ربطی به صغری خانم و کبری خانم ندارد که در منطق دو بخش مقدمه استدلال استنتاجی است. مثلاً خرس حیوان است (صغری) و هر حیوانی تولید مثل می کند (کبری) پس نتیجه می گیریم که خرس تولید مثل می کند.) و در ادامه پرانتز بی ربط به این بزرگی، این است که بگویم همین اتفاق در ذهنم می افتد، یعنی به جای این که بروم سر اصل موضوع، بازیگوشانه به این طرف و آن طرف می روم، که در واقع از همه اش از ترس رویارویی با خود است. نمی توانم قبول کنم که شکست خورده ام، هر چند که از زاویه یی دیگر و به قول شهاب حسینی در درباره ی الی «یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه» اما باز هم خودم را مقصر می دانم و مانند آخرین امپراتور از آن جایی که فکر می کنم چقدر باهوش و نابغه و از این حرف ها هستم، می گویم که اگر اشتباه کردی مقصر خودت هستی یا اگر کسی در حقت اشتباه کرد، باز مقصر تویی که گذاشتی به تو آسیب برسانند.

گمان کنم این خود روان کاوی را ادامه بدهم.

ُThe Last Emperor

بیان دیدگاه


حالا که مادوکس را کشته­ ام و خودم روی سن ایستاده­ ام، نور چراغ ­ها و چشم­ هایی که در تاریکی نگاهم می ­کنند، مضطربم می ­کند. می­ خواهم چیزی بگویم اما کلمه ­ها را که مزمزه می­ کنم، بی­ خیال گفتن ­شان می­ شوم. می­بینم ­تان که با لبخند دلگرم ­کننده نگاهم می­ کنید و منتظرید چیزی بگویم، رفقای قدیمی که دوست دارم یوزپلنگانی که با من دویده­ اید بخوانم­ تان (اگر هزاربار این تعبیر را استفاده کنم باز هم برام تازه گی دارد، بس که پر از حرکت و زندگی است)

لبخندی به لبم می­ آید وقتی که گفت­وگوهامان را به یاد می ­آورم و دوباره به دور و برم و به چشم­ ها نگاه می­ کنم. باید خودم را بکاوم، باید درونی­ ترین چیزی را که اذیتم می­ کند بریزم بیرون، شاید حالم بهتر بشود، شاید دیگر نیازی به صورتک نداشته باشم.

من آن­ قدر همه چیز را آسان به دست آوردم که یاد نگرفتم برای به دست آوردن چیزی تلاش کنم. فکر کنم این را در یکی از نوشته ­هام آورده باشم که گودو خطاب به من می­ گوید که تو نمی ­جنگی، تو همه چیز رو همون طور که هست می­پذیری. می­ توانم بگویم که این بخش دقیقاً من بود. درس خواندن برام بازیچه بود، یاد نگرفتم درس بخوانم، دبیرستان که بودم شاید برای امتحان دو ساعت هم درس نمی ­خواندم و نوزده یا بیست می­ گرفتم. یادم می ­آید که بعدِ کنکور، مادرم کتاب­ های دبیرستانم را جمع می ­کرد که به یکی از اقوام بدهد، متوجه شد که چند صفحه از کتاب فیزیک 2 به هم چسبیده (نمی­ دانم این را تو قصه­ هام آورده بودم یا نه)، نشانم داد و گفت «یعنی یه بار هم بازش نکردی ببینی اینا به هم چسبیدن؟»

شاید این قسمت از خود واقعی­ ام برای دیگران جذاب ­تر باشد که از دو سالگی می­ توانستم بخوانم و بنویسم؛ اما برای خودم به شدت دردناک است. به همه ­تان توصیه می­کنم که بچه­ هاتان را عادی بار بیاورید، نگذارید فکر کنند که نابغه یا اعجوبه ­اند، براشان شرایط یادگیری را فراهم کنید، به­شان اصول فکر کردن یاد بدهید اما نگذارید فکر کنند که نابغه ­اند، این فکر تنها­شان می­کند و خود به خود از بقیه جدا می­ شوند.

گاهی وقت­ها آرزو می ­کنم به جای خرگوش، لاک­ پشت بودم، ذره ذره رشد می ­کردم و به مقصد می­ رسیدم تا چنین تصویر غیرواقعی ­یی از توانایی­ هام داشته باشم که نتوانم خود واقعی ­ام را با تمام نقاط ضعف و قوتم ببینم.

حتی وقتی که به مالزی آمدم، با اولین استادی که صحبت کردم با ایده ­ام موافقت کرد و خودش برام پروپوزال نوشت، برام کار پیدا کرد. بدون این که یک ذره تلاش بکنم.

حالا اما فهمیده ­ام که چه فرصت­هایی را از دست داده­ ام، چه کارهایی را انجام نداده ­ام که فکر می ­کردم به راحتی آب خوردن انجام می­ شدند. حالا به این نتیجه رسیده ­ام که نشسته ام و به این فکر می­ کنم که چه عواملی باعث شدند که از همسرم جدا بشوم.

Revelation

7 دیدگاه


در جاودانگی، میلان کوندرا اگنس را از حرکت دست زنی خلق کرد و من شخصیت مادوکس را از هیچ ساختم. من جادوگر اُز هستم، پیرمردی که افسون و شعبده­ اش تنها برای پر کردن تنهایی خودش بود. تنهایی ترسناکی که در آن تخیلاتت جولان می­ دهند و جان می­ گیرند و مادوکس یکی از این تخیلات بود.

من فرنکنشتاینی بودم که هیولای خودم را خلق کردم، در یک بعد از ظهر که تصمیم گرفتم با شخصیتی مجازی شروع به نوشتن کنم، تنها اسم مجازی نبود، تمام شخصیت مادوکس ساختگی بود، تصویری بود که من به آن روح می­ دادم و هر چه بیشتر می­ نوشتم، مانند نقاش تصویر دوریان گری، ترسم از این که مادوکس منِ واقعی را برملا کند، بیشتر می ­شد، چرا که می­ دانستم دوستان من خوانندگان و دنبال ­کنندگان نویسندگانی هستند که هر از گاهی نوشته ­هام را در گودر و یا در شبکه ­های اجتماعی دیگر بازنشر می­کردند. چرا که نوشته­­ هام در صفحه­ ی فیسبوک خود واقعی­ ام بالا می­ آمد.

نمی­ توانستم مادوکس را به راحتی کنار بگذارم، دوستش داشتم و به واسطه­ ی آن دوستان عزیزی پیدا کرده بودم که می­ خواستم نگه­ شان دارم، از طرفی می­ دانستم که وقتی بگویم مادوکس وجود نداشت، همان دوستان من را آدم دروغگو، حتی محتملاً مریض و روانی خطاب خواهند کرد و همین مسئله عذاب وجدانم را بیشتر می­ کرد.

البته این تنها دلیلم در استفاده از شخصیت خیالی نبود، می­ خواستم حرف ­هام را بدون دغدغه از آسیب ­های احتمالی بزنم و مهم­ترین مقوله ­یی که می­ خواستم درباره­ اش خیلی راحت صحبت بکنم مقوله­ ی جنسیت و رابطه­ ی جنسی بود که همین هم یکی از دلایل بستن بلاگم بود. چرا که فکر کنم در یکی از نوشته­ ها ذکر کردم که بلاگ من به یکی از اولین بلاگ­ های فارسی ارتقا پیدا کرده بود که کاربران با جست ­و جوی کلماتی مانند فیلم سوپر و این چیزها به آن می ­رسیدند و تصور این که بلاگ من با یکی از این بلاگ­هایی که قصه­ های مبتذل سکسی می­ نویسند هم­ سنگ بشود، اذیتم می­ کرد. داشتم می­ گفتم می­خواستم درباره­ ی سکس صحبت بکنم با جزییات. درباره ی تفاوت بین پورنوگرافی و اروتیسیسم، تفاوت بین حیوان و انسان؛ و می ­دانستم که این حرف ­ها می­تواند به طرز بی­رحمانه­ یی به خودم برگردد که تا حدی هم برگشت.

شاید اگر مادوکس در حد شخصیت داستان باقی می ­ماند، مشکلی به وجود نمی ­آمد. اما گفت­ و گوهایی که در کامنت­ ها شکل می­ گرفت باعث شد که هر چه بیشتر و بیشتر واقعی بشود، من هم مجبور بودم که قبول کنم مادوکس وجود دارد و به آن پر و بال بدهم و شاید همین گفت ­و گوها باعث شد که من به نوعی در مادوکس استحاله پیدا کنم و دوستانم (بهتر است بگویم دوستان مادوکس) او را واقعی بپندارند.

بگذریم، حالا من این جا ایستاده ­ام، به انتظار محاکمه و می ­توانید هر چه دوست دارید بگویید، اگر می­ خواهید سنگسارم کنید یا نمی­ دانم دیگر چه کار می­ شود کرد. می­ دانم که شاید بهتر بود مادوکس با همان شخصیت مرده می­ ماند و همه فکر می­ کردند که وجود خارجی داشت، اما همیشه دلم می­ خواست که این شجاعت را داشته باشم که فریاد بزنم «مادوکس وجود ندارد»

East of Eden

7 دیدگاه


این نوشته را در اوج مستی می نویسم چون که در هشیاری نمی دانم با چه رویی به خانه برگردم.

Notting Hillbillies

دارد می خواند

Everything I’ve ever done was wrong

And I feel like going home

Farewell

43 دیدگاه


  1. هزار و یکشب من صد و یک شبه شد.
  2. دارم برمی گردم ایران و دیگر نخواهم نوشت.
  3. این نوشته تنها مخصوص خوانندگان همیشگی وبلاگم (دوستانی که در این مدت یافته ام) و به قول نجدی (یوزپلنگانی که با من دویده اند) است، چرا که شما حق دارید دلیل این خداحافظی را بدانید اما می خواهم به جای گفتن دلیل واقعی مانند قصه های قبل براتان قصه اش را بگویم، برای من واقعیت همیشه تلخ تر است. قصه این است: تصادف کرده ام و توانایی نوشتنم را از دست داده ام.
  4. این وبلاگ عزیزترین چیزی است که در این دو سال داشته ام. باری کوچک که رهگذرانی در آن نوشیدند و دوستانی که ماندگار شدند.
  5. ای میلم را هم غیر فعال کردم چرا که هر گفت و گویی تنها دلتنگی ام را بیشتر می کند و خداحافظی را سخت تر.
  6.  دلیل شماره گذاشتن و کوتاه نوشتن، فاصله گذاری است، جلوی فوران احساس را می گیرد. یک خداحافظی گرم و بعد محکم در آغوش گرفتن و تمام.
  7. دوستتان دارم.
  8. دوست دارم به عنوان یادگاری چیزی به تان بدهم. نمی دانم چی ولی دلم نمی خواهد همین طور بگذارم و بروم. دوست دارم به تان یک هندوانه قرمز و شیرین بدهم برای شب یلدا.

101st night: Dialogue – Part 13

12 دیدگاه


از پاویلیون آمدیم بیرون، شروع کردم بی وقفه حرف زدن و درباره ی در و دیوار مالزی اطلاعات دادن، هم می خواستم از شر تصاویر و خاطرات خلاص شوم و هم تمام حرف هایی که در این مدت به انتظار دیدن یک آشنا در خودم نگه داشته بودم فوران کردند.

چه می گفتم حالا؟ حرف های بی ربط و بی ارزش، لویی ووتون را ببین، روزی 2500 رینگیت درآمد دارد. همین پاویلیون را که می بینی پشتش حلبی آبادی دارد از زاغه های ما صد برابر بدتر ولی کم کم دارند پیشرفت می کنند. آن ها را هم از بین می برند. گفتم مالای ها برای این تنبل هستند که همه چیز داشته اند، تغییر فصل نداشته اند که برای زمستان سخت و تابستان گرم تلاش کنند، کم آبی نداشتند که سی متر بکنند تا به آب برسند و همیشه هم میوه روی درخت هاشان بوده و غذا داشته اند. چرا باید به خودشان زحمت انبار کردن، کشاورزی و دامداری می دادند. برای همین هم سخت شان است که با زندگی مدرن خو بگیرند و بعضی هاشان مخالف این همه پیشرفت و حضور خارجی ها هستند ولی می دانند اگر نجنبند چینی ها کشورشان را درسته می خورند. برای همین است که دارند کار می کنند و دولت هم همه جوره هواشان را دارد و سوبسیدهای بی حد و حساب به شان می دهد که داد چینی ها را در آورده و برای همین با هم میانه شان خوب نیست. گفتم که دولت دارد بین شان فرق می گذارد و مسلمان ها کم کم دارند به چینی ها می گویند نجس و رستوران چینی نمی روند حتی اگر روش نوشته باشد حلال. شاید تک و توکی بروند اما میانه شان کارد و پنیر است. چینی ها می گویند همه اش زیر سر دولت است و بچه بودند از این حرف ها و این تفاوت ها نبود.

دهانم خشک شد. با شام نوشیدنی نخورده بودم. گفتم تشنه ات نیست؟

گودو خندید و گفت یادم نمی آد یه بند حرف زده باشی. من تشنه ام نیست.

خندیدم و گفتم از تنهاییه.

و تنهایی در سرم پژواک گرفت، چه غرابتی دارد معنای این کلمه با فرمش (به قول غربی ها Irony دارد). وقتی که می گویی تنها انگار از دو یا چند تن صحبت می کنی، اما تنها درست مخالف تن هاست.

و تن هامان به هم پیوند خورد، نه چندان ایده آل اما دلپذیر. هر دو مان استرس داشتیم، نیوشا برای این که بار اولش بود و من برای این که نیوشا بود. لحظه یی بود که رویا به واقعیت پیوند خورده بود، تمام ظرائفی را که در خیال ساخته بودم، لمس می کردم. حس کسی را داشتم که کوهی از طلا یافته باشد و از شدت خوشی نداند با طلاها چه کار بکند، پرتابشان کند هوا، ببوسدشان، روشان غلت بزند؟

درست در آن سمت، استرسِ «به وجود آمدن تجربه ی فراموش ناشدنی» همراهت بود. چون نیوشا را دوست داشتم، می خواستم که رابطه مان به بهترین نحو ممکن شکل بگیرد، با تنش چنان رفتار می کردم که انگار کاسه یی بلوری در دست گرفته بودم و مراقب بودم مبادا بشکند.

گودو گفت یادته که نمی ذاشتی با باربد حرف بزنم؟ همه جا منو می بردی که نکنه یه وقت از کلاس که می آم ببینمش؟

گفتم واسه این بود که پشت کنکوری بودی و نباید فکرتو مشغول این روابط می کردی.

– نه، مطمئنم که خونت به جوش می اومد اگه می دیدی با هم حرف می زنیم و اینا.

– بچه شدی؟ این همه با هم بیرون رفتیم مگه چیزی می گفتم؟ جلوتونو می گرفتم؟

– اون موقعی رو می گم که منو اسکورت می کردی. اون موقع هنوز فکرت عوض نشده بود.

– این نظر توئه ولی من با این قضیه مشکلی ندارم. خودت هم اینو می دونی.

– یعنی مشکلی نداری اگه بهش بگم بیاد مالزی؟

گفتم باید فکر بکنم، که زمان خریده باشم.

گفت به چی؟

گفتم خب … اول از همه این که بابا و مامان می دونن؟

گفت چرا باید بدونن؟

گفتم خب نمی شه که این دروغ حساب می شه.

گفت تو که می دونی، بابا ناراحت می شه. چیزی نمی گه ها ولی ناراحت می شه. وقتی که باربد اومد خونه مون فهمیدم. بابا وقتی که تو دوستاتو می آوردی ناراحت نمی شد، اما سر من چرا.

گفتم خب بالاخره اونم تو این سیستم بزرگ شده.

گودو گفت تو هم تو همین سیستم بزرگ شدی.

Older Entries